شاید برای شماری از خوانندگان، این سؤال پیش‌آمده‌باشد که به جز بخش اول این یادداشت‌ها، تقریباً بقیه‌ی بخش‌های آن، به جای آن‌که مستقیماً به صائب تبریزی اختصاص داشته‌باشد، به زندگی مردی اختصاص یافته به نام «مولاداد» دبیر یکی از دبیرستان‌های زاهدان که به این شاعر علاقه داشته و دیوان او، در دست وی‌بوده‌است. اگر این نوشته‌ها از آغاز، فقط نقد و بررسی مستقیم شاعران و نویسندگان ایران بود، طبعاً این پرسش کاملاً به جا می‌بود. در حالی که در همه‌ی این بررسی‌ها، تلاش من برآن‌بوده تا از تاریک‌ترین زوایای ذهن خویش و یا از یادداشت‌های پراکنده‌ای که از دوران‌های مختلف زندگی داشته‌ام، کمک‌بگیرم و تصویر این یا آن شخصیت ادبی و فرهنگی ‌را تا آن‌جا که ممکن‌است، از دیدگاه افرادگوناگون و از صافی درک و دریافت خویش، به خوانندگان، ارائه‌دهم. در بستر این جستجوها، گاه ماجرای آغازین آشنایی و زندگی این افراد به شکلی‌است که مقداری به درازا می‌کشد. اما من هرگز درپی خاطره‌نویسی نبوده‌ام. آن‌چه را که بازگفته‌ام، ابعادی است که کم یا زیاد، به مسائل فرهنگی و ادبی کشور ما گره می‌خورده‌است و می‌خورد. هنگامی که من در آن سن و سال، با مردی در حال و هوای پنجاه سال برخوردکردم، انگار کسی را یافته‌بودم که از بُعد زمانی تعلق به غار اصحاب کهف داشت و از بعد فکری، انسانی نواندیش، صمیمی و دردمندبود. طبیعی‌است که بدون نقب زدن به دنیای او که شوق بسیار برای بیان آن داشت، من نمی‌توانستم راهی به سرسرای صائب تبریزی پیداکنم. زیرا برخورد من با افرادی از این دست، هرگز برخورد شاگرد با معلم خویش نبوده‌است بلکه برخورد انسان شائقی‌است که دوست‌دارد جهان پیرامون خویش را بهتر بشناسد و در کشف پدیده‌های فکری، گام‌هایی بردارد.  

 

رئیس فرهنگ پس از پایان صحبت‌های خود، بلافاصله، معاون خود را فراخواند و به او گفت که حکم اخراج آقای مولاداد را باطل‌کنید و حکم تازه‌ای برای وی بنویسید تا از همین فردا به سرکار خود برگردد.» معاون او که برای خود یال و کوپالی‌داشت، به طور رسمی جواب‌داد:«چشم. با کارگزینی صحبت می‌کنم که حکم‌صادرشده را باطل اعلام‌کنند.» اما بهتراست ایشان تا گرفتن حکم جدید، به مدرسه‌نروند تا سوء تفاهمی ایجاد نشود. زیرا مدرسه در جریان ابطال حکم ایشان نیست و نمی‌داندچه اتفاقی‌افتاده‌است. چنان‌که مستحضرهستید، یک نسخه از حکم اخراج ایشان نیز به آن‌جا نیز فرستاده‌شده‌است.» من از رئیس فرهنگ تشکرکردم و او نیز نه تنها صمیمانه از مصاحبت من سپاس‌گزاری کرد، بلکه به دلیل پیش‌آمدن شرایط نامناسبی که موجب‌شده‌بود، من به دردسر بیفتم از من عذرخواست. دو روز بعد، این خبر در شهر پیچید که رئیس فرهنگ، منتظرخدمت‌شده‌است. این خبر، تمام معلمان و کارمندان آموزش و پرورش را به کلی غافلگیرکرد. او کسی‌بود که بیشتر مردم دوستش‌داشتند نه از آن‌رو که شخصیت برجسته و باسوادی بود بلکه بدان دلیل که صراحت لهجه و صداقت خاصی داشت که انسان را به سوی خود جلب می‌کرد. اگر همین ویژگی نبود، من چگونه می‌توانستم پیش او بروم و حرف‌هایم را با وی مطرح‌سازم. من نیز به نوبه‌ی خود گیج و آشفته‌سر شده‌بودم اما هرگز نمی‌توانستم رابطه‌ای میان منتظرخدمت‌شدن او و ماجرای اخراج خویش و گفتگو با وی پیداکنم. زیرا در دورترین افق باورهای ذهنی من، نیزنمی‌گنجید که رئیس فرهنگ یک شهر در عرض دو روز، از عرش به فرش درآید.»

