در مقاله‌ی پیشین، به بررسی یکی از نوشته‌های پرویز خانلری زیر عنوان «درد روزگار» پرداختیم. او در آن نوشته، به این نکته اشاره دارد که هر روزگار، دردی دارد. سپس به درد روزگار کنونی می پردازد و صف‌بندی آشکار اهل اندیشه و قلم را با آنان که اهل قدرت هستند، بررسی می‌کند.

 

وقتی دکترخانلری، بزرگ‌ترین درد اجتماعی زمانه‌ی ما را محروم‌شدن اندیشمندان از فکرکردن و انتشار آن می‌داند، در عمل، مرکزی‌ترین دایره‌ی حساس قدرت حاکمه را در زمانه‌ی خویش نشانه می‌گیرد. او مقاله‌ی خویش را به گونه‌ای نوشته‌است که می‌تواند گذشته از رژیم شاه، همه‌ی رژیم‌های دیگر را با سرشتی مشابه آن، مخاطب قراردهد. زیرا آنان کم یا زیاد، قادرهستند جلو گسترش اندیشه‌های مخالف خویش را سد‌کنند و یا در پخش آن‌ها، پراکندگی و اخلال پدیدآورند. او اگرچه در نوشته‌ی خود، اشاره‌ی مشخصی به دوران‌های دیرین تاریخ ندارد. اما این‌نکته را کمی بعدتر باز می‌کند که در آن روزگاران، حاکمیت‌های وقت، خطر چندان عاجلی را از سوی اهل قلم و اندیشه نسبت به خود احساس نمی‌کرده‌اند. در آن زمان‌ها کمتر می‌توان به شورش‌های مردمی برخوردکرد و یا حتی تا قبل از مشروطیت، نامی از انقلاب شنید. وقتی به آن دوران‌ها برمی‌گردیم، این نکته در برابرمان به خودنمایی می‌پردازد که اگر سلسله‌ای هم سقوط‌کرده نه به دلیل قیام مردم، بلکه به علت فساد درونی و از هم پاشیدگی زنجیره‌های قدرت خود آن حکومت و ظهور قدرت‌های گردنکش دیگری به رهبری یک فرد معین بوده‌است. اگر نادرشاه افشار و یا آقا محمدخان قاجار کشته می‌شوند نه از آن‌روست که آنان، قربانی انتقام مردمی شده‌اند که تا قبل از آن، توسط عوامل آنان، در زیر تازیانه‌ی فشار و نابرابری بوده‌اند. بلکه عمدتاً به آن دلیل بوده که جمعی از نزدیک ترین افراد خود آن‌ها، موجبات قتلشان را فراهم ساخته‌اند. علتش نیز آن بوده که به دلایل گوناگونی، جان خود را در خطر حتمی مرگ می‌دیده‌اند. از این‌رو، خانلری هرگاه به چنان گذشته‌ای هم برمی‌گردد، به اشاره‌ا‌ی کلی و کوتاه، قناعت می‌کند و قلم خویش را متوجه رویدادهای روزگار خویش می‌سازد:«دسته‌ای که اداره‌ی نظم موجود را به عهده داشتند، آن را قطعی و ابدی و تغییرناپذیر شمردند و خواستند که راه هرگونه چون و چرا و اگر و مگر را در باره‌ی اصول آن نظم ببندند تا هیچ خطری وضع ایشان را تهدید نکند. اما خوشبختانه انسان نیروی فکر دارد و می‌تواند نقص و عیب امور را ببیند و در رفع آن، چاره‌گری کند. ناچار میان این دو گروه، یعنی آنان که قدرت و اختیار داشتند و نظم خاصی را حفظ و اداره می‌کردند و کسانی که در باره‌ی کمال آن نظم، شکی داشتند، پیکار درگرفت.» این پیکار ذکرشده از سوی او را می‌توان در همه‌ی سرزمین‌های غیر دمکرات، شاهد بود. البته در زمان‌های قدیم‌تر، از آن‌جا که وسیله‌ی نشر افکار فقط به وسائل محدود و معدودی ختم‌می‌شد، نه خطری چشمگیر برای دارندگان قدرت وجود داشت و نه اصولاً امکان گسترشی قابل ملاحظه، در چشم‌انداز آن افراد، می‌توانست‌باشد. خاصه آن که مردم کتاب‌خوان و دارای تحصیلات عمیق‌تر، چندان قابل ملاحظه نبودند.

 

به یاد بیاوریم که سلطان محمود غزنوی، با غرور و قدرت و هیبتی بس هراس‌آور، درپی نابودکردن دشمنان خود، زیر نام قرمطی و یا مخالفان اسلام‌بود. او حتی زیر نام اسلام و مبارزه با کفر، در لشکرکشی‌های مکرر خویش به سرزمین هند، ستم‌ها بر مردم محروم آن‌جا رواداشت. اما هیچ‌کدام از این کارهای ظالمانه، نه مردم هند را به طغیان واداشت و نه مردم غزنه و یا دیگر نقاط ایران آن‌روزگار را. در عوض، هرچه را که در شعر شاعران مداح دربار او می‌بینیم، ستایش از هیبت دشمن‌شکن شاهان و امیران و وزیرانی‌است که نان خود را از عرق جبین کشاورزان تأمین می‌کردند و فتوحات خویش را به قیمت خون مردمانی فراهم می‌ساختند که از هرچه جنگ و خونریزی بود، بیزار بودند. از آن‌همه سیاهکاری‌های محمودی، در شعر شاعران دربار او، اثر چندانی نیست. اثری که بازتاب حسی همدلانه و دلسوزانه نسبت به مردم روزگارشان باشد. در آن دوران‌ها، بسیج مردم برای انجام یک کار معین و یا گسترش یک فکرخاص در میان آنان، نیاز به مقدمه‌چینی و صرف وقت بسیار داشت. اما امروز در همه‌ی کشورها، شاید بتوان با قاطعیت گفت که بستن راه خروج و نفوذ اندیشه‌های اهل فکر و فرهنگ، شباهت به آب‌ دارد که راه خروج آب را با بستن بخشی از سوراخ‌های یک غربال ببندند. طبیعی‌است که اگر ده‌ها سوراخ آن هم بسته‌شود، باز سوراخ‌های دیگری باقی است که آب، می‌تواند خود را به بیرون برساند.

