برخورد من با مردی به نام «مولاداد» که دبیر دبیرستان‌های زاهدان‌بود و اینک از شغل خویش اخراج شده‌بود، برخورد غیرمنتظره و پیچیده‌ای به نظر می‌رسید. برای من باورکردنی نبود که بتوانم با طرح یک‌سلام و نشان‌دادن کنجکاوی خود برای کتابی که او در دست‌ خواندن داشت، وارد دنیایی‌شوم که هم تأسف و تجربه در آن‌بود و هم اندیشه و تعقل. از این طریق، من می‌توانستم صائب تبریزی را از نگاه او، به شکل بسیار پخته‌تری به تماشا درآیم. اما ظاهراً قبل از آن که نوبت صائب برسد تا او دریافت‌هایش در آن زمینه بازگوید، می‌بایست وجود خویش را از بار سنگینی که کمرش را خم کرده‌بود، مقداری سبُک‌کند «مولاداد» لحظه‌ای را شرح می‌داد که به دفتر رئیس فرهنگ زاهدان احضارشده بود و حکم اخراج خویش را از دست او دریافت داشته‌‌بود.

 

من قبل از آن‌که آن‌جا را ترک‌کنم به رئیس اداره‌ی فرهنگ گفتم:«آن‌چه را که در باره‌ی من گزارش‌داده‌اند، کاملاً درست‌است. آن‌چه که نادرست‌است، این تصمیم شخص شما و یا اداره‌ی فرهنگ این شهرست که بنیاد نادرستی دارد. آن‌چه را که من در این‌جا بیان می‌کنم، نه برای آنست که مانع اخراج خود از کاری‌گردم که آن را دوست دارم. یا اگر در این مؤسسه کاری نداشته‌باشم، احساس‌کنم که از گرسنگی خواهم‌مرد. آن‌چه را که من دفاع می‌کنم، دفاع از اصولی است که حمله به آن‌ها، به معنی درهم‌ریختن، پایه‌های نظم یک جامعه‌است. من براین باورم که کارهای من، مبتنی بر اصولی‌است که آبشخور آن، منطق، عقلانیت و تجربه‌های موفق انسانی‌است. من نمی‌گویم که این شیوه‌ی نادرست و ویران‌گر را، شما به وجود آورده‌اید. اما آشکارا می‌بینم که شما آن‌را ادامه می‌دهید بی‌آن‌که لحظه‌ای به عواقب کار فکرکنید. این شیوه، قبل از آن‌که در دراز مدت، به سود شما باشد، به زیان شما و به زیان نظامی‌است که شما خدمتکار آنید. ممکن‌است در تداوم چنین حرکاتی، فردا به سراغ شما هم بیایند و با شما همان‌کنند که هم‌اینک با من کرده‌اید. وقتی به سراغ شما بیایند نه از آن روست که شما آدم نادرستی بوده‌اید. بلکه بدان دلیل‌است که شما خود را در قالب خواست‌های تاریک و تنگ آنان، قرار نداده‌اید. شما هرگاه که به خود بیایید، دیگر مطیع هر حرف نادرست و هردستور کژ و مژی نخواهیدشد. اما اگر خود را به فراموشی بسپارید و فقط به عنوان یک ماشین یا یک وسیله، در اختیار آنان باشید، از دیدگاه آن‌ها، نه تنها آدم درستی‌بوده‌اید، بلکه صمیمانه به دستورات بالانشینان خویش، وفادارانه عمل‌کرده‌اید. مشکل اساسی در آنست که در این فضای اجتماعی، بنیان کارها قبل از آن‌که بر اساس یک «قانون» مردمی بناشده‌باشد، تابع اراده‌ی افرادی‌است که خود، کمترین حرمت را برای قانون قائلند.»

