ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش سیزدهم)
در بخش دوازدهم به آنجا رسیدیم که آقای «همتطلب»، پس از تعطیلات تابستان، درس خود را در دبیرستانهای شهر ما آغازکرد. در اول کار، شایعاتی عمدتاً مشکوک و منفی در پیرامون او جریانداشت. شایعاتی که میشد ریشهی آنها را در توانایی علمی و ادبی او از یکطرف و حسادت همکاران دیگر او جستجوکرد. همکارانی که حضور او را به عنوان یک نورسیده، موجب کسادی بازارخویش تصورمیکردند. در این میان، حادثهی مرگ پسر رئیس آموزش و پرورش شهرما موجب شد که آقای «همتطلب» به خواهش رئیس دبیرستان ما، در مراسم یادبود او سخنرانی بسیار عاقلانه، ادیبانه و عاقبتاندیشانهای داشتهباشد که همین کار موجبشد که تقریباً نظر مخالفان و شایعهپردازان نیز نسبت به او برگردد و رنگ و بوی مثبت و احترام آمیزی را به خود بگیرد.
خبر سخنرانی مؤثر، باشکوه و ادیبانهی آقای «همتطلب» در عرض همان روز، در همهی شهر انعکاسیافت. آنهم انعکاسی بسیار مثبت و سازنده. روز بعد، رئیس آموزش و پرورش در اوج تأثر و اندوه، به رؤسای دبیرستانها توصیهکرد که از «همت طلب»دعوتکنند تا برای دانشآموزان دبیرستانهای دیگر نیز سخنرانیکند نه از آن جهت که مجلس یادبود مجددی برای فرزندخود او برپاشدهباشد بلکه برای آنکه از وقوع حوادثی از این دست، به شکل تأثیرگذارنده و آگاهگرانهای، جلوگیری به عملآید. طبیعیاست که برگزاری سخنرانیهایی این چنین، دیگر با تشویق دوستان و خواهش آنان نبود که می بایست برگزار میشد بلکه به دستور مستقیم رئیس آموزش و پرورش شهرانجام میگرفت که وی را مأمور اینکار کرده بود. گذشته از مدارس دخترانه و پسرانه، حتی مجالس دیگری نیز در همین راستا اما اینبار برای پدران و مادران دانشآموزان، بازهم به دستور مجدد رئیس آموزش و پرورش، برگزارشد که همه میبایست در ساعتهای معینی از روز، کارخود را رهاکنند و به سالن آبرومندانه و بزرگ شهرداری بیایند. علت اینکه سالن شهرداری را انتخابکردهبودند، آنبود که آموزش و پرورش شهر ما چنان سالن بزرگی نداشت که بشود در چنان مواقعی، به شکل پُر و پیمان از آن استفادهکرد.
هنوز یکی دوهفته از این ماجرا نگذشتهبود که آقای «همتطلب»، بدل به یکی از شخصیتهای بزرگ شهر ما شدهبود. همهجا صحبت از دانش او چه در زمینهی ادبیات فارسی و چه در زمینهی ادبیات عرببود. تازه، وقتی که بزرگان شهر، دریافتهبودند که چنین آدم متواضع، آرام و دانشمندی، یک لیسانس دیگر هم دارد که در زمینهی علوم سیاسیاست، میزان احترام خاص و عام به او هنوز هم افزایش بیشترییافت. در این ماجرا، سه نکته در شخصیت وی، توجه همه را بیش از پیش به خود جلب کردهبود. نکتهی اول، دانش گستردهی آقای «همتطلب» در زمینهی ادبیات کلاسیک ایران، ادبیات عرب و همچنین بخشی از ادبیات معاصر ایران بود. نکتهی دوم، تواضع بسیار چشمگیری بود که در شخصیت او به سادگی خود را نشان میداد. نکتهی سوم، توانایی او در انتقال مفاهیمبود که زبان بسیار نرم، گیرا و گرمی داشت. هنوز دو سه هفتهای از این ماجرا نگذشتهبود که گفتهشد، رئیس آموزش و پرورش که اهل شیراز بود، میخواهد از این شهر نقل مکان بکند. ظاهراً این کار به خواست خود او بوده و مدیر کل آموزش و پرورش استان نیز با آن موافقت کردهاست. قرار بود که وی را به ساری منتقلکنند. او به مدیر کل آموزش و پرورش استان گفتهبود که حادثهی مرگ فرزندش در این شهر، زیستن را اگر چه به طور موقت، برایش غیر ممکن کردهاست. او دوست دارد که از این شهر و خاطرههای آن فاصلهبگیرد.
