در این نوشته، همچنان به بررسی برخی ابعاد دیگر از اندیشه‌های خانلری می‌پردازیم. بدین معنی که پرویز خانلری نگاهی‌دارد به رابطه‌ی روشنفکران با حاکمیت‌های غیر دمکرات. تردید نیست که نگاه او در آن زمان، در درجه‌ی نخست، متوجه رژیم شاه‌بود که پس از کودتای بیست و هشت مرداد 1332، پایه‌های اقتدار خویش را با بند و زنجیر و اعدام محکم و محکم‌تر می‌کرد. در مقاله‌ی پیشین به خُرده‌گیری‌ها و قَلم‌تازی‌های پرویز خانلری به حکومت‌های فاسد و مقابله‌گر با مردم اشاره‌کردیم و این که آیا رژیم شاه، از خواندن و شنیدن چنان حرف‌هایی از زبان خانلری، می‌توانست هراسناک‌باشد؟

 

از این‌رو با توجه به شناخت مطمئن و دقیقی که رژیم شاه، از اندیشه‌ها و شخصیت پرویز خانلری‌داشت، دیگر جای آن نبود که بخواهد برای وی دردسر درست‌کند. خانلری نه به زندگی مخفی روی آورده‌بود و نه آن‌چه را که در نوشته‌های خود می‌گفت در زندگی عملی به گونه‌ای دیگر رفتار می‌کرد که «گفته‌ها» و «کرده‌ها»یش با هم در تضاد قرار گیرد. با وجود این‌شناختی که رژیم و عواملش نسبت به او داشتند، نمی‌توان این نتیجه را حاصل‌کرد که مسؤلان امنیتی حاکمیت شاه، می‌خواستند و یا می‌توانستند وی را به عنوان «عزیردُردانه»‌ی خویش به شمارآوَرَند. باید این نکته را خاطرنشان‌ساخت که اعتبار خانلری نه از رژیم شاه بلکه از تفکر و اندیشه‌های خود او برخاسته‌بود. او که گذشته از مقام معاونت وزیرکشور در سال 1334 و پست وزارت فرهنگ در سال‌های 1341و 1342، مقام سناتور انتصابی وی را نیز در چند دوره دارا‌ بود. همه‌ی این موردها، حکایت از آن‌داشت که رژیم شاه نیز با وی، برخوردی متوازن و متقابل انجام می‌داد. چه بسا تعبیر رژیم از برخورد خرده‌گیرانه‌ی قلمی او به نظام حاکم برکشور آن‌بود که حرف‌های وی، می‌تواند برای بسیاری از منتقدان، نمونه‌ی واضح این نکته‌باشد که ما انتقادها را صبورانه می‌خوانیم و به انتقادکننده نیز کاری نداریم. من احتمال چنین دریافتی را از سوی حکومت شاه، در باره‌ی نوشته‌های خانلری، دور نمی‌دانم. اما می‌توانم با قاطعینت بگویم که خود او هرگز چنان نقشی برای خود قائل نبود و آن‌چه را که می‌گفت و می‌نوشت از سر اخلاص و صداقت‌بود و طبیعی‌است که همین شفافیت نگاه و نقش شخصیت در بافت‌های گوناگون سیاسی و اجتماعی، وی را مقامی ارجمند و بخشیده‌است.

 

البته پرویز خانلری از شخصیت‌هایی بود که هم حد خویش می‌دانست و هم حد و مرز رژیم را. از این‌رو، در خلال همه‌ی این سال‌ها نه تنها اندازه‌ی کار را در هر دو جبهه نگاه‌ می‌داشت بلکه هرگز پشت به مردم خود و آرمان‌های انسانی و عدالت‌خواهانه‌ی خویش نکرد. این‌که می‌گویم هردو جبهه، منظورم یکی جبهه‌ی مردم ‌است و دیگری جبهه‌ی دشمنان مردم. واقعیت آنست که یک انسان عمل‌گرا اما نه ماکیاولیست مآب، حتی برای حفظ منافع مردم و یا به دست‌آوردن مزایای بیشتر برای یک زندگی شایسته برای آنان، می‌توان با دشمنان مردم به شکلی عاقلانه، وارد سازش و معامله‌شد. این معامله همیشه از دیدگاه اندیشه‌های افراطی، نوعی خودفروشی سیاسی تلقی شده‌است. در حالی که از دیدگاه یک فرد توانمند سیاسی و یا مُجرّب در حوزه‌ی سیاست و فرهنگ، توافق و سازش، همیشه جزو اصول اولیه‌ی کارهایی از این‌دست است. فقط باید آگاه بود که در این سازش، انسان اصول اولیه‌ی باورها و منافع دراز مدت مردم را چه در حوزه‌ی آزادی بیان و چه در حوزه‌ی رفاه اقتصادی از قربانی نکند.

