سخنان پخته و غیرجانبدار آقای مکنونی در مورد برخورد احمدکسروی با شعر فارسی و شخصیت‌های برجسته‌ی آن از جمله حافظ، مولوی، عطار و نیز کسانی همچون ابوسعید ابوالخیر، تنها می‌توانسته عمق اندیشه‌های کژ و مژ مردی را نشان‌دهد که شاید لازم می‌بوده‌است در یک کشور صنعتی به دنیا می‌آمده تا درآن‌جا، همه‌ی انسان‌ها می‌بایست در کار تولید مادی و محصولات مصرفی، از صبح تاشام کارکنند. هرگونه تولید فکری و ادبی، از آن‌جا که در پایان روز، نه به نان ختم می‌شود و نه به آب، می‌بایست یکسره ممنوع‌گردد. پرسشی که در نوشته‌ی پیشین از سوی آقای مکنونی مطرح شده‌بود، آن‌بود که آیا واقعاً احمدکسروی، نوشته‌های منتقدان و شارحان برجسته‌ی داخلی و خارجی را در باره‌ی اهمیت و نقش شخصیت‌هایی که از سرمایه‌های تردید ناپذیر فرهنگ و فکر ما هستند، نخوانده‌است؟ جواب این این پرسش را او، در این بخش، در اختیار ما می‌گذارد.

 

«طبیعی‌است که جواب به این پرسش‌ها چندان ساده نیست. نه می‌توان قاطعانه گفت که او در دوران حیات خود، چنان پژوهش‌هایی را خوانده‌است و نه می‌توان گفت نخوانده‌است. ممکن‌است شماری بر طرح این نوع پرسش‌ها خُرده بگیرند که خواندن و نخواندن کسروی، فهمیدن یا نفهمیدن او، چه مشکلی را در رابطه با آن چه او گفته و نوشته‌است، حل می‌کند. من نیز با این فکر، به طور بنیادی، موافقم. تصورمن آنست که در ادبیات هر کشوری، پیدایش چنین کسانی که هم زمینه‌ی اندیشه‌وری داشته‌باشند و هم در عمل، رفتار غیر اندیشمندانه و ویران‌گر از خود بروزدهند، چندان معمول و فراوان نیست. آن‌هم نشان‌دادن رفتار یورش‌گر نسبت به استوارترین ستون‌های فکر و ادب یک کشور، از موردهای بسیار کمیاب‌است. البته، همیشه کسانی بوده‌اند که در دوره‌هایی از زندگی خویش، نسبت به یک یا دو شاعر یا نویسنده، نگاهی غرض‌ورزانه و کم‌شمارانه داشته‌اند. اما هرگز پیش نیامده‌است که شخصی در مقامی فروتر از همه‌ی آنان، ادعاهایی این چنین بزرگ و سرنوشت‌ساز داشته‌باشد. در تاریخ و همچنین در باره‌ی زندگی «هانس کریستیان اندرسن/Hans Christian Andersen» نویسنده‌ی دانمارکی تبار، می‌خوانیم که او تقریباً در بیشترین دوران عمر خویش، مورد بی‌مهری بیشترین محافل ادبی و فرهنگی  دانمارک قرارداشته‌است. در دورانی که در حال رشد فکری و هنری بوده، بیشترین کارشکنی‌ها و تحقیرها و به تمسخرگرفتن ها، علیه او اعمال می‌شده است. در حالی که او وقتی از دانمارک بیرون می‌رفت و به هرکشوری که پا می‌گذاشت، شاهان و شاهزادگان و نجبا، در صف بودند تا از او دعوت به عمل بیاورند تا او در محافل هنردوست آنان ظاهرگردد. برخورد مهرورزانه و سرشار از احترام آن‌ها نسبت به «هانس کریستیان اندرسن» فرسنگ‌ها از رفتار هموطنان ادیب و هنرمندش فاصله‌داشت. ناگفته نماند که در سال‌های آخر عمر، هرمقدار که توجه جهانیان به او بیشتر و بیشتر می‌شد، رنگ و بوی خُرده‌گیری محافل داخلی نسبت به وی، کم و کمتر می‌گشت. واقعیت آنست که مخالفان «هانس کریستیان اندرسن»،به او نیش و کنایه‌هایی می‌زدند و یا ایرادهایی وارد می‌کردند که بیشتر خُردسالانه و بهانه‌گیرانه می‌نمود تا برخوردی جدی و کاونده. طبیعی است که این وضع، او را به شدت آزرده می‌ساخت.»

 

