پرویز خانلری، بیدار دوران(4)
بدون تردید، دکتر پرویز ناتل خانلری یکی از شخصیتهای مؤثر فرهنگی و فکری در جامعهی ما بودهاست و خواهدبود. نقش زندهی او از سالهای 1320 تا 1357 خورشیدی که بر سرکار و فعالیت شغلی و ادبی خود بود، نه بردوستان او پوشیده ماندهاست و نه بردشمنانش. حتی آنان که او را دشمن میدارند، تأثیر عمیق او را انکار نتوانندکرد. اما آنان، این تأثیر را در حوزهی «ویرانی» و «انحراف» جامعه، محاسبه میکنند. اما نفوذ فکری خانلری، تنها با سکوت و یا مرگ او، پایان نمیگیرد. اینان میمانند زیرا فکر و فرهنگ میماند. تا زمانی که انسان اندیشمند که بخشی از آن، تعلق به این زبان و آب و خاک و فرهنگ دارد، زندهباشد، این اندیشهها و میراثهای فرهنگی و ادبی، مانند همان پشتوانههای ارزی است که یک کشور در خزانهی خویشدارد. اگر غبارهای زمان و تعصبهای تاریک، از روی این خزانهی فرهنگی و اندیشمندانگی ایران، به عنوان بخشی از جهان و نه متفاوت از آن، برداشتهشود، قطعاً هریک از ما در پس پشت و پیش روی خویش، افق های صافتر و زلالتری را خواهیمدید.
دکتر خانلری، بیست سال بعد از سرودن شعرعقاب، به عنوان وزیر فرهنگ در کابینهی اسدالله علم، مشغول به کار میشود. در جامعهای که فقط بیشتر نکتهها و پدیدهها، از چشمانداز مناسبات ظاهرآرایانه ارزیابی میگردد، این مقام وی، بر بسیاری از آنان که او را پژوهشگری آزاده و اهل ادب و تفکر میدانستند، گران آمد. خاصه آن که او در دوران جوانی، «جرمی» مرتکبشدهبود به نام شعر «عقاب» و در آن نشان دادهبود که هرگز با «زاغان» مُردارخوار درنخواهدآمیخت. حالآنکه انتخاب یا انتصاب او در مقام وزارت فرهنگ اسدلله عَلَم، ظاهراً پشتپا زدن به آن مانیفست فکری را به نمایش میگذاشت که وی در بیست و نُهسالگی در شعر خویش اعلام داشتهبود. و بدینگونه بود که به اعتقاد مخالفان، او با این پذیرش مقام وزارت، به همهی آن بلندپروازیهای رفتاری، پشت پا زدهبود. چنین بود که فردی به نام دکتر فخرالدین مزارعی (1309-1365)، بعد از مقام وزارت خانلری، شعری سرود که بر وزن مثنوی عقاب وی بود و آن را چنان تنظیم کردهبود که ادامهی طبیعی آن شعر به شمارآید. چنان که میدانیم، عقاب شعر خانلری، آن پرندهی مغرور و بلندانشین، با قاطعیت و باور، تن به همدلی و همنشینی با زاغان نمیدهد و دوباره به آسمان پرواز میکند تا نقطهای باشد و دیگر هیچ نباشد. اما پس از مدتی گشت و گذار در گسترهی آبی آسمان که طعمهای به چنگش نمیافتد، گرسنگی و محرومیت به وی فشار میآورد و سرانجام، ناچار میگردد که باردیگر به سراغ همان زاغ مُردارخوار رود و به دعوت پیشین وی لبیک بگوید. متأسفانه در این لحظات، به شعر فخرالدین مزارعی دسترسی ندارم تا دستکم بتوانم ابیاتی از آن را نقلکنم. من در آن سالهای میانی دههی چهل خورشیدی، در پی آن نبودم که بدانم خود دکتر خانلری نسبت به آن شعر چه واکنشی نشان دادهاست. اما میتوانم تصورکنم که لبخندی بر لب آورده و خامان را به خامی آنان بخشیدهاست.
پرویز خانلری این درک را داشت که اگر شخصی، در فضای فکری و فرهنگی جامعه مطرحباشد، قطعاً باید پیه خردهگیریها و شلاقخوردنهای کلامی را بر تن خویش بمالد. مهم آن نیست که زیبندهی چنان «مجازات»ی هست یا نیست. البته باید متأسفبود که در همان هنگام، تا آن جا که من به یادمیآورم و یا با مطبوعات آن روزگار، سر و کار داشتهام، هیچکس سربرنداشت که در پاسخ تصویرپردازیهای فخرالدین مزارعی چیزی بنویسد و یا از دیدگاهی گشادهدستانهنر، افق زندگی را برای خوانندگان و خاصه جوانان آن روزگار بازکند که :«این نکته، همهی زندگی و شخصیت فردی مانند خانلری نیست. میشود بر او خردهگرفت اما نمیشود او را ندیدهگرفت!» به اعتقاد من، ما در بررسیهایی از ایندست، باید به کلیّت و پیچیدگی شخصیت انسانها توجه داشتهباشیم. خانلری نیز انسانی بودهاست که از نظر فکر و احساس، در تلاطمهای زندگی فردی و اجتماعی خویش، افت و خیزهای فکری نیز داشتهاست. اما داشتن چنان اُفت و خیزهایی، هرگز نمیتواند عنوان «وطنفروشی» یا «خودباختگی» سیاسی به خود بگیرد. اگر ما با ادعاهای نه چندان منطقی و به عنوان آموزگاران شلاق به دست اخلاق در همهجا ظاهرشویم و هرکس را که گامی برخلاف موازین ذهنی ما و یا موازین جاری در بخشهایی از جامعه برداشتهباشد، با نگاهی تحقیرآمیز و کوبنده، مورد تهاجم قراردهیم، دیگر نه از «تاک»، نشانی میماند و نه از «تاکنشان». انبوهی از شاعران دیرین ما، برای گذران زندگی خویش و صد البته مجهز به علم کلام و داشتن ذوق آفرینش شعر، در دربار شاهان زندگی کردهاند و تنها عدهی انگشتشماری از آنان به کارهای دفتری و یا چیزهایی شبیه آن مشغول بودهاند. حتی آنان نیز در همان حال، از مدح و ستایش امیران و وزیران وقت، شانه خالی نکردهاند. شماری نیز مانند عطار و یا فردوسی، نه وابستهی امیر و شاهی بودهاند و نه میخواستهاند وابستهباشند.