اما جالبتر آن که او به مدیر کل آموزش استان پیشنهاد کردهبوده که اگر آقای مدیر کل موافقت بکند، آقای «همتطلب»، دبیر ادبیات تازه واردشده به این شهر، شخصیت مناسبی برای این پُستاست. وی برای مدیر کل، دربارهی اعتبار علمی، عمق شخصیت و تواضع بسیار چشمگیر او صحبتکردهبود. مدیر کل آموزش و پرورش نه تنها حرفهای او را به جد گرفتهبود بلکه با آموزش و پرورش شهر قبلی که «همتطلب» در آنجا دبیربوده نیز تماس گرفتهبود و در بارهی چند و چون شخصیت وی پرسشهایی انجام دادهبود. رئیس آموزش و پرورش شهر قبلی آقای «همتطلب» نیز او را دارای همان ویژگیهایی توصیف کردهبود که در شهر ما به سرعت، برآن اساس، اعتبار و شهرت یافتهبود. رئیس آنجا، حتی گفتهبود که ما از انتقال وی به یک شهر دیگر، بسیار متأسفبودیم زیرا میدانستیم که شخصیت ارزندهای را ازدست میدهیم. نتیجهی تماس مدیر کل با رئیس آموزش و پرورش شهر قبلی آن شد که آقای «همتطلب»، به ریاست آموزش و پرورش شهر ما منصوبگردید. قرار برآن شدهبود که از روز شنبهی آینده، او با این سمت، کار خویش را آغازکند. آقای «همتطلب» که هنوز در جامهی تدریس خویش در مدرسههای شهر ما، گرمنشدهبود، حکم ریاست یک سازمان عریض و طویل را در اختیارش قراردادند.
صبح روز پنجشنبهای که از هفتهی آیندهاش او میبایست در پشت میز ریاست مینشست، همهی دانشآموزان مدرسه ما را در اول صبح به صفکردند تا آقای «همتطلب»، مراسم خداحافظی خویش را با همکاران ناآشنا و یا تازهآشنای آن مدرسه و دانشآموزانش انجامدهد. آنهم خداحافظی برای دریافت مقامی دیگر که تا چند روز قبل نه او خود در خوابهای طلاییاش، چنان موقعیتی را میتوانست مجسمکند و نه همکاران وی که پارهای از آنان، از راه حسد، حتی شایعات بیشاخ و دمی نیز در اطرافش پراکندهبودند. اینک بخت چنان یار اوشده که همهی آنان، چه مخالف و چه موافق، قاعدتاً در آینده به او نیازمند میشدند. از همینرو، جا داشت که «حد» خویش نگاهدارند. باری، نخست مدیر مدرسه در برابر جمع حاضرشد و چند کلمهای در بارهی شخصیت ممتاز آقای «همتطلب» صحبتکرد. او حتی این نکته را چه از روی باور و چه بر سبیل مجامله، یادآورشد که از همان نخستین لحظهی برخورد با آقای «همتطلب» دریافتهبودهاست که با شخصیت ارزشمند و والایی روبروست. لبخند رضایت بر لبان آموزگاران و دبیران دیگر نیزجاری بود. اما آقای «همتطلب» در نهایت آرامش و شاید نوعی بیاعتنایی، در کنار مدیر مدرسه ایستادهبود و به حرف های او گوش میکرد. پس از پایان سخنان کوتاه اما ستایشبار آقای مدیر، نوبت به آقای «همتطلب»رسید. چشمها همه یکسره به دهان او دوخته شدهبود و گوشها آمادهبود تا واژههای وی را نه تنها با همهی جان در خودگیرد که برای هر کلمهای نیز معادلی در واقعیتهای زندگی روزانه و فعالیتهای آموزشی شهر پیداکند. از این لحظه، او دیگر یک فرد عادی نبود که هرچه به ذهنش برسد بردهان بیاورد بلکه می بایست واژههای خویش را سبُک و سنگینکند تا ارزش آنها در واقعیت نیز، محلی از اِعراب داشتهباشد.
ادامهدارد