 

«من آشکارا اعلام می‌کنم که در مراسم چهارم آبان که سالگرد تولد شاه است، شرکت نکرده‌ام. این عدم شرکت من، هیچ تعبیر سیاسی مخالفت‌جویانه و یا براندازانه نسبت به شاه و خاندان او ندارد. من حتی برای فرزندان خود، جشن تولد نمی‌گیرم، چه برسد که در جشن تولد آنان شرکت‌کنم. آیا این بدان معناست که من مخالف و برانداز فرزندانم هستم؟ من به این نکته نیز اعتراف می‌کنم که در مراسم رژه‌ی خیابانی، برای سالگرد انقلاب شاه و ملت هم شرکت نکرده‌ام. همان طور که در هیچ‌یک از سالگردهای خانوادگی نیز، حضور نداشته‌ام. دوستان و نزدیکان من، به خصوصیات رفتاری و فکری من واقف هستند و برای چنین شرکت نکردن‌هایی، هیچ‌گاه، از من گله نکرده‌اند. از طرف دیگر، من دوست دارم صمیمانه از شما بپرسم که مگر از طریق‌ بلندگوهای گوناگون و ریز و درشت این مملکت، از بام تا شام اعلام نمی‌کنند که ما ملت آزادی هستیم، خود حاکم بر سرنوشت خویشیم و کسی از بیرون نمی‌تواند و نباید برای ما تصمم بگیرد؟ این ادعا، بسیار ارزشمند‌است. اگر چنین حرفی صادقانه مطرح شده‌باشد، در آن‌صورت چرا شرکت نکردن من که با تصمیم فردی من گرفته‌شده و هیچ‌کس آن را برمن تحمیل نکرده، باید جرم تلقی‌شود؟» رئیس فرهنگ که مردی چهل و چند ساله به نظر می‌رسید و خود زاده‌ی گناباد و تحصیل کرده‌ی مشهد بود، با حالتی برآشفته در جواب من‌گفت:«من کار به آن ندارم که در رسانه‌ها و بلندگوها چه می‌گویند. من در مقابل بخشنامه‌ای که دستور مستقیم وزارت فرهنگ، فرمانداری و حتی استانداری است، مسؤلم دستور بدهم که همه‌ی کارمندان اداره‌ی فرهنگ، چه آموزگاران و چه کارمندان دفتری، نه تنها می‌بایست در مراسم تولد شاه مملکت شرکت‌کنند بلکه تا جایی که امکان‌پذیرباشد، اعضای خانواده‌ی خود و یا دوستان و آشنایان خویش را نیز به این کار تشویق‌کنند و به آن مراسم بیاورند. مهم آن نیست که مدرسه تعطیل می‌شود و یا بچه‌های مردم سرگردان می‌شوند. وقتی دستوری از بالا بیاید، هیچ چیزی نباید در برابر آن، به عنوان مانع، قدعلم‌کند. حتی جان و مال مردم، کاملاً کم‌رنگ و بی‌ارزش‌است. نکته‌ی دیگر آن‌که اگر من به کارمندان زیر دستم دستورندهم و یا رؤسای ادارات به کارمندان خود، دستورندهند که حضور در چنان مراسمی، اجباری‌است، در آن صورت، روز انجام مراسم، پرنده هم در آن محل پرنمی‌زند. آیا این مایه‌ی شرمندگی نیست که ملتی نسبت به این‌گونه افتخارات خویش، بی‌اعتنا باشد؟»

 

