در بخش پیشین، «ملاسلیم کبوترانی» به نکاتی از قبیل «درد دانایی» اشاره کرده‌بود و خوشحال بود که پس از آشناشدن با دنیای متفکران، امکان آن را یافته‌بود که به پاسخ برخی از پرسش‌های زندگی دست‌یابد. درد دانایی از دیدگاه او از آن دردهاست که انسان آن را به «خوشبختی» در فضایی از نادانی و بی‌خبری ترجیح می‌دهد. او به گونه‌ای بسیار متواضعانه به زندگی گذشته‌ی خود که هیچ‌گونه پیوندی با دنیای کتاب نداشته‌بود اشاره‌کرده بود. همچنین گشوده‌شدن دریچه‌ای جدید به دنیای کتاب و اندیشه را مرهون آشنایی خود با همسر جوان و از دست رفته‌اش «ناهیدخجسته» می‌دانست که با او و خانواده‌ی فهمیده و فرهنگی وی در آرامگاه حافظ آشناشده‌بود و همین آشنایی، او را به مرکز مهربانی‌های این خانواده و ازدواج با دخترشان «ناهید خجسته» پیوند داده‌بود.»

 

من نیز تا آن زمان به کسی تا این میزان از هوشیاری و در عین حال تواضع، برخورد نکرده‌بودم. اگر پدر «ناهید» برای مطالعه‌ی کتاب یا مطلبی نیاز به سه ساعت وقت‌داشت، مادرش، فقط با نیم‌ساعت وقت از عهده‌ی مطالعه و درک آن مطلب یا مطالب برمی‌آمد. گذشته از این‌ها، او نه تنها سنتورنوازی ماهر بود بلکه صدای بسیار دل‌انگیزی داشت. صدایی که حتی آن را به دخترش «ناهید» و نوه‌اش «گلابتون» که دختر من باشد انتقال داده‌است. او از زنانی بود که با رغبت و شوق، وقت فراوانی را به تر و خشک‌کردن اعضای خانواده‌ی خویش اختصاص می‌داد. تر و خشک‌کردن شوهر و دو فرزند و انجام کار‌های روزانه، تقریباً مجال به خود پرداختن را از او گرفته بود. در آن خانواده، کتاب خواندن، جزو ابتدایی‌ترین کارهای روزانه‌ی افراد بود. پدرش در این زمینه، حریفی نداشت. نه تنها تلاش می‌کرد تا آخرین کتاب‌های ارزشمند ادبی را بخرد بلکه خواننده‌ی دائمی چند و چندین مجله‌ی ماهانه و هفتگی نیز بود. طبیعی‌است که چنین رفتاری، تأثیر بلافصل خود را بر «ناهید» نیز گذاشته‌بود. دختری آرام، عمیق و خوش سخن.

 

خلاصه‌بگویم که ازدواج ما خیلی سریع سامان‌گرفت. «ناهید» نیز پیش از آشنایی با من، تصمیم گرفته‌بود که راه پدر و مادرش را در زمینه‌ی شغلی ادامه‌دهد و از همین‌رو، کار معلمی را انتخاب کرده‌بود. او حتی درخواست استخدام خود را نیز داده‌بود و پس از طی مراحل اداری، به او ابلاغ کرده‌بودند که می‌تواند از اول مهرماه آن‌سال، کار خود را در یکی از مدارس آن شهر آغاز‌کند. از طرف دیگر، دیدار غیرمترقبه‌ی ما و بدل‌شدن آن به ازدواج، برنامه‌های او را به کلی عوض‌کرد. من اهل ماندن در کازرون نبودم. این را در همان آغاز و قبل از توافقمان برای ازدواج گفته‌بودم. پدر و مادرش نیز همه‌ی اختیار را به عهده‌ی «ناهید» گذاشته‌بودند. من خیلی ساده و آشکار گفته‌بودم که یک‌روستایی ساده بیش نیستم و حتی قراربوده‌است که مغازه‌ای در زمینه‌ی فروش خوارو بار با یکی از دوستانم بازکنم که البته با مرگ پدرم همه‌ی برنامه‌ها به هم‌ریخته‌بود. برایشان توضیح داده‌بودم که آن چه از مال دنیا دارم مقداری ملک پدری است که می‌تواند زندگی من و خانواده‌ام را به خوبی تأمین‌کند. طبیعی است که اگر کاری درخور توانایی و تحصیلاتم که بیشتر از شش‌کلاس نیست پیداکنم از انجام آن دریغی نخواهم‌داشت. اما با توجه به پایین بودن مدرک تحصیلی‌ام ، گزینه‌های فراوانی در اختیارم نیست. چه پدر و مادر ناهید و چه خود او، همه‌ی توضیحات مرا قبول‌کرده‌بودند.

 

در واقع باید گفت که رضایت آنان بستگی به رضایت «ناهید» داشت. ناهید هم که یک‌پارچه شور و عشق بود، برایش زندگی کردن در کنار من، از هرچیز دیگر بیشتر اهمیت داشت اگر چه در روستای دورافتاده‌ی «کبوتران» و صدها فرسنگ دور از کانون گرم خانواده‌ی پدر و مادرش باشد. او قبل از آن که در دنیای ذهنی خویش مانند بسیاری از دختران خام و جوان، تصویری از یک قصر خیالی، مشتی خدمتکار و دنیایی از بیا و بروها و بریز و بپاش‌ها داشته باشد، در اندیشه‌ی آن بود که خوشبختی اگر فقط در اسراف و رفاه بیش از حد نیاز باشد، او با آن میانه‌ای ندارد. «ناهید» حتی قبل از آن‌که معاشرت چندانی با من داشته‌باشد، به بسیاری از پدیده‌های زندگی، خاصه دانایی و خوشبختی، همان نگاهی را داشت که من داشتم. این نکته به نظر من چندان شگفت نیست اما از آن تصادف‌های مبارک است که یک زوج می‌توانند زندگی پربار و دلپذیری را پیش رو داشته‌باشند. من به «ناهید» گفته‌بودم که نیاز به آن نیست که از خانه‌ی پدری، چیزی باخود بیاورد مگر کتاب‌هایی را که دوست‌دارد. هرچند آن‌ها را ما خود نیزمی‌توانستیم دوباره بخریم. البته پس از تشکیل زندگی مشترک، من نیز در اداره‌ی اوقاف شهرمان مشغول به‌کارشدم. پدرم در آن‌جا آشنایان زیادی داشت. درست است که او دیگر زنده‌نبود اما اعتبار و احترامش بر سرجای خویش باقی‌بود.