این شاعران درباری که همیشه جزو کاروان امیر و وزیر، همچون خبرنگاران امروز- چه وابستگان حکومتی و چه آزاد- سفرهای تفریحی و یا جنگی شاه و یا حاکم وقت را همراهی میکردهاند و در این همراهیها، بسیاری از اوقات، چنان راه اغراق و مبالغه را میپیمودهاند که شاید گاه خود آنان در خلوت خویش، ازکاری که میکردهاند، چندان خشنود نبودهاند. زیرا طبیعت سالم انسان و تمایل درونی و عمیق او، نه به سوی اُفت و پلشتی بلکه به سوی اوج و زلالی و درخششاست. شاید در بدترین حالتهای بهانهگیرانه در این سوی زمان، بتوان فردوسی را به باد ملامتگرفت که یک عمر بیهیچ کمکی از شاهی، امیری و یا وزیری، ارث پدر خورد و خشت بر خشت فرهنگ ایران نهاد اما سرانجام، خواست که کتاب خود را به نام محمود غزنوی کند که از دستبرد زمانه مصون بماند. شاید بسیاری بپرسند که آیا اگر ابوالقاسم فردوسی، حتی همیبن کار کوچک را هم نکردهبود، بدان معنی بود که شاهنامهی وی، از گزند باد و باران زمانه، محفوظ نمیماند؟ من نمیخواهم به پرسشهایی که بر اساس فرض و گمان درست میشود، پاسخ بدهم. اما میخواهم بر این نکته پافشاریکنم که چنین نگاههایی کوچک و حتی کوچککننده، در هیچکجای تاریخ عقل و عاقبت اندیشانهی انسانی نمیگنجد. فردوسی اگر حتی پادشاهی را هم مدح کردهبود، به دلیل آن که ما نمیدانستیم او در چه شرایطی زندگی میکرده، ذرهای از احترام ما به شخصیت و کار او کاسته نمیشدهاست. نگاهی بیندازیم به زندگی مسعود سعد سلمان که بیش از هرشاعری در تاریخ گذشتهی ایران، مزهی تحقیر، زندان، شکنجه و دربدری را کشیدهاست. شاید بسیاری گمان کنند که این شاعر «همیشهدربند»، یکی از انقلابیهای دو آتشهی عصر خویش بوده و هیچگاه، سر تعظیم در برابر امیر و وزیری فرود نیاوردهاست. میدانم که کمتر کسی چنین گمانی را به ذهن خود راه میدهد. مگر آنان که دیوان او را نخواندهباشند و تنها قصائدی را مطالعه کردهباشند که مستقیماً نالههای او را از سیاهچالهای «حصار»، «سو»، «نای» و «دهک» به گوش فرزندان تاریخ رساندهباشد. وگرنه وقتی انسان شعر او را میخواند، درمییابد که این شاعر زبان آور، اگر خود در جای ابراهیم غزنوی نشستهبود، نه تنها شاعران مخالف خود که همهی شاعران دیگر را نیز به زندان و تبعید درمیافکند تا از شر رقابتهای یکایک آنان خلاصشود. شاعری با آنهمه درد در جان و روح خویش، بازهم دست از ستایشهای توخالی نه تنها برنداشته بلکه حتی ممدوحان خود را تشویق به آن میکند که خون مخالفان خود را برزمین جاری سازند. تو گویی، جان او از رگ و پی و استخوان درست شدهبوده و جان آن دیگران از علفهای هرز بیابان! اما پس از گذشت حدود هزارسال از زمان مسعود سعد سلمان، وقتی که انسان، زمانهی او، شخصیت وی و مناسبات اجتماعی آن دوران را در مییابد، او را به چیزی «متهم»نمیکند. بگذریم که حتی میراث ادبی و فرهنگی او اگر از صافی اخلاق و دیدگاههای انساندوستانه بگذرد، چیز چندانی باقی نمیماند. اما گذشته از اینها، کلام او همچنان خشتهایی اگر چه نه چندان نوازشگر، در بستر تاریخ کلام و ادب این سرزمین باقی خواهدماند.
ادامه دارد