 

«روز چهارم، نامه‌ای به دست من‌رسید که امضای رئیس کارگزینی درپای آن‌بود. در آن نوشته شده‌بود که اخراج من نه تنها به قوت خود باقی‌است بلکه به علت دادن رشوه به رئیس فرهنگ، اتهام تازه‌ای بر اتهام‌های دیرینه‌ی من، افزوده‌شده‌است. این را نیز بیفزایم که مدتی بعد، رئیس فرهنگ، از آن شهر نقل مکان‌کرد و خانواده‌اش را به «سراوان» برد که خود، زاده‌ی آن جا نیزبود. او می‌بایست منتظر تعیین تکلیف خود از وزارت فرهنگ‌شود که آیا پس از الغاء اتهام یا اثبات آن، در مقام خود به عنوان رئیس فرهنگ یک شهربماند یا خیر. طبیعی بود که او نه می‌خواست و نه می‌توانست باردیگر به زاهدان برگردد. بعدها دریافتم که معاون رئیس فرهنگ به عنوان رقیب او، چنان بند و بستی با ساواک و دیگر مقام‌های استانداری داشته‌است که مدت‌ها در پی بهانه‌ای بوده تا وی را سرنگون‌سازد. موضوع ابقای من در شغل معلمی‌ام، و صحبت های طولانی‌مدتم در اتاق وی، بهترین بهانه را به دست معاون او داده‌بود. از آن زمان تاکنون من همچنان مرتب، میان زاهدان به تهران در رفت و آمدهستم و به عنوان یک مُجرم، از این اداره به آن اداره می‌روم بی‌آن‌که کسی به درد دل من گوش‌کند. البته مشکل بزرگ من، صراحت لهجه‌ی من‌بوده‌‌است و هست. نه از کسی واهمه‌دارم و نه خود را رهین منت شخص خاصی می‌دانم. در زندگی‌ام، گرفتار هیچ‌گونه پنهان‌کاری هم نبوده‌ام که از آن طریق، دچار واهمه‌های بی‌نام و نشان‌باشم. حتی اگر رئیس فرهنگ وقت، موفق‌شده‌بود مرا به سرِ کار خودبرگرداند، کار چندان بزرگی نکرده‌بود. بلکه او توانسته‌بود «حق» را به «حق‌دار» بدهد. شاید برای کشوری که بسیاری چیزها در آن، بر مدار نادرست خود می‌چرخد، اگر کسی چنین کاری را انجام دهد، انگار خدمت بزرگی به بشریت کرده است. در حالی که او، فقط وظیفه‌اش را به انجام رسانده‌است.»

