پرویز خانلری، بیدار دوران(7)
دکتر پرویز ناتل خانلری از آن شخصیتهاییاست که هنوز از دوران ما فاصلهی زمانی چندانی نگرفتهاست که بتوان او را از چشماندازی دورتر و به شکلی واضحتر، خارج از تارو پودهای وابستگی اجتماعی، اقتصادی و یا حتی سیاسی و احساسی به تماشا ایستاد. با توجه به نزدیکی زمان زندگی او به ما، هنوز ممکناست کسانی باشند که کین او را در دل داشتهباشند و کسان دیگری که او را به شکلی افراطی، مورد ستایش قراردهند. قطعاً نه آن یک منطقیاست و نه این یک. اما این را باید دانست که بسیاری چیزها در مناسبات انسانی، ضرورتاً در دایرهی منطق نمیگنجد. از اینرو، باید به حضور واقعیت موجود اعترافکرد. اما وقتی که انسان از یک شخصیت فرهنگی از نظر زمانی فاصله میگیرد، دیگر قضاوتها نه از میان گرد و غبار نفرت و دشمنی برمیخیزد و نه از میان باران نرم مهر و تعلق. در آن حالت، عمدتاً اندیشه و کارهای وی که ردپای خویش را در زندگی اجتماعی بهجاگذاشتهاند، مورد بررسی و قضاوت قرار میگیرد. از اینرو، این نوشته در عمل، فقط یادآوری کوتاهی است برای مردی که نه کارهای او فراموش خواهدشد و نه افکارش در گوشهای خواهدماند تا کسی نتواند از آنها تأثیربپذیرد.
تردید ندارم که اگر دکتر پرویز خانلری در طول زندگی خویش، فقط به کار تدریس و پژوهش میپرداخت، میراث معنوی او، بیشتر از آن بود که هماکنون در اختیار جامعهی فارسیزبان قرار گرفتهاست. آنچه اینک از او به جامانده و یا به همت، آگاهی و راهنمایی او و در عمل به وسیلهی افراد دیگر ارائه شدهاست، مقدار زیادی کارهای ویرایشی و پژوهشیاست که از این طریق، او توانستهاست بسیاری از کتابهای کُهَن را از شکل مردهی آنها که فقط در موزههای کشورهای خارجی قرارداشتهاند و یا در قفسهی کتابخانههای کشورهای دیگر زندانی بودهاند، نجاتدهد. کارهای دیگر خانلری، بهجز مجموعهی شعرهایش، چند و چندین مجموعه از مقالات اوست که عمدتاً در مجلهی سخن در خلال سالهای متمادی منتشرشدهاند. اینک وقتی به نوشتههای بسیار روشن و کاوندهی او در زمینههای مختلف مینگرم، بیشتر از پیش، این حسرت در جانم شعلهور میشود که ایکاش کسان دیگری بودند که میتوانستند کارهای اداری او را به عهده بگیرند و او مجال آن مییافت تا هرچه بیشتر، وقت خود را در حوزهی نوشتن و یا پژوهش صرفکند.
خانلری در یکی از مقالات خود به نام «درد روزگار» که در سال 1337 خورشیدی نوشتهشده، با زبانی ساده، صمیمی و روشن، به بررسی درد عام روزگار میپردازد:«هر روزگاری دردی دارد. درد گرسنگی، درد ناامنی، درد بیماری، درد ریا، درد تعصب. شاید بهجا و روا باشد که تاریخ جامعهی بشری را بر حسب دردهایی که در هر روزگار، بیشتر و سختتر گریبانگیر بشر بودهاست، به عصر و دوره تقسیمکنیم.» او اشاره میکند که با پیشرفت فَن و امکانات مادی در زمانهی ما، دردهای جسمی، به مقدار زیادی کاهش یافتهاست. اما دردی که در این دوران، گریبان انسان را بیش از پیش گرفته، دردهای معنوی است. او اضافه میکند:«برای آزادگان و اهل اندیشه، بزرگترین دردها آنست که از حق فکرکردن محرومباشند.» به یاد داشتهباشیم که او این سخنان را زمانی بر زبان آوردهاست که چندسال قبل از آن یعنی در سال 1334 خورشیدی، معاون وزیر کشور در حکومت اسدالله علم بوده و چند سال بعد از آن نیز به عنوان وزیر فرهنگ در کابینهی او کار کردهاست. برخلاف شماری از اهل فکر که معمولاً وقتی میخواهند سقوط یک شخصیت مترقی را در بند و بستهای سیاسی مطرحکنند، نخست به نوشتهها و حرفهای او تا قبل از آن بند و بستها استناد میجویند که چگونه در آن زمان، نگاه ترقیخواهانهای به مردم و حرکت جامعه داشته، اما همینکه به آلاف و اُلوف خویش دستیافته، یا ساکتشده و یا قضاوتهای کاملاً متضادی با آن گذشتهها ابراز داشتهاست.