 

از همین‌روست که جای‌جای در نوشته‌های او، می‌توان این خط کلی همدلی و آرزومندی را با همه‌ی انسان‌ها، به‌خصوص آنان که از حقوق شهروندی خویش محروم بوده‌اند، ملاحظه‌کرد. او در ادامه‌ی مقاله‌ی خود چنین می‌نویسد:«سقراط به نوشیدن جام زهر محکوم‌شد، زیرا یقین نداشت که نظم اجتماعی وطنش در آن زمان، بهترین نظم‌ها باشد. سرگذشت سقراط، هزاران‌بار در سرزمین‌های مختلف و جوامع گوناگون، تکرار و تجدید شده‌است.» پیامی که سخنان او به خاندان قدرت دارد، آشکار و بی‌پرده‌است. چگونه می‌شود به شماری از سرزمین‌های مختلف جهان اشاره‌کرد که درآن‌ها، انبوهی از انسان‌های آزاده و باشعور را به مرگ‌های سقراطی محکوم می‌کنند و ایران که ویژگی‌هایی بسی بدتر از آن‌ها دارد، استثناء دانست؟ جرم این آزادیخواهان سقراط‌گونه در همه‌ی این کشورها، آن بوده‌است که نظم موجود را نپذیرفته و تن به سازش و تسلیم با حکومت وقت نداده‌اند. طبعاً این سرزمین که او در آن زندگی می‌کند، وضعی بهتر از آن نظام‌های فاسد و ستمگر ندارد. او وقتی سقراط را مثال می‌آوَرَد و سپس تکرار آن را در سرزمین‌های دیگر نیز باز می‌گوید، آیا بدان معنی نیست که افرادی از هموطنان خود را در همان روزگاران و یا سالیانی قبل‌تر از آن، به اندیشمند یونانی تشبیه کرده‌است که در رخدادهای اجتماعی، برآنان همان رفته‌ که بر سقراط رفته‌است. او در جایی دیگر در همان مقاله، می‌نویسد:«آزادمردان و روشن‌بینان، همیشه رنج‌بردند و سختی‌کشیدند و همیشه این تهمت بر ایشان واردشد که نظم اجتماع را برهم می‌زنند و به خلاف مصلحت جامعه قدم بر می‌دارند. بعضی از ایشان، مردانه و دلیرانه به میدان آمدند و جان بر سر این پیکار گذاشتند.»

 

پرویز خانلری در ادامه‌ی مقاله‌ی خود براین نکته تکیه می‌کند که کار در روزگار کنونی نسبت به روزگاران پیشین، برای اهل اندیشه و قلم، بسیار دشوارترشده‌است. در دوران گذشته، به علت نبود وسائل ارتباطی نوشتاری، تصویری و صوتی، اگر کسی حتی مخالف نظم موجود هم بود، امکان آن را نداشت که اندیشه‌های خویش را در زمانی کوتاه به دیگران انتقال‌دهد و آنان را هوادار خویش‌سازد و یا افکارشان را دگرگون‌کند. از همین‌رو، صاحبان مراکز قدرت و حکومت، کاری به کارآنان نداشتند. زیرا در بدترین حالت، ممکن بود چندنفری از پیرامونیان آن فرد از وی متأثرگردند و گرنه آن شخص نمی‌توانست مانند آتش دونده، به خانه‌های ذهن تک‌تک افراد وارد شود و آنان را نسبت به حاکمیت موجود بشوراند. اما در روزگار کنونی، وضع به گونه‌ای دیگراست. به همین دلیل، امکان گسترش دریافت‌ها و باورهای یک فرد یا یک گروه، چه از جانب نیروهای مردمی و چه نیروهای رژیم حاکم، به سادگی میسراست. طبیعی‌است که بُرد و توفیق از آن کسانی‌است که بتوانند مردم را قانع‌کنند که چه فسادی در گستره‌ی اقتصادی و فرهنگی و رفتاری، دامن یک حاکمیت را گرفته‌است. طبیعی است که زورمندان با آگاهی به چنین امکاناتی‌است که بر اهل اندیشه و قلم، سختگیری و محدودیت بیشتری وارد می‌سازند تا آنان را از هرگونه امکان و ابزار محروم‌کنند و دایره‌ی تماس‌هایشان را با مردم با شیوه‌های مختلف، به حداقل برسانند. او به این مورد نیز اشاره می‌کند که حتی در زمان‌های گذشته، اگر کسی از طرفدارن و موافقان حاکمیت هم بود، باز به همان دلایلی که ذکرشد، یعنی نبود امکانات رسانه‌ای، نمی‌توانست قدم چندانی در مستحکم‌کردن پایه‌های رژیم در میان توده‌های مردم بردارد. زیرا در آن موقع هم، باز چنان امکاتی برای تبلیغ و متقاعد‌کردن مردم، وجود نداشت. هم‌او در ادامه‌ی سخنانش می‌گوید:«در روزگار ما، وضع از هردو نظر تغییر یافته‌است. وسایل جدید که اندیشه‌ی نویسندگان و هنرمندان را به همه‌ی افراد جامعه می‌رساند، تأثیر و اهمیت ایشان را در محکم‌ساختن یا سست‌کردن بنای جامعه، بسیار افزوده‌است. به این سبب، دستگاه‌های اداری، به فکر آن افتاده‌اند که این گروه را هرچه بیشتر، زیر اطاعت خود درآورند.»

ادامه دارد