در نوشتار پیشین، شاهد گفتگوی صادقانه و برانگیزاننده‌ی «مولاداد» با رئیس اداره‌ی فرهنگ زاهدان بودیم. برخورد این مرد صمیمی با کسی که حکم اخراج وی را امضاء کرده‌بود، چنان اندیشه‌برانگیز و شخم‌زننده‌بود که رئیس فرهنگ را با همه‌ی قدرت و غرور سطحی و بی‌اعتبار، سخت تحت تأثیر قرار داده‌بود. در این‌جا به دنباله‌ی این گفتگو، توجه می‌کنیم.

 

رئیس فرهنگ که در آغاز برخورد، حالتی طلبکارانه و مهاجم‌داشت، کمی به فکر فرو رفت و حتی مقداری آرام‌تر‌شد. احساس می‌کردم که چیزی در درون او، در حال فرو ریختن است بی‌آن‌که بخواهد ظاهراً به آن فروریختن اقرارکند. او کاملاً دریافته‌بود که سخنان من نه دشمنانه است و نه حتی همراه با احساساتی جبهه گیرانه در جهت نفی یک آرمان یا سیاست. به همین جهت، حالت صورتش از آن وضع و حال بالانشینانه‌ خارج‌شد و بیشتر، شکل دوستانه به خودگرفت. نوعی شرم حضور، او را مانع می‌شد که آن حالت دوستانه را با صراحت رفتار و کلام به نمایش بگذارد. او در جواب من گفت:«من در عمرم به چنین پیشنهادی برنخورده‌بودم. اما من گمان ندارم که جای طرح‌کردن آن، با مقام‌های استانداری و یا فرمانداری‌باشد. چنین طرح‌هایی، قبل از آن که آنان را خوشحال‌ سازد، ناراحت و چه بسا خشمگین می‌کند.» در جواب او گفتم:«پیشنهاد من، برای بهترکردن شرایط زندگی اجتماعی و احساس راحتی انسان‌های سال‌است. من نیز این را می‌دانم که استانداری و فرمانداری نیز، حتی اگر تمایل به انجام آن داشته‌باشند و یا آن را منطقی هم بدانند، جرأت نمی‌‌کنند سر به خود، کاری انجام‌دهند. در این سرزمین، چنان اراده‌گرایی قوی است که هرگونه تغییری، در عمل، باید نخست در آن بالا اراده‌شود و حکم به اجرای آن در آن پایین و پایین‌تر صادرگردد. شما اگر احساس می‌کنید که این پیشنهاد، با وجود عقلانی‌بودن و حتی مفید بودن به حال مُلک و ملت، مورد استقبال قرار نمی‌گیرد و حتی ممکن‌است برای شما موجب دردسر شود، از خیر آن درگذرید. برای من، آن چه اهمیت دارد آنست که شخصی مانند شما، تا همان حد که اختیار عمل دارید، در رابطه با کارمندان زیر دست خود و فرزندان مردم، کاری انجام‌دهید. هرچند اگر در میان مقام‌های بالا، در وزارت دربار و یا در اطراف وزیران بانفوذ، کسی را دارید، می‌توانید پیشنهاد خود را مطرح‌سازید. وگرنه می‌دانم که مقام‌های استانی و یا حتی وزرای بی نفوذ، جرأت صحبت‌کردن در حضور شاه را هم ندارند. تردید ندارم که بسیاری از این افراد، اگر حتی برای شما و حرف‌هایتان، حرمتی هم قائل باشند، در بهترین حالت، خواهندگفت:«بسیار خوب! درباره‌‌ی این موضوع، فکر خواهیم کرد.» شما خود به تجربه دریافته‌اید که معنی چنین حرفی، آنست که آن را در کوزه بایدگذاشت و سرش را هم بست.»