خانلری اما در واقعیت زندگی، همیشه از خود شخصیتی متعادل، پویشگر، محکم و ترقیخواه ارائه دادهاست. البته برخلاف معیارهای لرزان و نخنما که درپی نشانههای سطحی ترقیخواهی میگردد، طبیعی است که عنصر ترقیخواهی و مردممداری، فقط از جادهی مردهبادها و زندهبادها نمیگذرد. شاید بتوانگفت که عبورکردن از چنین جادهای مرگخواهانه حتی برای مخالفان و دشمنان مردم، برخلاف موازین فکری و حقوقی تثبیتشده در زمانهی ماست. از اینرو، چندان غریب نمینماید اگر کسی بتواند حتی مقامی در جایی از حاکمیت وقت بگیرد اما همچنان، باورهای عمیق انسانی خود را حفظکند و تا آن جا که برایش امکانپذیر است به انجام کارهای درست در جهت منافع مردم قدم بردارد. در کشورما، کم نبودهاند افرادی که یکروز در خط چپ افراطی، سیر و سفر کردهاند و مدتی بعد، قدم در خط راست افراطی گذاشتهاند. اینان در هر باوری که بدان دستیافتهاند، غلیظترین و غیر قابل انعطافترین شکل آن را در مقابل خویش قراردادهاند. چنین افرادی، گاه حتی اظهار نظرهایشان در دوران انتقال به خط جدید که همان راست افراطیاست، در مسیر خلاف آن باورهای نخستین و تخطئهی همهی آن بنیادهای فکری دیرین بودهاست.
شاید برجستهترین مثال در این زمینه، شخصیتی مانند رسول پرویزی باشد که مجموعه قصههای «شلوارهای وصلهدار» او از آن کارهایی است که از شیرینی زبان و لطافت تصویر، خواننده را در دنیای خویش، زندانی میکند. طبعاً در آن سالها که او آنگونه قلممیزد، همهی مردمان اهل فکر، قبلهگاه او را منافع مردم و آزادی و برابری میدانستند. اما وقتی که در حکومت پهلوی، به مقامهای بالا و از جمله به ریاست «لژیون خدمتگزاران حقوق بشر» رسید، در نگاه مردم و اهل فکر، یکباره به اعماق نفرت آنان سقوطکرد. اما این را نیز باید دانست که رسول پرویزی، هرگز چیزی علیه مردم خویش، علیه روشنفکران ترقیخواه و یا حرکتهای تند اجتماعی که علیه رژیم شاه بود بر زبان نیاورد. او فقط سکوتکرد. طبیعی است که وقتی ما از این سوی زمان به وی و کارهای او مینگریم، جای آن نیست که به علت داشتن چنان مقامهایی، مُهر طعن و لعن بر وی بکوبیم و یکسره محکومش سازیم. قطعاً اگر او در اندیشههای بنیادی خویش به این نتیجه رسیدهبود که نیروی ترقیخواه اجتماعی را که مخالف رژیم شاه بودند، محکومکند، هم میتوانست چنین کاری انجامدهد و هم آن اینکار، سردمداران رژیم شاه را به سختی خوشحال میکرد و چه بسا، بسیاری پاداشهای مادی نیز نثارش میکردند. اما در آن روزگاران، بیشترین نیروهای ترقیخواه اجتماعی ما و مردمان اهل کتاب، اینگونه که امروز میاندیشند، نمیاندیشیدند. نگاه بسیاری از مردمان اهل اندیشه و قلم، متوجه آن بود که اگر کسی گوشهی فقر و قناعت بگزیند و بیآن که حرفش در جایی شنیدهشود با رژیم وقت از در مخالفت درآید، مترقی واقعی است و کسانی که شغلی و مقامی بسیار بانفوذ در دستگاه حاکمیت دارند و در جایی که بتوانند قدمی در راه بهترشدن اوضاع اجتماعی بردارند، کوتاه نیایند و در عمل نیز، قدمی هم علیه منافع مردم برندارند، نماینده ارتجاع و از دشمنان مردم هستند. اینگونه نگاه در جامعهی ما در این نودسال اخیر، نگاهی غالب بودهاست.
ادامه دارد