تاریخ بیهقی و جنون وفاداری(بخش ششم)
«ملاسلیم کبوترانی» با حوصلهای پدرانه، ماجرای آشنایی و ازدواج خود را با همسر از دسترفتهاش «ناهید خجسته» و نیز ماجرای کتابخوانشدنش را برای من و «مرتضی» شرحداد. او از آن شخصیتهایی بود که دور از هرگونه پرداختهای حاشیهای اغراقآمیز و یا تحقیرکننده، دوستداشت قبل از هرچیز، پنجرهای به افقی زندگی خود بازکند. شاید این خواست، بیشتر از آنرو بود که او از یکسو در محیط جغرافیایی غیر معمول یعنی در روستا زندگی میکرد و از طرف دیگر، مردی بود که در بستر زمان، شخصیتش دور از محیط روستا به کتاب و بحث و فحصهای فلسفی گره میخورد. البته برای ما در آن سن و سال، مهم آن نبود که او یک شخص روستانشین است یا شهرنشین. آنچه اهمیتداشت گرفتن پاسخ پرسشهایی بود که در ذهن من جابه جا میشد و در فقر فرهنگی حاکم برشهر از یک سو و نداشتن ارتباط با افراد کتاب خوان و اهل پژوهش از سوی دیگر، در اوج سردرگمی، می بایست کسی را برای دریافت پاسخ پرسشهای خویش پیدا میکردم. آشنایی با «ملاسلیم» و زندگی لطیف و غمانگیز او، ناشی از یک تصادف محض بود.»
«ملاسلیم» به حرفهایش چنین ادامهداد:«مرگ «حسنک وزیر» از چند دیدگاه در تاریخ کشور ما، اهمیت خاصی پیداکردهاست. نخست آن که شخصیتی مانند «ابوالفضل بیهقی» نوزده سال از عمر خود را در کنار «بونصر مُشکان»، رئیس دیوان رسالت غزنویان سپری کردهاست. او از دوستداران و شاگردان وفادار «بونصر مُشکان» بوده و در ادامهی همان درسآموزیها، تلاشش بر آن قرارگرفته که پا را از جادهی عفاف قلم و وفاداری غیر قابل انکار به تصویرگری رویدادها، خارج نگذارد. ابوالفضل بیهقی تنها یک تاریخ پرداز وفادار نیست. او گذشته از وفاداری، به تصویرگری وقایع، با انصافی احترام برانگیز، هم از کسانی صحبت میکند که سخت بدانان احترام میگذارد و دوستشاندارد و هم به کسانی میپردازد که از آنان خوشش نمیآید اما علت خوش نیامدن خویش را نه تنها ذکر میکند بلکه حتی به یادآوری توانایی های همان افراد نیز می پردازد. طبیعی است که در برخی لحظات، گذشته از وفاداری و انصاف، تبدیل به انسانی می شود که حکمهای ارزشی خویش را برپایهی عامترین و پذیرشبارترین ارزشهای انسانی صادر میکند و باکی ندارد که حتی در جایی، «قلم را لختی بگریاند».
اینک پس از گذشت سالیان بسیار از آن روزگاران، باید اعترافکنم که بسیاری از سخنان «ملاسلیم کبوترانی» برای من و حتی دوستم «مرتضی» چندان قابل درک نبود. اما او در ذهن من چنان تصویری ایجادکرده بود که مرا برآن داشت که در اولین فرصتهای زندگی که امکان مطالعهی تاریخ بیهقی برایم فراهمشود، به سراغش بروم. جالبتر از همه آن که او اِشراف عمیقی به تاریخ بیهقی داشت و به سادگی می توانست رشتهی حوادث را به یکدیگر پیوند زند و از آنها نتیجهای را که در پی آنست به دست بیاورد. من به روشنی میتوانم او را در مقابل خویش مجسمسازم که در ایوان خانهاش، در آن هوای اردیبهشتی، من و «مرتضی» را به عنوان میهمان، روی تشکچهای نشاندهبود در حالی که خود بر گلیم نخنمایی نشسته بود و برای ما با شوقی توصیف ناپذیر از زندگی خود و تاریخ بیهقی صحبت میکرد. باری، «ملاسلیم» ماجرای «حسنک» را اینگونه ادامهداد:«در این میان، یکی از تصویرگریهای عمیق و پرکشش او، تصویر شخصیت «امیر حسنک» پسر «میکال» از شاهزادگان سُغدی است که به «حسنک وزیر» شهرتدارد. او که از وزیران قابل اعتماد سلطان محمود غزنوی بوده، در دربار وی از اعتبار و قدرت قابل ملاحظهای برخوردار بوده است.
