در شماره‌ی گذشته، تصویری از شخصیت پدرخویش در ارتباط پراحساس و شورمندانه‌ی او با شعر «ایوان مداین» خاقانی، ارائه‌دادم. باید بگویم که نه در آن هنگام، در روزگاران کودکی‌ام و نه بعدها، هیچ‌کس را ندیدم که به اندازه‌ی پدرم، شیفته‌ی شخصیت خاقانی و شعر حسرت‌بار او برای طاق کسری‌باشد. اگر پدرم در دیگر زمینه‌ها‌ی زندگی، غالباً بدون سند و با قاطعیت، حرف نمی‌زد یا کمتر حرف می‌زد، در مورد خاقانی و تفسیر شعر او و مقایسه‌اش با دیگر شاعران، آن هم شاعرانی که حتی لای دیوان آن‌ها را باز نکرده‌بود، ذره‌ای تردید به خود راه نمی‌داد.

 

برای من، آن چه او می‌گفت، سند انکار ناپذیر شعور و تجربه‌بود. برای فرزندی در آن سن و سال، پدران، اگر حتی در آستانه‌ی سی‌سالگی باشند، انگار به اندازه‌ی یک قرن از عمر و تجربه‌ی آنان گذشته‌است. کودکان و نوجوانانی چون من، درکی از بُعد زمان و آمیختگی آن با تجربه و اندیشه ندارند. در چنان شرایطی، طبیعی‌است که هنوز هم میزان اعتماد کور و تسلیم طلبانه‌ی فرزندان به پدران، عمیق‌تر و قوی‌تر می‌شود. آن‌هم پدرانی چون پدر من که در رفتار و حرکات صورت و نگاه و حتی آهنگ کلام، خود را علامه‌ی دهر بدانند و از سوی همسرهای الفبا ناخوانده، گُل سرسبد خویشان و دوستان و خانواده به شمار آیَند. چنین تصویری از یک پدر، چنان بزرگ، یقینی و ناشکستنی می‌شود که کلام او، از حکم قانون نیز محکم‌تر و قابل‌اجراتر می‌گردد. می‌توان بدین نکته نیز اندیشید که نطفه‌های کیش شخصیت و فرازنشینی یک فرد بر بالای حضور فکر و ذهن و تجربه‌ی دیگران، درست از چنان جایی آغاز می‌‌گردد. باری، برای پدرم، شعرخاقانی، شعر خشم و درد یک ملت‌ بود که در طول هشتصد سال، یک‌ذره از عظمت و جوهر انسانی آن، کاسته نشده‌بود. اگر کاسته شده‌بود، قطعاً در آن کتاب فارسی نمی‌آمد. اگر اهمیت نداشت حتی در کتاب‌های قبلی، سده‌ها پس از سده‌ها، در میان امواج متلاطم جنگ و خشکسالی، قحطی و مرگ، نمی‌توانست همچنان به حیات معنوی خود ادامه‌دهد و به امروز و امروزیان برسد. وقتی انسان تنها از سوراخ سوزن به جهان نگاه‌کند، جز همان باریکه‌ی نوری که از آن سوراخ می‌گذرد، هیچ روشنایی دیگری در مقابل وی قرارنمی‌گیرد. از همین‌رو، مطمئن هستم که پدرم حتی تا زمانی که زنده‌بود، نه نام «انوری ابیوردی» شاعر قرن ششم و معاصر خاقانی را شنیده‌بود و نه نامه‌ی بلندبالای وی را به صورت قصیده، به رکن‌الدین خاقان، فرزندخوانده‌ی سلطان سنجر سلجوقی، خوانده‌بود. در آن نامه، انوری ار حمله‌ی وحشیانه‌ی ترکان غُز و کشتار مردم کوچه و بازار خراسان، ناله‌های دردناک خویش را به هفت آسمان فلک رسانده‌بود. اما ناخواندگانی همچون پدر من، یگانه خوانده‌ی خویش را، فراتر از دیگر خوانده‌ها به شمار می‌آورند.

 

شعر خاقانی برای پدرم، حرف اول و آخر بود. درست‌است که در آن، از خدا و فردا، از قیامت و روز حساب، از دوزخ و بهشت و یا عبادات مذهبی صحبتی نبود. درست است که حتی صحرای کربلا هم در آن شعر حضور نداشت. و بنا به دریافت پدرم، چه باک! مگر همه‌ی زندگی، همین‌هاست! درد خاقانی به باور او، درد همه‌ی مردم بود. درد کسانی که توصیف نماد بزرگ تمدن شکوهمند اما ویران‌شده‌ی خویش را از زبان او می‌شنیدند. قصیده‌ی خاقانی، ضرباهنگ خشم و نفرت داشت. حاصل دیداری‌ بود که شاعر را به کلی زمین‌گیر کرده بود و همین زمین‌گیرشدن وی، موجب شده‌بود که آتش دریغ و خشم وی از درون قصیده‌ی «ایوان مداین» به درازنای تاریخ، تنوره بکشد. چگونه ممکن‌است این سرای ویران‌شده، همان ایوان مداین ساسانیان باشد؟ آیا می‌شود آن‌همه تمدن، آن همه قدرت و لشکر، آن همه شکوه و جلال و ولوله، اینک در خاموشی مرگ فرو رفته‌باشد؟

 

