با کمی دقت در بخش دوازدهم، در می‌یابیم که نگاه آقای «هِرمان اِنو» به شخصیت شیخ «صنعان» و به تَبَع آن به آفریننده‌ی آن «شیخ‌عطار»، نگاهی تلخ و سرد است. البته باید توجه داشت که داشتن چنین‌نگاهی به بخش‌هایی از یک اثر ادبی و یا رفتار و گفتار شخصیت اصلی آن اثر، به معنی نفی کلی آن نویسنده و یا شاعر نیست. اسنباط من این‌است که آقای «هرمان اِنو» آن‌چه را که در مورد شیخ‌صنعان می‌گفت، از سر صدق و باور بود. او دوست‌داشت که عطار در این داستان، سرنوشت را به گونه‌ای دیگر برای «شیخ‌صنعان» رقم‌می‌زد. اما از طرف دیگر، او به این نکته واقف‌است که هراثری را باید در بافت زمانه‌ای که به وجود آمده، بررسی‌کرد.

 

آقای «هرمان اِنو» چنان در سرازیری تند صحبت‌کردن افتاده‌بود که انگار نه علاقه‌داشت کسی سخنانش را قطع‌کند و نه زمان با چنان سرعت بیرحمانه‌ای بر همه‌ی ما بگذرد. منزل دوستم، نقطه‌ی آرام و امنی بود و او بی‌هیچ اضطرابی از شتاب، می‌توانست اندیشه‌هایش را در اختیار ما قراردهد که یکسره بر آن‌چه که می‌گفت، هم گوش‌بودیم و هم احترام. آقای «اِنو» سخنانش را بدین‌گونه ادامه‌داد:«واقعیت آنست که شیخ «صنعان» وقتی با خواب‌های مکرر، خود را اسیر تلاطم روحی فشارنده اما مبهمی می‌بیند، یگانه راه رهایی خویش را  از آن اضطراب و تکرار در آن می‌یابد که بار سفر بربندد و راهی سرزمینی گردد که گویی اشارت خواب‌های او بدان‌سو بوده است. واقعیت آنست که شیخ‌عطار از آن آشفته‌خواب‌های شیخ صنعان در آن شب‌های رازبار، هیچ نمی‌گوید. اگر ما نیز پس از گذشت هشتصد سال از زمانی که عطار قلم برگرفته و داستان مورد نظر را آفریده‌است، خود را از تونل تعبیرها و دریافت‌هایی خاص عبور می‌دهیم که کمی به واقعیت نزدیک‌است، از آن‌روست که شیخ ما در خواب خویش، عنصرهایی را با واقعیت جغرافیایی و زمانی در انطباق و ارتباط می‌دیده و از همین‌رو، وقتی راهی مغرب‌زمین می‌گردد، خود می‌داند که چرا می‌رود و به کجا می‌رود.

 

اگر ما در این بررسی، برآن‌باشیم که محملی برای رهایی شیخ از آن خواب‌های آشفته و مکرر بیابیم، در آن‌صورت، این پرسش مطرح می‌گردد که او چرا راهی خانه‌ی کعبه نشده‌است تا هم به «خدا»‌ی خویش پناه برد و هم آتش وسوسه‌های خواب‌های دوشین را که می‌توانست حتی رنگ و بوی اهریمنی نیز پیداکند، بدان‌صورت خاموش‌سازد. شیخ صنعان حتی می‌توانست به دیگر نقاط مشرق‌زمین راهی‌گردد و در همدلی و مشاوره با افرادی که اگر نه استاد او که همطراز او بودند، خود را از چنان مخمصه‌هایی برهاند. اما او آگاهانه دست به انتخاب می‌زند. انتخاب مغرب‌زمین. تردید نیست که همراهی یاران و شاگردانش، قبل از آن که یارخاطر باشد، بارخاطر بوده‌است. آنان پیش از آن که به توفان‌های غبارین درون او توجه داشته‌باشند، به نوع رابطه‌ی خویش با وی توجه دارند و مطمئناً نمی‌خواهند استاد خود را به سادگی از دست بدهند و یا آن مناسبات تثبیت‌شده‌ی دیرین‌را، یکباره دیگرگون ببینند. اما وقتی که شیخ، وارد مغرب‌زمین می‌شود که در این داستان، شهر رُم، نماد آنست، ناگهان نگاه کنجکاو و تشنه‌ی او، قبل از هرچیز به دختری می‌افتد.