 

احساس‌ می‌کردم که رئیس فرهنگ شهرما، لحظه به لحظه، از قله‌ی غرور و یکدندگی، در حال پایین آمدن‌است. اما در نگاهش، نگرانی عمیقی خانه کرده‌بود. مرتب به در و دیوار نگاه می‌کرد. از جایش بلند می‌شد و از پنجره‌ی اتاقش که مُشرف به یک زمین گلکاری شده‌بود، نگاهش را به پشت درخت‌ها و بوته‌ها می‌انداخت. به آن می‌مانست که در جستجوی روح خبیثی بود که در آن‌جا، خود را پنهان کرده‌بود. حتی با نوعی وحشت پنهان، منتظر بود تا حرف‌های من، در فضایی جادویی، تبدیل به مأموران ساواک شوند، با اتاق او حمله‌کنند و او را به عنوان خائن به آرمان‌های شاه و ملت، برای همیشه از مقام و موقعیت خوبی که داشت، محروم‌سازند. به نظر می‌رسید که او، هم دوست‌داشت حرف‌های مرا بشنود و هم واهمه‌داشت که نکند من مأمور امنیتی باشم که بدان وسیله، برایش دام چیده‌ام تا نانش را آجرسازم. تردید و ترس، مانند عقابی بر بالای سرش در پرواز بود. با وجود این، نوعی خوشحالی پنهان در وجودش، مانند یک جویبار باریک، جریان داشت. زیرا تصویر جدیدی از رابطه‌ی پدیده‌ها و آدم‌ها می‌دید. همین‌نکته، دنیای دیگری را در برابر او قرارمی‌داد. احساس درونی‌ام این نکته را بازمی‌گفت که او با وجود ترس پنهان و دودلی لرزان در حوزه‌ی عقل و احساس، دوست‌دارد که بازهم به صحبت‌های من گوش‌کند. برای من نیز غنیمت‌بود که بتوانم تا حد توان خویش، نکاتی را از دانسته‌ها و تجربه‌های خود، بازگویم. من صحبت‌هایم را این‌گونه ادامه‌دادم:«جناب رئیس فرهنگ، من می‌خواهم این نکته را نیز برای شما توضیح بدهم که کار من در سرکلاس، دقیقاً مبتنی بر همان ضوابطی‌است که عقل و علم، سلامت و درستی آن را تأیید می‌کند. من در درس انشاء، تاریخ و خواندن متن فارسی، تلاش می‌کنم آن‌ها را متفاوت‌تر ازدیگر همکارانم، انجام‌دهم. برای من، متفاوت‌بودن، هدف نبوده‌است و نیست. بلکه همیشه، درست‌بودن و به سود افراد جامعه‌بودن، ملاک کارم بوده‌‌است. به نظر من، در درس انشاء، ما باید در فرزندانمان، حس اندیشیدن را پرورش‌دهیم. گذشته از آن، به آنان بیاموزانیم که چگونه بتوانند اندیشه‌های خویش را به شکلی منظم و پلکانی، بر روی کاغذ بیاورند. منظورم از پلکانی، آن نیست که حتماً از بالا به پایین و یا از پایین به بالا باشد. بلکه منظورم، مرحله به مرحله‌بودن موضوع‌است. به نظر من، نوشتن، یکی از کلیدهای اندیشیدن‌است. بدون تردید، اندیشیدن، کلیدهای بسیاری دارد. اما نوشتن یکی از عمیق‌ترین و برانگیزاننده ترین آن‌هاست. کسی که بخواهد چیزی بنویسد، به تدریج یاد می‌گیرد چگونه اندیشه‌های خویش را سامان بخشد و آن‌ها را با ترتیب خاصی برکاغذ جاری سازد.»

