نگاه آقای «هرمان اِنو» به داستان «شیخ‌صنعان» اگر چه نگاهی از سر حُرمت است اما این نکته، مانع از آن نیست که او از کمبودهای ساختاری، تضاد اندیشه و نوسان آن در محیطی آمیخته با منطق عرفانی، بری‌باشد. چنان به نظر می‌رسد که فاصله‌ی او با مریدانش، هرلحظه در حال افزایش‌است. آنان چنان از برخورد شیخ به ستوه آمده‌اند که دیگر پشم در کلاهش هم نمی‌بینند. اما شیخ نیز در این لحظات، به مرحله‌ای رسیده‌است که آرزو می‌‌کند ای کاش کلاهش از هرگونه پشم احترام کهنسال و دیرین خالی باشد تا او بتواند دور از هرگونه نگاه کاونده و برحذردارنده، سر در کار عشق دختر ترسا داشته‌باشد.

 

درست در گیر و دار کلام گرم آقای «اِنو» که به بررسی تضاد رفتاری شیخ با شاگردانش اختصاص‌داشت، کسی کوبه بر در زد. ما همه، چنان گوش بودیم که شنیدن چنان کوبه‌ای، یک‌باره رشته‌ی فکر ما را برید که ناگاه به خودآییم که در کجاهستیم و چرا هستیم. در غیر آن‌صورت، هریک از ما بر اساس تصورات فردی خویش، می‌توانستیم در جایی که شیخ صنعان به تصویرکشیده می‌شد، حضور داشته‌باشیم و او را در کشمکش عقل و احساس با شاگردانش از یک‌سو و جاذبه‌ی دختر ترسا از دیگر سو، تصور و تماشا‌کنیم. کسی که کوبه بر در می‌زد، پدر دوستم بود که ما میهمان آنان بودیم. او مردی بود تحصیل‌کرده و بازنشسته‌ی بانک کشاورزی. وی اهل مطالعه‌بود و برای نشست‌ها و گفتگوهایی از این دست، هم احترام قائل بود و هم علاقه‌داشت که با وجود بالابودن سن، نصیبی ببرد. وقتی که دوستم در را برروی پدر گشود، او با لحنی بسیار متواضعانه و دوستانه پرسید که آیا مانعی ندارد که وی نیز از این محفل فیض ببرد؟ آقای «اِنو» به طور طبیعی، نه تنها مخالفتی نداشت بلکه بسیار خوشحال هم می‌شد که بر جمع شنوندگانش افزوده‌شود.

 

البته ما بازهم طبق معمول، تکرارکردیم که اگر آقای «انو» احساس خستگی می‌کند، می‌توانیم مدتی استراحت‌کنیم و دوباره صحبت‌های او ‌را از سرگیریم. او نه تنها خسته‌نبود بلکه به نظر می‌رسید که سرشار از نیروی  بسیارست. او در همان جا نیز اعلام داشت که اگر گفتگوی ما، تا دو سه ساعت دیگر به درازا بکشد، او شب را در هتلی در نیشابور اقامت‌خواهدکرد. دوست ما که میزبان بود، طبق همان تعارف‌های همیشگی، به وی یادآورشد که اگر ایشان تمایل داشته‌باشند، شب را در همان جا بخوابند. آقای «اِنو» تشکر کرد و گفت:«حتی این آمدن امروز من به خانه‌ی شما، برایم کاملاً غیرعادی بوده‌است. در فرهنگ ما این‌گونه مزاحمت‌ها و یا هر چه که نامش را بگذاریم، نه معمول است و نه چندان پذیرفتنی. بدین‌جهت از همین مقدار زحمت‌دادن سپاسگزاری می‌کنم.» پدر دوستم در این میان، وارد گفتگوشد و گفت:«آن‌چه را که پسر من گفت و شما را دعوت به ماندن‌کرد، از سهم و حق خویش مطرح‌کرد. من نیز به عنوان پدر خانواده، صمیمانه خوشحال خواهم شد که امشب را با ما به سربَرید. ما به اندازه‌ی کافی اتاق داریم و مشکلی از نظر خواب نیست.» «اِنو» یک‌بار دیگر از او هم تشکرکرد و از جمع خواست اگر اجازه‌دهند، صحبت‌های خود را پی‌بگیرد. ما بار دیگر، گوش‌هایمان را به حرف‌های او تیزکردیم.

 

«مدتی بدین منوال‌ می‌گذرد. نه دختر را بدو اعتنایی است و نه او دل آن دارد که از خیر این آتش سوزنده بگذرد. حتی در همین‌ مرحله، می‌توان نوعی بی‌حرمتی را به ساحَت شیخ صنعان شاهدبود. بدین معنی که اگر کسی به کسی دل‌ببندد، چه این دل‌بستن عارفانه باشد و چه عاشقانه، جای آنست که او به صاحبِ دل یا صاحبانِ دل، پیغامی برساند و خواسته‌ی خویش را در میان بگذارد. موضوع پذیرفتن و یا ردکردن خواسته، نکته‌ی بعدی است. حتی در داستان‌ها عامیانه چه در ادبیات ایرا‌ن و چه در ادبیات غرب، همیشه حتی فقیرترین شخص در یک سرزمین، وقتی خواسته‌ای دارد که مربوط به مقام سلطنت و یا دیگر شخصیت‌های برجسته‌ی اجتماعی، اقتصادی و مذهبی‌است، به خواسته‌اش گوش می‌کنند. اما طبعاً تضمینی در قبول و یا رد آن نیست. در حالی که فریدالدین عطار، شیخ صنعان را چند روزی برآستان خانه‌ی دختر ترسا نگه می‌دارد بی‌آن که از سوی او پیغامی داده‌شود و یا از سوی دختر حرکتی دال بر بی‌اعتنایی و بی‌احترامی نسبت به او سر بزند. باری با همه‌ی این موردها، روال داستان آن‌گونه پیش می‌رود که سرانجام، این خبر به گوش دختر می‌رسد که مردی از سرزمینی دور، به آن دیارآمده و دل به وی بسته‌است.