بردیده‌ی من خندی، کاینجا ز چه می‌گـرید

گریَند بر آن دیـــــده، کاینجا نشود گـــریان

نــــی زال مدائن ،کــــم از پیرزنِ کــــــوفه

نــــه حجره‌یِ تنگِ ایــــن، کمتر زِ تــنور آن

 

دانـــی چــــه مدائن را با کوفه، بــرابـــرنَه

از سینه تنوری کن، وز دیده طلب، تــوفان

این است همان ایوان، کز نقش رخ مـردم

خـــاکِ در او بــــودی، دیـــــوارِ نــگارستان

 

این است همان درگه، کورا زِ شَهان بودی

دیـــلم مَلِکِ بــــابِل، هـندو، شه تـرکستان

 

من در برابر حرف‌های پدرم، جز یک شنونده‌ی مطیع که فقط پذیرنده‌است و به ثبت‌رساننده، چیز دیگری نبودم. آن‌چه از جویبار ذهن او می‌گذشت، با اعتماد و یقین، وارد برکه‌ی اندیشه‌های شکل‌ناگرفته و خام من می‌شد. من درد پدرم را، با همه‌ی ‌جان، حس می‌کردم اما رابطه‌ی آن درد را با شعر خاقانی نمی‌فهمیدم. من درکی از ضرورت ایوان مداین، نقش نمادین آن و رابطه‌اش با تداوم یک فرهنگ نداشتم. آن‌چه در نظر من مجسم می‌شد آن‌بود که مردمانی در آن‌سوی تاریخ، آمده بودند، قصری در جایی ساخته‌‌بودند و سپس ناپدید شده‌بودند. ایوان مداین نه خانه‌ی ما بود و نه می‌توانست خانه‌ی ما باشد. پدرم حتی آن‌جا را هم ندیده‌بود. چگونه می‌شد به جای دیگری غیر از خانه‌ی خویش، چنان حس مالکانه، دلسوزانه و دردآمیزی داشت؟ به نظر من، پدرم حتی قبل از خواندن شعر ایوان مداین خاقانی، درد تاریخ هم نداشت. برای او، ایران دوران ساسانیان با ایران پیش و یا بعد از آن، چه تفاوتی می‌توانست داشته‌باشد؟ تاریخ برای او فقط یک تداوم بود. کمی تندتر، کمی کُندتر. کمی خشن‌تر و کمی ملایم‌تر.

 

اما شعر خاقانی، در او حس خاصی را بیدارکرده‌بود. برآن حس، تازیانه زده‌بود و در جان او، دردی سوزنده و گزنده را ته‌نشین ساخته‌بود. پدرم می‌گفت:«وقتی یک ملت، شرف و شعور خود را از دست بدهد، همه‌چیزش را از دست داده‌است. ایوان مداین، شرف و شعور ما بود. ما آن را از دست‌داده‌ایم.» او نمی‌گفت که ما این شرف و شعور را به چه کسانی از دست داده‌ایم. او حتی نمی‌دانست که مهاجمان، چه کسانی بوده‌اند. او مغول‌ها را بیشتر از عرب‌ها می‌شناخت. او حتی شناختی هم از ساسانیان نداشت. اما شعر خاقانی، انگار در ذهن او، از طریق ریزاندن باران درد و خشم بر ویرانی ایوان مداین، تصویرگر ستمی فراتر از ستم‌های معمول زمان، شده‌بود. کسانی که آگاهانه و یا ندانسته، باران اشک شاعر را مورد تردید قرار می‌دهند، یا پیوندی با تپندگی و عطر دل‌انگیز دشت و بیابان این سرزمین ندارند و یا در تاریکی نادانستگی‌های خویش، به اسارت درافتاده‌اند. ذهن خاقانی، این شاعر مغرور عصر خویش، حتی از مقایسه‌ی بسیاری از عناصر فرهنگ ایران‌زمین با فرهنگ عرب، سرشار از تلاطم، حسرت و درد می‌شود. او در مقایسه‌ی خویش میان «ملیت» و «مذهب»، چه دانسته و چه ندانسته، در این شعر، عنصر «ملیت» را بر «مذهب» ترجیح می‌دهد. با چنین نگاهی است که او «زال» مداین را کمتر از «پیرزن» کوفه نمی‌داند. همین بیت، حکایت از آن می‌کند که او با دورخیزی احساسمندانه، برآن سر است تا حتی برتری زال مداین را با هزار و یک استدلال بر پیرزن کوفه به اثبات برساند. اما او نه تنها به خط قرمز زمانه در ذهن بسیاری از متعصبان دینی آگاه‌است بلکه خود او نیز کمتر به جسارت‌هایی از این دست، اقدام‌کرده‌است. گمان من آنست که خاقانی، به دلیل رعایت ممنوعه‌های مذهبی زمان خویش و دوری کردن از برانگیختن خشم بسیارانی از فتوادهندگان، ابیات تند و دردسرسازی از قصیده‌ی خویش را حذف‌کرده‌است. شخصیت او چنان‌است که وقتی برآشوبد، به جای باران، سیلاب به راه می‌اندازد. اما قبل از آن که این سیلاب را در برابر نگاه همگان بگذارد، از آن، تصویر باران‌گونه‌ای ارائه می‌دهد تا در جایگاه ملامت و یا اتهام از سوی اصحاب قدرت و توطئه قرارنگیرد.  

ادامه‌دارد   


بخش سوم این نوشته را در این‌جا بخوانید.

      http://barikeha.blogfa.com/post-329.aspx