 

البته خانلری در ادامه‌ی کلامش بیشتر به آن سدکردن‌ها و مانع‌تراشی‌ها تکیه می‌کند:«در این نبرد، دو طرف یکسان نبودند. یکی زور داشت و یکی فکر. زورمندان همیشه بر اهل اندیشه، ستم‌کردند.» به یاد داشته‌باشیم که پرویز خانلری، زمانی این سخنان را بر قلم جاری‌ساخت که هنوز خاطره‌ی کودتای بیست و هشت مرداد 1332 خورشیدی و اعدام‌های پس از آن، چه از حافظه‌ی موقت و آنی مردم و چه از حافظه‌ی تاریخی آن‌ها، محو نشده‌بود. در آن روزگاران که تازه خشم حاکمیت فرو نشسته‌بود، در عَوَض، دستگاه امنیتی بسیار مخوفی در حال شکل‌گرفتن‌بود. در این میان، کمتر می‌توان کسی یا کسانی را سراغ گرفت که در موقعیت دانشگاهی و حتی سیاسی و اجتماعی فردی مانند او باشند و با این صراحت کلام، حرف خویش را در دفاع از مردمان اهل قلم و مقابله با دستگاه قدرت حاکمه بر زبان آرند. آیا کسانی از میان دستگاه‌های امنیتی وقت و یا صدها و هزاران عناصر چشم و گوش‌های خاندان سلطنت یافت نمی‌شدند که به گوش همایونی برسانند که این نوشته‌ها که از قلم دکتر پرویز خانلری بیرون می‌آید چیست و کجا و چه کسانی را هدف گرفته‌است؟ وقتی او می‌گوید که زورمندان، همیشه بر اهل اندیشه ستم‌کرده‌اند، آیا گوشه‌ای از آن حرف‌ها، متوجه خاندان جلیل سلطنت نیست؟

 

تردید ندارم که چنان کسانی بوده‌اند و حتی آن را به احتمال بسیار قوی به گوش هسته‌ی مرکزی قدرت نیز رسانده‌اند. اما چگونه می‌توان این نکته را حل و هضم‌کرد که آنان نه تنها اخطار و تهدیدی به او حوالت نداده‌اند بلکه دو سه سال بعد، وی را به وزارت فرهنگ نیز منتصب ساخته‌اند. البته اگر در ذهن خود، همان تئوری‌های توطئه‌های دیرینه‌سال را داشته‌باشیم که می‌گفت:«کار، کار انگلیسی‌هاست». در آن صورت، می‌توان متقاعد‌شد که شخصیتی مانند خانلری از همان آغاز، جزو مهره‌های دشمن بوده و به ساز آنان رقصیده و یا در بدترین حالت، چنان شخصیتی، به هیچ‌وجه وجود خارجی نداشته و همه‌اش ساخته و پرداخته‌ی ذهن های آرزومند و افسانه‌پرداز بوده‌است. واقعیت آنست که بیان این نکته‌ها، چه بسا شماری را خشمگین‌سازد و عده‌ای را به خنده وادارد. اما باید واقعیت را قبول‌کرد که عده‌ای در میان مردم ما هستند که می‌توانند این‌گونه نیز بیندیشند. تردید ندارم که شمار آنان، چندان قابل ملاحظه نیست اما به هرحال به عنوان یک پدیده، وجود خارجی و قابل لمس دارد. اما اگر بخواهیم موضوع مورد نظر را از چشم‌اندازی که می‌تواند به واقعیت جاری در آن‌سال‌ها نزدیک‌باشد، بررسی‌کنیم، باید گفت که پرویز خانلری چه قبل از سال 1334 خورشیدی و چه بعد از آن، برای خود و نیز در محافل روشنفکری داخل و حتی در میان شماری از شخصیت‌های فرهنگی خارجی خاصه در غرب، نامی معتبر و قابل احترام‌بوده‌است. چنین شخصیتی را در رژیم شاه، به سادگی نمی‌شد نادیده‌گرفت و یا او را از عرصه‌ی هستی محو‌کرد. رژیم شاه، از افکار عمومی مردم و جهانیان، به سختی چشم می‌زد و در این زمینه، حساسیت فوق‌العاده‌ای داشت. از طرف دیگر، حکومت وقت نیز این را می‌دانست که پرویز خانلری نه خواهان سقوط خاندان پهلوی، بلکه خواهان جامعه‌ای است که در آن عدالت و احترام به حقوق انسان‌ها رعایت‌شود و سوادآموزی، کُل‌ِ بدنه‌ی جامعه را دربرگیرد.

ادامه دارد