 

«من به شاگردانم آموزانده‌ام که در درس انشاء، آزاد باشند تا در باره‌ی هرمطلبی که دوست دارند، چیزی بنویسند. البته اگر کسی مطلبی نداشته‌باشد، من می‌توانم به وی کمک‌کنم تا راه شکار مطلب را یاد بگیرد. احتیاج نیست که در یک کلاس سی‌نفره، همه در باره‌ی یک موضوع چیزی بنویسند. گاه می‌شود کلاس را به دو و یا چهارگروه تقسیم کرد و به هرگروه، برای نوشتن موضوع معینی، مأموریت داد. اگر زبان عربی، فرانسه یا انگلیسی آنان قوی‌باشد، می‌توانند، اثری را از یکی از این زبان‌ها، به فارسی برگردانند یا از زبان فارسی به یکی از آن زبان‌ها انتقال‌دهند. انشاء نوشتن برای وقت‌گذرانی نیست. برای گشایش فکری دانش‌آموزان‌است. حتی انشاهایی که از پنجاه سال پیش با حالت تمسخرآمیزی مطرح می‌شد که «علم بهتراست یا ثروت» و یا «یکی از فصل‌های سال» را می‌بایست نوشت، خود می‌تواند زمینه‌ساز بسیاری گشایش‌ها باشد. اصولاً طرح این پرسش که کدام یک از این دو، ثروت یا علم، بر آن دیگری برتری دارد، مشکل بزرگ و همیشه‌ی جامعه‌ی ما‌بوده‌است و هست. منظورم آنست که این مشکل، تنها مربوط به صد و یا پانصد سال اخیر نیست. بلکه در همه‌ی هزاره‌های تاریخ ما، به عنوان شاهین ترازوی رفتار سیاستمداران و اهل قدرت با مردمان اندیشه و هنر، مطرح بوده‌است. چرا این مقوله در جامعه‌ی ما، هنوز یک گره‌گاه است؟ مگر ثروت بد است؟ مگر علم بد است؟ مگر جمع‌بودن این دو پدیده با همدیگر بد است؟»

 

«چرا ما علم را دشمن ثروت و ثروت را دشمن علم می‌پنداریم؟ جواب آن، ساده‌است. برای این که پدران و مادران ما، به دلیل عقب‌ماندگی فکری و فرهنگی خویش، اگر ثروتمند بوده‌اند، با هرچیزی که با اندیشیدن و توسعه‌ی فکری، گره می‌خورده‌است، مخالف بوده‌اند. زیرا آنان، دانش را دشمن دسیسه‌بازی، دشمن ثروت‌اندوزی و کسب قدرت از راه نادرست، می‌دیده اند. به همین دلیل، ترجیح می‌داده‌اند که با هزار و یک بهانه، چه زیر عنوان دین و آخرت، خشم خدا و مقدسان مذهبی و چه حتی زیر عنوان‌های دیگری که با اعتبار و شرف و حتی سلامت انسان‌ها در ارتباط بوده، مردم را از دایره‌ی آگاهی‌های سالم و اندیشمندانه، دورسازند. حتی آنان که اهل علم بوده‌اند، در سر و دل خود، نوعی پشت‌کردن به دنیا و لذت‌های خاکی را، نشانه‌ی داشتن اعتبار و شرف می‌دانسته‌اند. از این‌رو، دیگر فرصت رقابت با سیاستمداران و یا بازرگانان را نداشته‌اند. از طرف دیگر، به دلیل آن‌که شأن علمی، فرهنگی و حتی اجتماعی خویش را از سیاستمداران و ثروتمندان برتر می‌دانسته‌اند، سعی برآن داشته‌اند تا از آنان، به کلی فاصله‌بگیرند و در عَوَض، راه قناعت و کم‌خوری را پیشه‌ی خویش‌سازند. در حالی که یک توازن سالم، میان دانش و رفاه، میان دانش و زندگی دور از ترس و دغدغه، بهتر می‌تواند مردمان یک جامعه را به خوشبختی، امنیت و آسوده‌حالی نزدیک ‌سازد. تا جایی که می‌دانم، در کشورهای پیشرفته‌ی دنیا، تعارضی میان علم و ثروت وجود ندارد. آنان دانش‌آموزان مدارس را از «ذهنی‌گرایی» بیمارگونه دور می‌کنند و یادشان می‌دهند که عینی‌گرایی سالم و سازنده را مورد توجه قراردهند.»

ادامه دارد