 

مخصوصاً که او سال ها قبل از مرگش، مقداری از املاک خود را برای کارهای خیریه، وقف کرده‌بود. شاید جالب باشد اگر بگویم که پدرم به طور مشخص در وقف‌نامه‌ی ملکی خویش به اداره‌ی اوقاف نوشته‌بود که من درآمد حاصل از این املاک را در راه راه‌اندازی و کمک به دخترانی می‌کنم که پدران و مادرانشان از عهده‌ی تأمین مخارج تحصیل آنان برنمی‌آیند. اداره‌ی اوقاف، هرساله مسؤلیت دارد که نوع مصرف این درآمدها را به یک هیأت ممیّزی و نظارت گزارش‌دهد. البته مسؤلان اداره‌ی اوقاف از شیوه‌ی کار او به شدت آزرده خاطر شده‌بودند. اما او گفته‌بود که اگر تن به این پیش‌شرط ندهند، خود او، املاک مورد نظر را در اختیار یک هیأت خیریه‌ی مستقل از اداره‌ی اوقاف می‌گذارد و از آن‌ها همان خواستی را خواهد داشت که از اینان داشته‌است. به طور طبیعی، اداره‌ی اوقاف نه تنها تن به شرایط پدرم داده‌بود بلکه از او بسیار سپاسگزاری هم کرده‌بود. داشتن چنان تصویری قاطع و خیرخواهانه از پدرم در ذهن مسؤلان و کارکنان اداره‌ی اوقاف، موجب شد که آنان مرا به عنوان کارمند خویش استخدام کنند. اما این را نیز بگویم که با مرگ ناگهانی و فاجعه‌بار «ناهید»، من نیز از اداره‌ی اوقاف مرخصی بدون حقوق‌گرفتم و بعد هم هرگز پایم را به آن اداره نگذاشتم. از آن زمان تا کنون، کار من به شکلی، با خواندن و نوشتن و پیاده‌روی های روزانه در اطراف «کبوتران» پیوند خورده‌است. دخترم در بندرعباس، به عنوان آرشتیکت کار می‌کند و سالی یکی‌دوبار با شوهر و فرزندانش به من سر می‌زند. راهی را که «ناهید» و خانواده‌اش برای من به دنیای کتاب گشودند، تا هم‌اکنون ادامه‌یافته‌است و گمان ندارم که من در این پاییز عمر بخواهم یا بتوانم کار دیگری انجام‌دهم.»

 

من و «مرتضی» با حالتی محو و از خود بیرون‌شده، ناگهان از کازرون و خانه‌ی پدر و مادر «ناهید» و اداره‌ی اوقاف و سپس شهر بندرعباس، خود را در کنار «ملاسلیم» در روستای «کبوتران» احساس‌کردیم. زبان نرم، کلام ساده و قابل فهم او پس از چندین دهه، هنوز در گستره‌ی ذهن و گوش من زنگ می‌زند. دوست‌داشتم که او باز هم مرا و «مرتضی» را به گذشته‌ها ببرد و از لذت‌های دانایی خویش و تجربه‌های درس‌آموز زندگی‌اش که تا آن زمان کمتر کسی با این چنین حوصله برای من و ما صحبت کرده‌بود، صحبت‌کند. اما «ملاسلیم» که حواسش به پرسش من همچنان باقی بود، گفت:«حالا با این مقدمه‌ها می‌خواهم به سؤالی که کرده‌بودی، جواب‌بدهم. واقعیت آنست که «حسنک وزیر در دوره‌ی سلطان محمود و پسرش مسعود غزنوی، اولین وزیر و آخرین وزیری نبوده‌است که به علت بدگویی اطرافیان و برانگیختن خشم شاهان و حاکمان، کشته می‌شود. قبل از او چنان بوده و پس از وی نیز، همین حکایت، ادامه داشته‌است. اما این که بردار زدن حسنک‌وزیر تا این حد در طول تاریخ، مورد توجه مورخان و تحلیل‌گران ادبی، اجتماعی و سیاسی قرارگرفته، شاید بیشتر از آن‌رو باشد که عوامل خاصی بر برجستگی این واقعه به عنوان یک پدیده‌یی دردناک کمک کرده‌است. درست مانند زهرخوردن سقراط، حکیم یونانی از دست زندانبان خویش. سقراط نیز اولین و آخرین نفری نبوده که جام شوکران را چه در خانه و چه در زندان دشمن، سرکشیده‌است. بلکه عوامل گوناگونی در طول تاریخ، دست به دست هم داده و مرگ او را از آن مرگ‌های باشکوه و پرحرمت تاریخ کرده‌است. تفاوت مرگ سقراط با مرگ حسنک در آنست که اولی، چهره‌ای جهانی دارد و مردی است اهل فلسفه و دومی چهره‌ای محلی و منطقه‌ای دارد و مردی است از تبارسیاست.»

ادامه دارد