«اما نیش و کنایه‌ها و تحقیر و بدشماری‌های کسروی نسبت به شخصیت‌های بزرگ ادبی و عرفانی ما، اگر چه شباهت هایی با محافل هنری دانمارک نسبت به «هانس مریستیان اندرسن» دارد اما در عُمق، تقریباً از مقوله‌ی دیگری‌است. ممکن‌است در این میان، آن‌چه حاصل کار کسروی است، آن‌قدر بیمارگونه و نادرست و کین توزانه‌ باشد که موضوع خواندن یا نخواندن، فهمیدن یا نفهمیدن پیام آن‌ها و محتوای آثارشان از سوی وی، از موضوع های درجه دوم قلمداد گردد. از طرف دیگر، توضیحی را که می‌خواهم در این‌جا بیاورم، توضیحی نیست که بتوانم آن را با اطمینان خاطر مطرح‌کنم. وقتی اطمینان خاطر مطرح نیست، بیشتر بر حدسیات شخصی من استوار‌است. از این رو، ممکن‌است در پاره‌ای موارد، درست‌باشد و در بسیاری موارد غلط. اما گذشته از گمان‌‌هایی این‌چنین، نتیجه‌ی کار همان‌است که هست. من در این بُعد از دریافت‌ها، کسروی را در مجموع، مردی «عمل‌گرا» و «حاصل‌‌پسند» ارزیابی می‌کنم. حتی انتخاب رشته‌ی وکالت در دادگستری نیز با مَنِش و روش وی، می‌توانسته سازگاری داشته باشد. او از آن شخصیت هایی نبوده که قادرباشد ساعت‌های طولانی در خلال روزها و هفته‌ها ساکت بنشیند، فکرکند، به عمق تاریخ نقب بزند و از درون همه‌ی این‌ها، نتایج درست و پژوهشگرانه‌ای که لازم بوده‌است، بیرون‌بیاورد. تصور من آنست که حتی شغل وکالت که برای او، نوعی درگیری با طرف مقابل موکِل او ایجاد می‌کرده، برای روحیه‌ی ناآرام و پرخاشگرانه‌ی وی، تناسب بسیار داشته‌است. نمی‌توان پدیده‌های فرهنگی و اجتماعی از نوع حافظ، مولوی و یا عطار، سنایی و ابوسعید را با چنان جسارتی که حتی پایه‌های استدلالی هم ندارد، به کلی بی‌ارزش و باطل‌شمرد و به جای آن، معیارها و ارزش‌های ذهنی خویش بر فراز همه‌ی آن‌ها قرارداد. نمی توان آن‌ها را از چپ و راست، فراز و فرود مورد دقت موشکافانه قرارداد و در همه‌ی این حالات، حکم مرگ یکایک آن اندیشه‌ها و دریافت‌های ارزشمند را نیز صادرکرد.»

 

«نمی‌توان از تاریخ «حال» و «گذشته»‌ی یک کشور، نیز اطلاعات دقیق‌داشت و بازهم به همان نتایجی‌رسید که کسروی رسیده‌است. خاصه آن که در این زمینه و با این شیوه‌ی تفکر، هیچ فرد دیگری در کشور ما، تا کنون چنین حضور نفی‌کننده‌ای نداشته‌است. حتی کار بررسی «تاریخ هیجده‌ساله‌ی آذربایجان» از سوی او، بیشتر کاری‌است که مبارزات عملی را دور از نتیجه‌گیری‌های تحلیلی و تاریخی یا حتی فرهنگی و اجتماعی، مورد بررسی قرارداده‌است. در حالی که در همین دو سه سال اخیر، مرد محققی به نام مرتضی راوندی(1) که اتفاقاً خود او نیز وکیل دادگستری‌است، دست به کار پژوهشی جالبی زده‌است. بدین معنی که مشغول نوشتن تاریخ اجتماعی ایران از دیدگاهی‌است تحلیل‌گرانه و بسیار صبورانه. من نمی‌دانم که این تاریخ، چند جلد دیگر خواهدداشت اما من که جلد اول کار او را دیده‌ام، به نظر می‌رسد که تاریخی بسیار مفصل در دست نوشتن‌دارد. تاریخی که هدفش نه بیان جنگ‌ها و درگیری‌ها به شکل کمّی و سطحی بلکه بررسی تاریخ در سایه‌ی عوامل گوناگون، از جمله جنگ‌ها، قحطی‌ها، محدودیت‌ها، باورهای مذهبی و سنتی و بسیاری نکات دیگر بوده‌است. کسروی فرسنگ‌ها از چنین شخصیت‌ها و تحلیل‌هایی فاصله‌دارد. او حتی وقتی از مردی مانند ابوسعید ابوالخیر صحبت می‌کند، او را با آن همه تواضع و محبوبیت عظیم در میان مردم، چنان به تصویر می‌کشد که انگار، امیری یا وزیری ظاهرشده که به رعیت خویش دستور می‌دهد که گدایی پیشه‌کنند تا از عهده‌ی مخارج زندگی خود برآیند. باز درجایی دیگر، تصویری که از او ارائه می‌دهد، تصویر مردی کلّاش و راهزن‌است که مریدان خود را به دزدی و گدایی وا می‌دارد تا او از قِبَل کارآنان، زندگی را با خوش‌گذرانی سپری‌سازد. چنین تصویری از ابوسعید ابوالخیر، تا کنون در قوطی هیچ عطاری نه پیداشده و نه پیدا می‌شود. اما کسروی، با خشم و تحقیری که ذهنش را برآشفته، جرأت کرده و دور از قضاوت آینده‌ی تاریخ در مورد خود، سخنانی نادرست و بیمارگونه برزبان آورده‌است. او حتی در مورد عطار که تمام عمر نه تنها به علت ثروت فردی، در رفاه به سربرده بلکه یک‌دم از کار داروگری و داروفروشی نیزفرو گذار نکرده‌است، قضاوتی دارد که جز کین و نفرت، هیچ چیز دیگر را به نمایش نمی‌گذارد.»

ادامه دارد

.............................................................................

1/ مرتضی راوندی، جلد اول تاریخ خود را در سال 1340 خورشیدی منتشرساخت. کتاب تاریخ او، هم اکنون ده جلد است. وی در سال 1292 خورشیدی به دنیا آمد و در سال 1378 نیز درگذشت.