من به رئیس فرهنگ گفتم:«من با شما وارد بحث و جدل نمی‌شوم که بگویم چه چیزی غلط است و چه چیزی درست. این کار من نیست و من دوست دارم وظیفه‌ای که مربوط به من می‌شود، در انجامش کوتاهی نکنم. وظیفه‌ای که عقل، وجدان و آگاهی انسانی من، مرا مسؤل می‌شناسد. اما پرسش من این‌است که چرا شرکت نکردن اختیاری مردم، باید مایه‌ی شرمندگی‌باشد؟ شرمندگی من؟ شرمندگی شما و یا شرمندگی آنان که این دستورات تحمیلی و غیر منطقی را صادر می کنند؟ وقتی ملتی، آزادانه و با تصمیم خویش، دوست‌ندارد مراسمی را جشن بگیرد، چرا باید او را به انجام این کار، مجبورکرد؟ شما فکر می‌کنید که آنان در میان دوستان و نزدیکان خود، چگونه این موضوع را با هم در میان می‌گذارند؟ آیا می‌گویند چقدر خوشحال هستند که با کمال میل و از دل و جان، در چنان مراسمی شرکت می‌کنند و یا در خلوت خویش، حتی عصبانی و شاکی هستند که چرا باید به جایی که تمایل ندارند، اجباراً بروند و اجباراً لبخند بزنند و اجباراً سخنانی را برزبان بیاورند که جزو باورهای درونی آنان نیست؟ شما خود اقرار دارید که با وجود آزاد بودن مردم، مجبورشان می‌کنید که در چنان مراسمی شرکت‌کنند. من آن‌چه را که با شما مطرح می‌کنم نه از آن‌روست که به شکلی، انتقام کلامی خویش را از شما بگیرم و نه از آن‌روست که شما را در تصمیمی که برای اخراج من گرفته‌اید، دو‌دل‌سازم. اما اگر از من نظر می‌خواستند، من به شما و یا آنان، راه‌های دیگری پیشنهاد می‌کردم که همه می‌توانستند از آن سود ببرند بی‌آن‌که پای اجبار در میان‌باشد. این‌را نیز بگویم که وقتی پای مسائل مهم و گسترده و منافع ملی مطرح‌است، نمی‌توان با تصمیم یک‌فرد، آن‌ها را به شکل درست و تضمین‌شده‌ای انجام‌داد. بلکه باید افراد متخصص و برنامه‌ریز، راه‌های گوناگونی پیشنهادکنند و سود و زیان هر پیشنهاد و یا شیوه‌ای را عاقلانه بسنجند و سپس، تصمیم خویش را برای گزینش بهترین پیشنهاد و یا راه حل ممکن، عملی‌سازند. اگر در این زمینه، نظر مرا بخواهید، من بی‌آن‌که ادعای تخصص داشته باشم، می‌توانم نظر پیشنهادی‌ام را این‌گونه مطرح‌سازم.»  

 

«نخست آن‌که مردم را به حال خود بگذارند. برای انجام این گونه مراسم، نه بخشنامه صادرکنند و نه دستور اکید به همه‌جا بفرستند. آنان می‌توانند با پول کمتری از این مقدار که هم‌اکنون خرج می‌کنند، این مراسم را توسط افراد حرفه‌ای و حقوق بگیر، به انجام برسانند. بدین معنی که برای اجرای مراسم چهارم آبان، از شعبده‌بازان، سیرک‌داران، آوازه‌خوانان محبوب مردم، رقصندگانی که مردم برای تماشای رقص آنان، سر و دست می‌شکنند، دعوت‌کنند و به آن‌ها پول خوبی هم بدهند تا در چنین روزی، به مدت دو سه ساعت، با آواز و رقص و شادی، مردم را سرگرم سازند. در آن‌صورت، شما به جای آن‌که مردم را با اجبار و تهدید به کسر حقوق و حتی اخراج، به چنان مراسمی بکشانید، با کمال میل به آن‌جا خواهید‌کشاند. حتی اگر برای این‌کار، بلیط هم بفروشید، مردم آن‌را هم خواهندخرید و به چنان مراسمی خواهندآمد. تردید ندارم که با اتخاذ چنین شیوه‌ای، شمار فراوانی از همین مردم و چه بسا بیشتر از حد انتظار شما، که با هزار و یک غرولند و اعتراض آرام، پا به آن‌جا می گذارند، ساعت‌ها قبل از انجام مراسم، در آن محل، حضور‌یابند تا جزو تماشگران ردیف‌های اول‌باشند. البته در آن حالت، عیبی هم ندارد که تابلو بسیار بزرگی نوشته‌شود و از قول فرهنگیان و یا دیگر ادارات، تولد شاه مملکت و یا سال‌روز انقلاب سفید شاه و ملت را هم تبریک بگویند. شیوه‌هایی که شما مدافع آن هستید، در هیچ‌کجای دنیا و در هیچ دوره‌ای از تاریخ، توفیق نیافته‌است و نخواهد یافت.»

ادامه دارد