 

طبیعی‌است که همه انتظار دارند تا او از خود واکنشی نشان بدهد. دختر نیز چنان که ناشی از فرهنگ اوست، بی‌آن‌که برخورد انسانی خویش را در پرده‌ای از «ناز» و «ادا» پنهان‌سازد، مستقیم به سراغ شیخ‌ می‌رود و از او می‌پرسد که چرا خاک‌نشین آستانه‌ی خانه‌ی او گشته‌است؟ زمانی که شیخ‌صنعان دلبستگی عمیق خود را به او ابرازمی‌دارد، دختر، به وی با بیانی آمیخته با پرسش و ملامت، هشدار می‌دهد که آیا زاهدی از این‌دست، چگونه می‌تواند به خود بقبولاند که خاک‌نشین کوی ترسایان‌شود. این پرسش، در واقع دریچه‌ای را به گستره‌ی مانع‌ها و دیوارهای فکری و فرهنگی دو طرف می‌گشاید. زیرا دشواری کار، تنها در آن نیست که دو فرهنگ با پیش‌داوری‌ها و عملکردهای متفاوت در برابر هم قرار می‌گیرند بلکه گذشته از آن، مردی با سن و سال او که می‌تواند در نقش پدر بزرگ دختر ترسا  ظاهرشود، چگونه خود را بدان‌شکل، «خواب‌نمای عشق» احساس می‌کند. آن‌هم خواب‌نمایی که دور از هرگونه شناخت، یک‌باره، می‌خواهد وارد دنیای درونی کسی‌شود که حتی در فرهنگ مغرب‌زمین، ورود به آن، حتی برای مردان هم‌فرهنگ او، زمینه‌چینی‌های منطق‌پسندی را طلب می‌کند. آیا این‌گونه دل‌بستن‌ها، جز دیوانگی، تعبیری می‌تواندداشت؟ اما شیخ در پاسخ به او، با وضع و حالی سرشار از خواهش، ظاهر می‌شود و دلبستگی عاشقانه و بی‌قید و شرط خویش را نسبت به او، ابرازمی‌دارد. شیخ از دختر ترسا می‌خواهد که بیش از آن، «غرور» و فاصله در کار وی رواندارد. همین شیوه‌ی بیان، بازتاب فاصله‌ی عمیقی‌است که میان دو فرهنگ با سنت‌های کاملاً متفاوت جاری‌است.

 

شیخ‌صنعان بی‌آن که به عوامل و یا مانع‌های واقعی در دنیای درون دختر ترسا توجه داشته‌باشد، از چشم‌انداز زاهدانه و عارفانه‌ی خویش، این نکته را مطرح ‌می‌کند که اگر مانعی هم درکار باشد، از نوع مانع‌های دروغین‌است. او به گمان خویش، عدم پذیرش دختر را به غرور تعبیر می‌کند که آن نیز، تنها می‌تواندناشی از بیماری رفتار و اخلاق باشد. برای شیخ، به دلیل همان تفاوت‌های فرهنگی، حتی این نکته مطرح نیست که در هر موردی، اگرچه عشق، یک توافق و خواست دوسویه، ابتدایی‌ترین اصل است. از همین‌رو، وقتی او تمایل شدید خود را نسبت به دختر ترسا ابرازمی‌دارد، انگار همه‌چیز حل شده‌است. آن‌چه مهم‌است خواست «مردانه»‌ی اوست که تعیین‌کننده‌ترین عامل‌است و نه خواست «زنانه»‌ی دختر که از نگاه او، هیچ اعتباری ندارد. بدان معنی که اگر دختر، او را نپسندد، انگار گرفتار بیماری غرور شده‌است و نمی‌خواهد از آن فراز دروغین، پا به زمین‌بگذارد. در این ابعاد، داستان شیخ‌صنعان، آینه‌ا‌ی ‌است شفاف از تداوم فرهنگ رفتاری ما، چه قبل از آن و چه در زمان حال. البته دشواری بزرگی که شیخ‌صنعان در آن به قفل و زنجیر کشیده شده، آنست که از یک‌سو باید دل دختری را به دست‌آرد که نه سر در سودای معیارهای وی دارد و نه درکی از خواهش‌ها و التماس‌های زاهدانه و عارفانه‌ی او. از سوی دیگر او می بایست با هوادارانی مقابله‌کند که تمایل درونی شیخ را نسبت به آن دخترجوان، فریبی از سوی «دیوان» و «دَدان» اخلاق و شرف می‌دانند. در حالی که شیخ، در اوج مستی و دیوانگی شور و احساس، حتی باکی‌ندارد که فریب آن دیوان و دَدان را به فال نیک بگیرد.»

 

عشق من چون سرسری نیست ای نگار

یـــــا سرم از تــــن بـــــبُر یــــــا سر درآر

جـــــــان فشانم بـــرتو گـــر فرمان دهی

گـــر تو خواهی بــــازم از لب جــــان‌دهی

 

آن دگـــــر گفتش کــــــه دیــــوَت راه زد

تــــــــیر خذلان بــــــر دلت نـــــــاگاه زد

گــــــفت دیوی کــــو ره ما مــــــــی‌زنـد

گــــــو بـــــزن الحق کـــــه زیبا مــی‌زند

ادامه‌دارد