عبید زاکانی، شاعر طعن و تَسخَر (1)
نام عبید زاکانی، شاعر طنزپرداز قرن هشتم هجری قمری را نخستینبار هنگامیشنیدم که پدرم مرا در نخستین تابستانِ قبل از شروع کلاس اول ابتدایی، به مکتبخانهای فرستاد که «ملاباجی» آن، جزو ساکنان کوچهی بنبستی بود که ما و شماری خانواده های دیگر، در آنجا زندگی میکردیم و میکردند. کوچهی ما، برای یک پژوهشگر مردمشناس، کوچهی قابل تأملی بود. با وجود آنکه ساکنان آن، چندان زیاد نبودند اما هرکدام، تفکر و حرفههای گوناگونی را نمایندگی میکردند. کوچههای آنروزگار، آدم را بیشتر به یاد روستاهای دوردست امروز میانداخت. کوچهی ما و کلاً منطقهای که ما در آن زندگی میکردیم، نه آب لولهکشی داشت و نه حتی برق. کوچهها به زحمت، سنگفرش شدهبود و از شهریبودن، تنها چیزی که ما داشتیم، نزدیکی نسبی ما به مغازههای گوناگون عطاری و بقالی بود و احتمالاً اگر به جایی میخواستیم برویم، میبایست خود را به میدان درشکهچیها و گاریچیها برسانیم و به آنان اطلاع بدهیم که گاری یا درشکهی خود را به کدام نشانی بیاورند. خانوادهها برای آب مصرفی خود، معمولاً با «سقا»یی قرارداد میبستند که روزی یک یا دو مَشک آب که جنس آن از پوست بُزبود برایشان بیاورد. در میان همسایگان این کوچه، نوعی همبستگی عاطفی جاری بود و به همین جهت، هرگز نشنیدهبودم که میان کسی بر سر چیزی، چه خُردسال و چه بزرگسال، جنگ و دعوایی راه بیفتد. همه در کنار هم و با احترام رایج انسانی زندگی میکردند.
خانهی ما تقریباً در وسط کوچه قرارداشت و روبروی آن، دری نبود که به خانهی همسایه بازشود. بلکه دیوار خانهای بود که درِ آن، از کوچهی بغلدستی و جنوبیتر ما باز میشد. حُسن کوچههای بنبست در آن بود که کمتر غریبهای از آن جا عبور میکرد. اگر هم عبور میکرد، همه میدانستند که آن غریبه کیست و با چه خانوادهای کار دارد. اگر چنان نبود، طبعاً بدگمانی و نگرانی همهی خانوادهها برانگیخته میشد. در گذر زمان، ما توانستهبودیم حتی میهمانان همسایههایمان را هم به جا بیاوریم. ما میدانستیم که کدامیک پسر عموی حاج عباساست و چه روزهایی به خانهی او میآید و چه کسی دیگر، پسر دایی حاجی مُراد. حاجیمُراد که نه اهل مکهرفتنبود و نه نماز و روزهی درستی به انجام میرساند، عبادت بزرگ زندگیاش کبوترهای او بود. او اگر نام «حاجی» را یدک میکشید، تنها از آن رو بود که در ماه «حج» به دنیا آمدهبود. در شهر ما چنین «حاجی»هایی را «حاجی شکمی» میگفتند. شاید مناسب تربود که به آنان «حاجی مادری» نام مینهادند. اما جامعهی ما هردو «حاجی» را میپذیرفت و به سائقهی جایگاه اجتماعی و امکانات مادی، حتی اگر دقیقاً نمیدانست، میتوانست تشخیصدهد که چه کسی، حاجی شکمیاست و چه کسی، حاجی به حجرفته. جالب آن که مردم هم در خطابهای خویش، حاجی واقعی را «حاجآقا» و حاجی شکمی را «حاجی» برزبان میآوردند. انگار در این خطاب، وزن و آهنگ کلام، تفاوتهای بنیادی داشت. از سوی دیگر، سر و وضع حاجی مراد چنان بود که اگر او حتی ادعای آن را هم میکرد که به خانهی خدا قدم گذاشتهاست، کسی نمیتوانست باورکند. زیرا همه احتمال آن را میدادند که او ممکنبود در هنگامهی طواف خانهی حق، به فکر آن باشد که ایکاش کبوترهایش در آنجا میبودند و او میتوانست آنها را در آسمان مکه نیز در حال پرواز ببیند.