 

از قضا دیــــدند عــــالی منظری

بـــــر سر منظر نشسته دختری

دختــــری ترسا و روحانی صفت

در ره روح الله‌اش صــــد معرفت

 

شیخ‌عطار انگار در نخستین گام‌های کشف و زلزله، کشف آهن‌ربایی مقاومت‌شکن و زلزله‌انگیز، از نگاه فردی شیخ سخن نمی‌گوید. نگاه شیخ از درون صدها نگاه شاگردان جوان و عطش‌زده‌ی او عبور می‌کند و در دل وی جا می‌گیرد. اما شاگردان شیخ، حتی اگر تشنه‌ترین تشنگان عشق تاریخ بوده‌باشند، فقط انبوهیانی بیش نیستند. نه هویت‌دارند و نه شخصیتی که بتوان آنان را مخاطب قرارداد. این شیخ صنعان است که نگاه کاوشگر خویش را به بام و در خلق می‌دوزد تا گوهری از زیبایی‌هایی را که از دوران جوانسالی در ذهن خویش، پنهان‌داشته، بازیابد. گوهری که ابهام و ناشناختگی آن، التهاب‌های درونی وی را دو صدچندان می‌کند. اما حتی وقتی که شخصیتی مانند او، چشم بر دختری می‌دوزد که لرزه بر چهار رکن هستی می‌افکند، آن دختر می‌بایست پیشاپیش، دارنده‌ی خصائلی‌باشد که دهان سطحی‌ترین متشرعان دهان‌بین را ببندد. فردی مانند او نمی‌تواند چشم بر دختری بدوزد که هم متعلق به یک خانواده‌ی ثروتمند باشد و هم زیبا و وسوسه‌گر و هم در دنیای خویش، هیچ دین و ایمانی نداشته‌باشد. عطار قبل از آن‌که بخواهد ماجرا را بازکند، در همان نخستین لحظات، در اندیشه‌ی راه‌بندان عواقب چنان نگاه‌کردن‌هایی‌است. عواقبی که بازشدن دهان پاره‌ای مخالفان متشرع و سطحی‌نگر، می‌تواند خلقی را به آشوب بکشاند.

 

این چگونه تصادف مبارکی‌است که شیخ ما در حالی‌که در خیابان‌های رُم، حیران و سرگردان، در حال بررسی در و دیوارخانه‌های مردم است، بر بلندای یک «عالی‌منظر»، دختری را می‌بیند که پیشاپیش، این اطمینان خاطر را یافته‌است که هم ترسا مذهب‌است، هم گرایش‌های مذهبی دارد و هم در راه شناخت خداوند، گام‌های بزرگی برداشته‌است. او می‌توانست دختری‌باشد که ترسا مذهبی را به طور اسمی از پدر و مادر خویش به ارث برده‌باشد. این‌گونه دین‌داشتن، تضمین آن خصلت‌های روحانی‌صفتانه نیست. چنین‌است که «عطار» گذشته از آن‌که از ترسا مذهبی او نام می‌برد، بر ویژگی‌های مذهبی وی نیز تکیه می‌کند. انگار این خداوند بوده‌است که می‌خواسته شیخ صنعان، استاد استادان و راهنمای هزاران هزار جوینده‌ی راه حقیقت و طریقت را به دام دختری بیندازد که شاید یگانه جرمش، ترسا مذهبی او باشد و گرنه هم از شراره‌های خداشناسانه بهره برده‌است و هم در زیر خطوط پنهان چهره‌ی او می‌توان بسیار رازهای ناگفته دید و شنید. دادن چنین تصویری از آن ترسا زاده، در همان نخستین نگاه، نه تنها مقام خداشناسانه و مذهبی وی را ارتقاء می‌دهد بلکه انگار شیخ ما را از تصادف روزگار، وارد میدانی می سازد که جادوی زیبایی او با سطوت خداشناسانه‌اش، به شکلی غریب، دست در دست هم نهاده است.

ادامه‌دارد