البته افرادی از این دست، خاصه آنان که در کشاکش پدیدههای سیاسی عصر خود قرار میگیرند، خیلی زود برای خود دشمنانی دست و پا میکنند. اما این بدان معنی نیست که دشمنان مورد نظر، همیشه بتوانند در همان زمان، زهر خود را به جام عمر آن اشخاص بریزند. اینان معمولاً منتظر زمان مناسب می نشینند تا اوضاع بهگونهای گردد تا آنان بتوانند با برخورداری از حمایت برخی از مهرههای دست دوم قدرت و یا اگر میسر باشد از حمایت برخی از شخصیتهای دست اول قدرت، بر سر دشمن یا دشمنان دیرین خویش، آن بیاورند که سالیانی چند در آرزوی آن میسوختهاند. دشمنانی از این دست، هرقدم مخالفان خویش را زیر نظر دارند تا از کوهی، کاهی بسازند و خدمتی را خیانتی به قلمآرند. یکی از این موردها، سفری بود که «حسنک» در دوران وزارت سلطان محمود برای زیارت کعبه از غزنین و از طریق بغداد،قصدش را کرده بود. او پس از زیارت مکه، به علت ناامنی جادهها، اینبار به جای آنکه راه بغداد را برگزیند، راه مصر را برگزید و از آن طریق، خود را به عزنین رسانید. طبیعی بود که سیاستمداری چون او، در مصر با خلفای فاطمی و دیگر سیاستمداران خلافت وی، دیدار داشتهباشد. درآن زمان، همه او را می شناختند و به اعتبار کار و نقش وی آگاه بودند. خلیفهی فاطمی نیز با احترام فراوان از حسنک پذیراییکرد و حتی هدایایی نیز بدو تقدیمداشت تا با خود به حضور سلطان محمود ببرد.
در این میان به نکتهی دیگری که من باید اشاره بکنم آنست که در آن زمان، در عمل، رقابت بسیار شدیدی، میان این دو قطب خلافت، یکی فاطمیان در مصر و دیگری عباسیان در بغداد، در جریان بود. هریک از آنان دوست داشتند که مرکز مراجعه و قدرت همهی مسلمانان منطقه و جهان باشند. همین رقابت، زمینه را برای کینهتوزیها و دسیسههای گوناگون، فراهم میساخت. از یکسو، این حوزهی جغرافیایی یعنی مصر، خود را قطب اسلام و جانشینان به حق پیامبر میدانست و از سوی دیگر، آن حوزهی جغرافیایی یعنی بغداد، نیز همان ادعاها را در سر میپرورانید. البته باید بدین نکته اشارهکنم که رابطهی متقابل و «دستورگیرانه»ای که از نظر مذهبی بر فضای سیاست غزنویان جاری بود، رابطه با بغداد بود نه با مصر. نقش خلیفهی عباسی در بغداد، بیشتر نقش تأییدکنندهی سیاستهای شاهان ایران را در این دوران داشت. شاهان ایران، برای کسب مشروعیت در ذهن مردمان خویش، نیاز به تأیید خلیفهی بغداد داشتند. از این جهت، این عمل «حسنک» که مستقیم از دربار خلفای فاطمی مصر راهی غزنین شود بربغدادگران آمد. این کار برای آنان بدان معنا بود که انگار یک وزیر قدرتمند پادشاهی محمود غزنوی، به خلافت عباسی توهین رواداشتهباشد. از اینرو، خشم و کین آنان تا آنجا برانگیختهشد که خلیفهی عباسی، در نامهای به محمود غزنوی، «حسنک» را قَرمطی خواند و خواستار اعدام اوشد. با آن که چندی بعد به دستور سلطان محمود، همهی هدایای خلیفهی فاطمی نیز به بغداد فرستادهشد اما در آتش فروزان خشم آنان تأثیری نبخشید.
ادامه دارد