دلبستگی او به کبوترهایش چنانبود که اگر آنها را از او میگرفتند و ممنوعش میکردند که دیگر بر سر بام خانهاش ظاهر نشود و حداقل روزی دوبار، آنها را به آسمان پرواز ندهد، ازغصه زمینگیر میشد. تعداد کبوترهای حاجی مراد را هیچکس نمیدانست. زیرا در هر موقعیتی، تعداد معینی را به هوا می فرستاد. گاهی ده تا کبوتر در آسمان خانهاش پرواز میکردند. برخی وقتها بیستتا و بعضی اوقات، سه یا چهارتا. شایعبودکه او بیش از صدتا کبوتر دارد و هر روز نیز بر شمار آنها افزوده میشد. بخشی از آن کبوترها، کبوتران میهمان و راه گم کردهبودند که به دلایلی، قاطی کبوتران حاجی مراد میشدند. او همینکه این نکته را تشخیص میداد، فوراً همه را پایین میآورد تا دوباره، هوس بازگشت به لانهی اصلی خود را نداشتهباشند. او میگفت:«کبوترباز حرفهای باید بداند که در چه ساعتی از روز، چه مقدار کبوتر را پرواز دهد. او میدانست که بسیاری از کبوتربازان دور و بر، این دانش را نداشتند و همین بیدانشی، برای آنان گران تمام میشد. زیرا به سادگی، کبوترانی را که با خون دل خریدهبودند، از دست میدادند. حاجی مراد در تربیت کبوترها چنان مهارت داشت که هر کبوتری را که در آسمان، از کبوتربازان دیگر شکار میکرد، چنان او را آموختهی خویش می ساخت که اگر صاحب اصلی همان کبوتر، میآمد و کبوترخود را میبرد، روز بعد، بیتردید، آنکبوتر، به خانهی حاجی مراد برمیگشت. کبوتربازانی که از او شناخت داشتند و نیز برخی همسایههای دور و بر، ادعاداشتند که حاجیمراد، مقداری «ورد» و «دعا» بلد است که فقط برای آرامکردن و عادت دادن کبوترها، استفاده میکند. آنان میگفتند که برزبان جاری ساختن آن «ورد»ها و «دعا»ها در مغز کبوترها، تغییرات و تأثیراتی به جا میگذارد که قیافهی حاجی مراد را به جای قیافهی نخستین صاحب و تربیتکنندهی آنها مجسم میسازد. انگار اگر این کبوترها، برای دفعات بعد، صاحب اصلی خود را ببینند، از آنجا که چهرهی آنان از صفحهی ذهن کبوترها پاکشدهبود، چیزی به یاد نمیآوردند.
شغل اصلی حاجی مراد، باربری و کارگری در تجارتخانهی گندم یکی از تاجران نامآور شهر ما بود. حاجی مراد در آن هنگام، هنوز به سی سالگی هم نرسیدهبود اما پنج بچهی قد و نیم قد در خانهداشت. اگر کسی در اعتبار اجتماعی او تردید میکرد، در صداقت انسانی و مورد اعتماد بودنش، جای شُبهه نبود. خانهی روبروی حاجیمراد در همان اول کوچه، به «قنبرفرمان» تعلقداشت که شغلش، رانندگی بر روی ماشینهای خاککش روسی بود. در شهر ما، تنها دو عدد از این خاککشها وجود داشت که یکی از تاجران پنبهی شهر، آنها را از «باکو» خریدهبود. «قنبر» با آنکه نام خانوادگیاش «دیواردوست» بود اما به علت داشتن شغل رانندگی بر روی ماشینهای باری روسی، به «قنبرفرمان» شهرت یافتهبود. او مردی چهلسالهبود و چهارتا دختر داشت که دختر بزرگش را تازگی به شوهر دادهبود. شوهر دخترش، کسی نبود جز برادر کوچکتر حاجی مراد. این برادر کوچکتر در چند کوچه دورتر از ما زندگی میکرد و در نزدیکی میدان بار، مغازهای بازکردهبود برای تعمیر دوچرخه. همسایهی دیگر ما یک خانوادهی ارمنی بود که هشت دختر داشتند و یک پسر. دخترها همه از برادرشان بزرگتر بودند. این برادر کوچک، چه برای پدر و مادرش و چه برای خواهرها، بیشتر حالت یک شاهزاده را داشت. همه او را چنان دوستداشتند که انگار ادامهی حیاتشان، بیآمدن او، نمیتوانستهاست تداومی داشتهباشد.
واقعیت آنست که ارمنیهای شهر ما، از آرامترین، نجیبترین و مورد اعتمادترین مردمان بودند. پدر خانواده، مغازهی پارچه فروشی داشت. او چنان با مشتریها برخورد میکرد که از بام تا شام، کسی نمیتوانست مغازهی او را از خریداران، خالی ببیند. او انسان مردمشناس، مردمدوست و قابل انعطافیبود. از این رو، پارچههایش را هم به مردم با قیمت ارزان میفروخت و هم به آنان که توان مالی نداشتند، نسیه میداد. خیلی از پارچه فروشهای دیگر، به این همسایهی ما که «خاچیک ماردیروس/Khachik Mardiros» نامداشت، میگفتند که به کسی نسیه ندهد. زیرا این کار، دو ضرر اساسی دارد. ضرر اول آن که مردم پولهای او را دیر یا زود میخورند و نم هم پس نمیدهند. ضرر دوم آنست که او با جلب مشتریها به مغازهی خودش، کار و کاسبی همکاران دیگر را کساد میکند. «خاچیک» میگفت:«من هرگز پا روی دُم کسی نگذاشتهام و به همینجهت، چنین توصیهای را به معنی دخالت مستقیم در کار و زندگی خود میدانم. اگر مردم، مال مرا بخورند، ارتباطی به دیگران ندارد. و اگر من، جنس ارزانتری به مردم میفروشم به معنی آنست که من به سود کمتر راضیهستم تا مردم، جنس را هم ارزانتر بخرند و هم اینکه توان پرداخت بدهیهای خود را داشتهباشند.» با وجود همهی این اخطارها، او هیچگاه گله نکردهبود که کسی، بدهیاش را پرداخت نکرده و یا کلاه سر او گذاشتهاست. آقای «خاچیک» اعتقاد داشت که مردمداری در کسب و کار، یک پیششرط قطعی و اولیه برای ایجاد ارتباط، اعتماد و توسعهی کار و کاسبیاست.
ادامهدارد