انسان‌هایی از قبیل «مولاداد»، نشان از سادگی روستایی و زلالی آسمان کویر را دارند. آن‌چه در ذهن آنان جاری است، درکلامشان نیز نمایان است. نه چیزی زیادتر از حد معمول برزبان آنان می‌آید و نه احساس نیاز به توصیف‌های اغراق‌آمیز و غیر طبیعی‌دارند. انسان‌هایی از این دست، قاعدتاً می‌بایست در یک جامعه‌ی پیچیده و متلاطم، دچار دردسرگردند. آن‌چه را که او بدان گرفتارآمده‌بود، به سادگی می‌توانست از گرفتارشدنش اجتناب‌کند. اما کسی که زبان گفتاری او، با ذهن اندیشمندانه‌اش، رابطه‌ای مستقیم دارد، طبیعی‌است که بسیارانی را خوش نمی‌آید و بسیارانی دیگر را نیز علیه خود می‌شوراند. گرفتاری او، گرفتاری تصادفی یک فرد در یک جامعه‌ی بیمار نیست. گرفتاری نمادین انسانی‌است که می‌تواند هزاران هزارنفر از آرزومندان مهر و رشد را نمایندگی کند. آرزومندانی که جامعه‌ی نابرابر و بیمار، «در» را بر روی آنان می‌بندد تا در تنگنای فشارهای زندگی مادی و معنوی، چنان مچاله‌شوند که جایی برای بازسازی و تداوم زندگی ساده‌ی انسانی خود را نیز نداشته‌باشند.

در بخش پیشین، بازهم به صحبت‌های او خطاب به رئیس فرهنگ زاهدان گوش کردیم. در این بخش، ماجرای درگیری او، شکل و شمایل دیگری پیدا می‌کند که می‌تواندخواننده‌ی امیدوار به گشایش‌های روحی و فکری را بیش از پیش نومید‌سازد.    

 

«حتی در درس‌ تاریخ، من همیشه به همکاران و شاگردانم گفته‌ام که مخالف هیچ نظامی نیستم. من نظام‌ها را با عنوان‌های پرطمطراق و مردم‌پسند آن‌ها ارزیابی نمی‌کنم. از این‌رو، هیچ نظامی در جهان، به خودی خود، نه بد‌است و نه خوب. خوبی و بدی آن، وقتی به میدان می‌آید که ما ببینیم آن نظام، برای بهترکردن زندگی مردم و ایجاد گشایش‌های اقتصادی و اجتماعی، چه کارهایی انجام داده یا انجام نداده‌است. من در سرِکلاس‌های درسم، هرگز حرفی علیه هیچ نظامی برزبان نیاورده‌ام و نمی‌آورم. چون اصولاً با تبلیغ سیاسی مخالفم. در تبلیغ سیاسی، شخص معمولاً در دل شنوندگان که فرزندان معصوم مردم هستند، یا بذر محبت می‌کارد یا بذرنفرت. در حالی‌که کار درست، آنست که ما اندیشه‌های مردم را با معیارهای ارزشی زندگی سالم و دور از رنج و درد، آشناسازیم. در این آشناساختن، می‌توان کمبودهای مناسبات اجتماعی را که منجر به پایین آمدن سطح زندگی و افزایش نابرابری در میان مردم می‌شود، در برابر دیدگان افراد قرارداد. این که آنان پس از این آشنایی، خشمگین‌شوند یا به تأمل برخیزند و یا بی‌تفاوتانه، راه خویش‌گیرند، موضوعی‌است کاملاً جداگانه. اما من براین باورم که تبلیغ این‌گونه محبت‌های بی‌پایه و یا نفرت‌های دور از ژرفش و استدلال، ارزش اعتنا‌کردن ندارد.»

 

«در درس تاریخ،ما باید به تجزیه و تحلیل شرایط اجتماعی دوران‌های گوناگون که برکشورمان گذشته است، بپردازیم. پرسش‌هایی از این‌دست که چرا یونانی‌ها، عرب‌ها و مغول‌ها به ایران حمله‌کردند. چگونه می‌شد جلو چنان حمله‌‌هایی را گرفت. این مهاجمان چه چیزهایی را از ماگرفتند و چه چیزهایی را به ما‌دادند یا آن‌که این حمله‌ها، چه نتایجی از نوع شکل‌دادن اندیشه و تلقی ایرانیان از مناسبات انسانی با خود و با جهان اطراف داشته‌است. آیا ما مردم نژادپرستی‌ بوده‌ایم و هستیم؟ چگونه است که برای برخی دشمنان تاریخی خود در آن زمان، انبوهی افسانه می‌سازیم و آن‌ها را با عباراتی از قبیل «مار و سوسمارخور» نام می‌بریم اما در باره‌ی آن‌کس که تخت جمشید را به آتش‌کشید، کوچک‌ترین مضمون ذهنی و گفتاری تحقیرآمیز نداریم. چرا در باره‌ی قوم دیگری که شهرهای ما را به آتش‌کشید، نیشابور را با خاک یکسان‌کرد و دستور داد تا بر روی ویرانه‌های این شهر، آب رهاسازند  و کشاورزی‌کنند، هیچ‌کس داستانی یا مضمونی که خشم و تحقیر درآن باشد، برزبان نیاورده‌است. آیا تمدن مغول‌ها از تمدن ایرانی‌ها برتر بوده‌است؟ آیا در دوران حمله‌ی اسکندر، تمدن ایرانی‌ها، با تمدن مقدونی‌ها، همکاسگی نمی‌کرده‌ و یا حتی از آنان برتر نبوده‌است؟ پس چرا ایرانی‌ها، در طول همه‌ی این سال‌ها و خاصه در دوران بیداری اخیر، تنها کینه‌ای که به دل داشته‌اند و دارند، کینه‌ی اعراب‌است و گفتارهای خردشمارنده‌ای که برزبان می‌آورند، مستقیماً متوجه آن‌هاست و نه آن مهاجمان دیگر. من هیچگاه دوست‌نداشته‌ام با کلی‌گویی، سر شنونده‌ی ساده‌دل خود را که به من اعتماد می‌کند، شیره بمالم.»

