تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش یازدهم)
اشارهای به آخرین قسمت شمارهی پیشین:
وقتی که در میان راه «کبوتران» به شهر، سوار درشکهشدیم، به مرد و زنی برخورد کردیم که هردو از افراد قابل ملاحظه ی شهرما بودند. هرچند من و ما، آنان را به جا نمی آوردیم. مرد خانواده، کارمند شرکت نفت و خانم او، دبیر ریاضی دبیرستان های دخترانهی شهر بود. هر دو مهربان و با ادب و کنجکاو نیز بودند که ما چگونه جرأت کرده بودیم، چنان راه دوری را به سوی شهر، پیاده انتخاب کنیم و اصولاً انگیزه ی رفتن ما به روستای «کبوتران» چه بوده است. پس از آن که من، انگیزهی خویش را برای آنان شرحدادم، مشخصشد که هردو نفر، »ملاسلیم کبوترانی» را میشناسند و به طور طبیعی، برای دانش او احترام قائلند بی آنکه میانهی چندانی با عزلتگزینی وی داشتهباشند.
وقتی که صحبت به مقولهی پرسش من در مورد «تاریخ بیهقی» و «حسنک وزیر» کشیدهشد، آقای «مهاسانی»گفت:«من با نظر شما موافقم که همهی تحصیلکردهها و یا معلمان ما، اطلاعات دقیقی در بارهی شاعران و نویسندگانمان ندارند و یا حتی بسیاری از شخصیتهای تاریخی ما را به درستی به جا نمیآورند. اما علت این ناتوانی در آن نیست که آنان گناهکارند و ذاتاً با هرچه دانش و رشد فکری است بیگانهاند و یا میخواهند بیگانهباشند. حتی صحبت ازاین نکته که آنان خود را به بیخبری و لودگی میزنند، نیز تصویر عادلانهای نیست. من معتقدم که ریشهی همهی اعتناها و بیاعتناییها، به طور مستقیم به دولتها و نظامهای آموزشی کشورها برمیگردد که تا چه حد توانستهباشند در ذهن مردم، فضایی از اعتماد یا بیاعتمادی نسبت به اهل فکر و تاریخ به وجود بیاورند. وقتی تاریخ یک کشور فقط در وجود یک یا چندنفر خلاصه میشود و آنچه که در آن میآید، شرح برادرکشیها و خواهرکشیها، شرح کورکردنها و ویرانگریهای این دزد مهاجم و یا آن وحشی خشمگیناست، دیگر محلی برای آنان که بهوجودآورندگان واقعی تاریخند نمیماند. نه از مردم خبری است و نه از نمایندگان فکری مردم. اگر به همین دوران غزنویان نگاهی بیندازیم، در کتابهای تاریخ که در مدرسههای ما تدریس میشود، فقط میتوانیم نام عدهای معدود را ببینیم. نامهایی از قبیل البتکین، سبکتکین، محمود و مسعود غزنوی، ابراهیم غزنوی و مشتی دیگر از فرزندان و نوادگان همین شاهان که در خلال سالهای بعد، سعیکردهاند از حوزهی نام محمود و مسعود نیز خارج نشوند. انگار در هردوره از تاریخ کشور ما، نام بنیانگذار آن سلسله، چنان مقدس بوده که بازماندگان و فرزندانشان، تلاشکردهاند، همانها را با شمارههای چندگانه، مانند مسعود دوم، یا سوم، یا محمود و محمد چندم و چندم حفظکنند. درست از همینروست که میتوان دریافت که اگر در طول تاریخ، همان چندنفر نویسنده و شاعر صادق و اندک هم وجود نمیداشتند که بتوانند تصویری واقعبینانه از دیگر انسانهای پیرامونی خود ارائهدهند، در آن صورت، ما باید همهاش تکرار میکردیم:«دلبر جانان من، زندهشود جان/زندهشود جان من، دلبر جانان من!»