 

«این چندمین سفر من به تهران‌است. در طول این یک‌هفته که این‌جا بوده‌ام، یگانه مونسم دیوان صائب تبریزی بوده‌است. البته معنایش آن نیست که کتاب شاعران یا نویسندگان دیگر را نمی‌خوانم. طبیعی‌است که صائب و ناصرخسرو را بر دیگران ترجیح می‌دهم. گذشته از این‌ها، انسان در سفر، نمی‌تواند هرکتابی را با خود داشته‌باشد. داشتن دیوان صائب، برای من چند مزیّت دارد. نخست آن که کنجکاوی کسی را برنمی‌انگیزد. اگر حتی مأموران آگاهی و یا ساواک، مرا ببینند که از صبح تا شام در این مسافرخانه، دیوان او را می‌خوانم، کنجکاوی چندانی از خود نشان نمی‌دهند. اما اگر ببینند که کتابی از یک نویسنده‌ی خارجی در دست من‌است یا از نویسنده و شاعری که نامش به گوش آن‌ها نخورده‌است، مانند مگس‌های نامرئی، آدم را احاطه می‌کنند. تصور آن‌ها این است که همه‌ی نویسندگان خارجی، اهل انقلاب هستند و در نوشته‌های خود، نحوه‌ی مبارزه با رژیم‌هایی از قبیل رژیم شاه را نشان می‌دهند.» احساس می‌کردم که مولاداد خسته‌شده‌است. از طرف دیگر، من نیز کنجکاو بودم که خیابان ناصرخسرو، و دیگر مناطق اطراف آن را با آرامش و حوصله، تماشا‌کنم. به او گفتم:«من با پدرم به تهران آمده‌ام. هیچ‌کاری هم نداشته‌ام. او برای رسیدگی به کار و گرفتاری خود، صبح زود از مسافرخانه بیرون‌رفته و تصور نمی‌کنم که تا شب برگردد. به همین دلیل، من به اندازه‌ی کافی، وقت خیابان‌گردی دارم. تاقبل از آن که هواخیلی گرم‌بشود، سعی می‌کنم سری به خیابان و مغازه‌های اطراف بزنم و اگر چشمم به کتابی خورد که مورد علاقه‌ام بود، آن‌را بخرم. گذشته از آن، دوست‌دارم مقداری در باره‌ی صائب، برایم صحبت‌کنید.» آن‌گاه من شماره‌ی اتاق خودمان را به او دادم و او نیز شماره‌ی اتاقش را دراختیارم گذاشت. قرار برآن شد که ساعت پنج بعد از ظهر به اتاق او بروم تا مقداری در باره‌ی صائب برایم صحبت‌کند. گذشته از آن، یادداشتی هم برای پدرم گذاشتم که وقتی آمد و مرا در اتاق ندید، نگران نشود.

 

گشت‌و گذار در خیابان‌های تهران، برایم بسیار جالب‌بود. من انگار از روستای دورافتاده‌ای به شهر آمده‌بودم. مغازه‌های رنگارنگ، اتوموبیل‌ها، آدم‌های گونا‌گون از چهارگوشه‌ی کشور، همه از جلوه‌های شهر بزرگی مانند تهران‌بود. به یکی دوتا کتاب‌فروشی هم برخوردم اما کتابی که در آن لحظات برایم جالب‌توجه‌باشد، پیدانکردم. تردید نیست که حتی در همان کتاب‌فروشی‌های دست‌چندم از نظر سطح فرهنگ و معنی، بازهم می‌شد کتاب‌های عمیق و خوبی هم پیداکرد. مشکل برسر آن‌بود که من نه دانش لازم را داشتم و نه حتی آن‌قدر کتاب‌خوانده‌بودم که بتوانم به سادگی و راحتی، هرنویسنده، مترجم و یا کتابی را که می‌بینم، بشناسم. نکته‌ی بعدی آن‌بود که من پول چندانی هم با خودنداشتم. به همین جهت، پس از چندساعت خیابان گردی، خسته و تشنه به مسافرخانه برگشتم و در رأس ساعت پنج بعداز ظهر، بر درِ اتاق آقای مولاداد، کوبه ای واردساختم تا از طریق او، دیداری با دنیای اندیشه و تصویرپردازی‌های صائب تبریزی داشته‌باشم. او در را بازکرد و با صورتی خندان و برخوردی پدرانه، به استقبالم آمد.

ادامه دارد