 

«به راستی، این همه سلسله‌های گوناگون «مرکزی و خطی» که پشت سرهم در تاریخ کشور ما به جلوه‌گری پرداخته‌اند، چه تأثیری بر روی زندگی مردم، بر شعرو ادبیات و تفکر روزانه‌ی آنان داشته‌است. یا حکومت‌های «متنوع و متوازی» در برابر حکومت‌های مرکزی و خطی، چه تأثیری بر زندگی مردم، تلقی آنان از مذهب، فلسفه، باور و انبوهی از پدیده‌های زندگی در گوشه و کنار این خاک داشته‌است؟ چرا سرزمین ایران، عمدتاً سرزمینی شاعر پرور بوده و نه نویسنده پرور؟ همه‌ی این مقولات را می‌توان در حوزه‌ی تاریخ گنجاند. من بارها از شاگردانم خواسته‌ام که در باره‌ی یکی از سلسله‌های پادشاهی ایران، از منابع دیگر، اگر برایشان امکان‌دارد، مطالبی فراهم بیاورند و آن‌ها را در سرکلاس، برای دیگر همکلاسی هایشان مطرح‌سازند. حتی در درس فارسی، کار من آن نبوده‌است که در سر کلاس از بچه‌ها بخواهم مطلبی را بخوانند و من معنی لغات سخت و یا ترکیب‌های تازه را از آن‌ها بپرسم و سپس کارشان را تمام‌شده تلقی‌کنم. من دوست‌داشته‌ام همه، در کار فکری و خلاقیت انسانی، تا آن حد که توانایی دارند، تلاش‌کنند و خود را شریک بدانند. طبیعی‌است که توانایی‌های افراد، متفاوت‌است. حرمت به یکایک دانش‌آموزان، صرف‌نظر از افراد بی‌استعداد و یا با استعداد، صرف‌نظر از افراد ثروتمند و یا فقیر، صرف‌نظر از دانش‌آموزان خوش‌لباس و یا بدلباس و یا حتی صرف‌نظر از داشتن زیبایی اندام و یا نداشتن آن، از بنیادی‌ترین تلقی‌های زندگی روزانه‌ی من بوده‌است. من تلاش‌داشته‌ام که همه را به کاربکشم اما هیچ‌کس را با هیچ‌کس مقایسه نکرده‌ام. می دانسته‌ام و می‌دانم که توانایی‌های افراد، متفاوت‌است. باید هرکسی را در حد توانایی‌هایش به کارکشید. کار بیشتر، آنان را می‌سوزاند و کار کمتر، آن‌ها را خسته و کُند می‌کند. با وجود این، به همه‌ی شاگردانم گفته‌ام که اگر در وسط کار، احساس‌کردند که از عهده‌ی انجام تکلیفی که تقبل کرده‌اند برنمی‌آیند، دور از هرگونه خجالت، آن را با من در میان بگذارند. من هرگز در مورد آنان، تصور بدی به ذهنم راه نخواهم‌داد. از میان شاعران ایران، من علاقه‌ی خاصی به ناصر خسور قبادیانی و صائب تبریزی دارم. من این اظهار علاقه را برای شاگردانم با دلیل و منطق، شرح داده‌ام.»  

 

«صحبت‌های من چنان رئیس آموزش و پرورش را تحت تأثیر خویش قرارداد که او با لحنی متواضعانه و دوستانه به من‌گفت:«دوست‌عزیز! این چیزهایی را که شما بیان می‌کنید، حتی من که رئیس فرهنگ این شهر بزرگ هستم، بدان وقوف نداشته‌ام و حتی درباره‌ی آن فکر نکرده‌ام. اگر من افرادی از این دست به عنوان کارمند خود داشته‌باشم، تردیدنکنید که مدارس زاهدان را زبانزد تمام کشور می‌کنم. دریغ من از آنست که تا کنون نه کسی از این گونه مسائل با من صحبت کرده‌است و نه حتی من در بررسی‌های خود، به چنین ابعادی، توجه داشته‌ام. فرهنگ آموزشی ما بیشتر تبدیل به فرهنگ تظاهر، زنده‌باد و مرده‌باد شده‌است. البته اگر من به این مقام رسیده‌ام، برای این زنده‌بادها و مرده‌بادها نبوده‌است. هرچند همیشه فردی مطیع بوده‌ام و گامی برخلاف مقررات برنداشته‌ام. اما گاه احساس می‌کنم که شاید، یک تصادف بوده است که من بدون بند و بست، به این مقام رسیده‌ام. هرچند می‌دانم که هرآن احتمال سرنگونی انسان نیز وجود دارد. یادتان باشد که من با شماهستم و اندیشه و فکر شما را تا آن‌جا که برایم مقدورباشد، تأییدمی‌کنم. من حداقل در حضور شما به ساده‌دلی خود می‌خندم که به دلیل دریافت مشتی گزارش‌های کج و راست که به هیچ‌وجه بیان راستین واقعیت هم نبوده است، تصمیم به اخراج شما گرفته‌بوده‌ام. اما در همین جا به شما قول می‌دهم که حکم اخراج شما را پس‌بگیرم و شما را دوباره به سرکار خود بازگردانم.»

ادامه‌دارد