آقای «مهاسانی» لحظهای سکوتکرد. انگار به شکلی عصبانی شدهبود. عصبانی از تاریخ و خاندان قدرت که تاریخ را به همان شکلی که مطابق شعور و تمایلشان است مینویسند. ناگهان احساسکردم که در فضای صحبتهایی قرارگرفتهام که بیشباهت به صحبتهای «ملاسلیم کبوترانی» نیست اگر چه از بُعدی دیگر. هرچند نگاه «ملاسلیم» به پدیدههایی از این دست، نگاهی آرام و خونسردانه و بسیار دور از احساسات فردیبود. در این میان، نگاه همسر «مهاسانی» یعنی خانم «گلزاری» به شوهر خود، نگاهی تحسین برانگیز و شاگردانه بود. شاید بداندلیل که چنان بحثهایی در فضای خانوادگی آنان یا کم بوده و یا اصلاً پیش نیامدهاست. صحبتهای «مهاسانی» نشان میداد که او نیز آدم پیادهای نیست اما در مجموع، علاقهی چندانی به تداوم بحث ندارد. شاید همان کنجکاوی آغازین، او را به شکلی واداشتهبود که کمی هم از تاریخ سخنبگوید. اما خانم «گلزاری» که انگار شوق برانگیزانندهای در جانش شناورشدهبود، خطاب به شوهرشگفت:
« واقعاً برای انسان باید انگیزهای وجود داشتهباشد تا بتواند و یا بخواهد تجربه و دانش خود را در اختیار دیگران بگذارد. درست است که خانهی ما محفل آدمهای فهمیده و تحصیل کردهاست اما در مقایسه با همین چندکلمهای که شما در اینجا مطرحکردی، نشان میدهد که اگر مستمع خوب و محیط مناسب وجود داشتهباشد، آدم به سر ذوق میآید و اندیشههایی را که در ذهن خود دارد، مطرح میسازد. همانطور که خود شما همیشه شاهد هستی، در خانهی ما با وجود آن که افراد تحصیلکرده، رفت و آمد دارند اما حرفهایی که رد و بدل میشود، به طور عمده، تکراری و تشریفاتی است. بیشتر حرفها، محور عادیات زندگیاست و ما نیز به همینگونه حرفها، عادت کردهایم. مهمتر از همه آن که تصور میکنیم که حرفهای روشنفکرانه میزنیم. غافل از آن که این حرفهای عادی را با لحنی برزبان میآوریم که انگار در بارهی گوشهای از فلسفه و عرفان ایرانی، داد سخن دادهایم. به عنوان مثال، این یک از توانایی و عقل آن یک تعریف میکند و یا آن یک، در بارهی زیبایی و گرانی وسایل جدیدی که فلانی به تازگی خریده، دادسخن سرمیدهد. واقعیت آنست که همین چندکلمهای که شما برزبان آوردی، دل مرا به جایی برد که آرزو میکردم این رفت و آمدهای تشریفاتی وجود نداشت و آدم میتوانست دور از بخور بخورهای رقابتآمیز مهمانی و بازپسدادن آن، به موضوعهایی از این قبیل برسد. البته باید اقرارکنم که خود من هم در این زمینه بیتقصیر نیستم. مهم آن نیست که ما خانمها در طول روز چه شغلی داریم و چه حقوقی میگیریم. مهم آنست که وقتی به خانه میآییم، تبدیل به همان کدبانو میشویم که باید دور هرچه فکرکردن و وارد بحث شدن است را خط بکشیم تا غذا نسوزد، چای سرد نشود و به مهمانان عزیز نیزخوش بگذرد.»
«اسماعیل مهاسانی» در حالی که به دقت به حرفهای همسرش گوش میکرد، دوست داشت موضوع خانه و خانواده را از مقولهای که در آنجا مطرح بود جداکند. از این رو با بیان این جملهی متعارف که:«بله حق باشماست. می توانیم در این زمینه، بعداً بیشتر حرفبزنیم»، موضوع صحبت را به تاریخ بیهقی کشاند و گفت:«من البته خیلی خوشحالم که شما در آتش دانستن و کشف مناسبات اجتماعی میسوزید. ایکاش، شمار بیشتری از جوانان ما، چنین گرایشهایی داشتند. البیته همین هم که اکنون در برابر خود میبینم غنیمتاست. اما بد نیست که من هم به موضوعی اشارهکنم که شاید در آینده به درد شما بخورد. درست است که بسیاری با تاریخ بیهقی و حتی سرنوشت شخصیتهای کارساز و مهم آن بیگانهاند اما باید بگویم که در شش فرسنگی شهر ما، شخصی زندگی میکند به نام «منصور بیهقیتبار». البته نام اصلی او «منصور حادثآبادی» بوده که در بزرگسالی، آن را به نام جدید، تغییر دادهاست. او مدعی است که تبارش به شخص «ابوالفضل بیهقی» میرسد و همهی نیاکان او، از روستای «حادثآباد» امدهاند. البته تا آنجا که اطلاعات ناقص من حکم میکند، روستای مورد نظر که می بایست در اطراف بیهق و بخش«ششتَمَد/Sheshtamad» وجود داشتهباشد، دیگر وجود ندارد. شخص مورد نظر، بازنشستهی ادارهی کشاورزی است. او در سالهای جوانی از دهستان بیهق، به شهر ما نقل مکانکرده و در همین جا پس از ازدواج، ماندگار شدهاست. او به «ابولفضل بیهقی»، عشق پرشوری دارد و در این راه و برای جمعکردن همهنوشتههایی که در بارهی وی و کتابش آمده، از هیچگونه تلاشی فروگذار نکردهاست.»
ادامهدارد