در میان راه، در حالی که درشکه همچنان به سوی شهر به پیش می‌تاخت، صحبت‌های آقای «مهاسانی» به بهانه‌ی «حسنک وزیر» اما در باره‌ی تاریخ، گُل‌انداخته‌بود. تا آن‌جا که حتی همسرش خانم «گُلزاری» نیز با نگاهی مشتاق و حسرت‌گرانه، از کمبود چنان صحبت‌هایی سخن می‌گفت که در محفل‌های خانوادگی آن‌ها جایش خالی بوده‌است. ظاهراً بیشتر کسانی که در رفت و آمدهای خانوادگی آنان حضورداشته‌اند، افراد تحصیل‌کرده‌ای بوده‌اند که برجسته‌ترین صحبت‌هایشان مربوط به خریدهای خانوادگی، میهمانی‌های محفلی و رقابت برسر درست کردن بهترین و خوشمزه‌ترین غذاها بوده‌است. گلایه‌های آقای «مهاسانی»، بیشتر متوجه تاریخ دیرینه‌سال کشور ما بود که همیشه از قهرمانان واقعی آن که مردم بوده‌اند، چیزی گفته نشده بلکه به طور عمده، شخصیت‌های معدودی، به عنوان رهبران، همه‌چیز را به نام خود تمام کرده‌اند. آقای «مهاسانی» در میان راه نیز از مردی سخن گفت که خود را از فرزندان ابوالفضل بیهقی می‌دانست که حتی نام خود را از «حادث‌آبادی» به «بیهقی‌تبار» تغییر داده بود.

 

آقای «مهاسانی» در ادامه‌ی صحبت‌های خود گفت:«من با این آقا آشنا هستم و با یک‌دیگر سلام و علیک‌داریم. او معمولاً ماهی یک‌بار در خانه‌ی خود، نشستی تشکیل می‌دهد که عنوان آن «نشست ادبی انجمن دوستداران ابوالفضل بیهقی» است. من در خلال سال‌های گذشته، چندبار در آن‌ محفل شرکت کرده‌ام. در آن، افراد گوناگون از طیف‌های مختلف اجتماعی شرکت می‌کردند. در آن هنگام، پذیرفتن عضوهای جدید، چندان مشکل نبود اما شنیده‌ام که با گذشت زمان، روال کار به این صورت درآمده که باید اعضای ثابتی برای آن محفل وجود داشته‌باشند. من تعداد دقیق آن‌ها را نمی‌دانم اما می‌دانم که از بیست‌نفر کمتر است. حتی در همان زمان که من شرکت می‌کردم، شمارشان به پانزده نفر هم نمی‌رسید. من دوست‌داشتم که به طور دائم در آن نشست‌ها شرکت‌کنم اما به دلیل مأموریت‌های اداری و برخی گرفتاری‌های دیگر، مجبورشدم که غیبت‌های مکرر داشته‌باشم و سرانجام از آقای «بیهقی‌تبار» معذرت‌خواهی کردم و دیگر به آن‌جا نرفتم. در میان افراد شرکت‌کننده، آدم می‌توانست اشخاص مذهبی اما دور از تعصب‌های شداد و غِلاظ، دبیران آموزش و پرورش، برخی شخصیت‌های اقتصادی و اداری شهر و پاره‌ای شخصیت‌های خارج از وابستگی های دولتی را نیز مشاهده‌کند. از آن جا که چنین محفل‌هایی، رنگ و بوی سیاسی ندارد، افراد شرکت‌کننده، با ذوق و شوق وافرتری شرکت می‌کنند و حرف‌هایشان را که مربوط به تاریخ های دیرینه‌سال است بی‌هیچ واهمه‌ای بر زبان می‌آورند. تا آن جا که شنیده‌ام، هربار در آن محفل، یک‌نفر به عنوان سخنران اصلی، در باره‌ی موضوع از پیش تعیین‌شده‌ای سخنرانی می‌کند و سپس، بقیه، در پیرامون آن موضوع، حرف‌می‌زنند. با توجه به تجربه‌ای که در همان چندبار به دست آورده‌بودم و نیز موردهای دیگری که بعدها شنیده‌بودم، محفل مورد نظر، بسیار محفل سالم و پرباری است. اگر علاقه داشته‌باشید می‌توانم با او صحبت‌کنم که به ملاقاتش بروید. شما که در این سن و سال، این چنین شیفته‌ی شخصیت «حسنک‌وزیر» و قلم «ابوالفضل بیهقی» شده‌اید، خواه ناخواه او را خوشحال می‌کند. شاید که از طریق او، بتوانید در باره‌ی «بیهقی» و حتی داستان حسنک وزیر، به اطلاعات بیشتری دسترسی پیداکنید.»

 

واکنش من در جواب آقای «مهاسانی»، جز نشان دادن اشتیاق برای چنان ملاقاتی، چیز دیگری نبود. او قول‌داد که این موضوع را با «بیهقی‌تبار» در میان بگذارد. او حتی نشانی خانه‌ی خود را نیز در اختیار من گذاشت تا یک هفته بعد از آن دیدار، سری به او بزنم و از نتیجه‌ی گفتگوی وی با آن شخص، آگاه‌شوم. یک‌هفته بعد، بی‌صبرانه در یک غروب تابستانه، زنگ خانه‌ی آقای «مهاسانی» را به صدا درآوردم. خانم «گلزاری» در را بازکرد و با محبتی عمیق و مادرانه از من خواست که به خانه‌شان بروم. آقای «مهاسانی» از اتاق نشیمن‌ بیرون آمد و با گرمی از من استقبال‌کرد. او گفت:«من با «منصور بیهقی‌تبار» تماس‌گرفتم و موضوع علاقه‌ی شما را به «تاریخ بیهقی» و داستان «حسنک» مطرح‌کردم. او از شنیدن علاقه‌ی شما خیلی هم خوشحال‌شد. حتی این نکته را مطرح‌ساخت که وقتی جوانانی در این سن و سال، چنین شوق به کاوش در اعماق تاریخ کشورمان نشان می‌دهند، باید صمیمانه خوشحال‌بود که حس جستجوی حقیقت در ذهن نسل فراروینده‌ی ما هنوز نمرده است. نسلی که بیشتر از هرزمان دیگر، در معرض آمیختن دوغ و دوشاب واقعیت‌های زندگی روزانه و حتی تاریخ گذشته بوده‌اسیت.» آنگاه، آقای «مهاسانی»، نشانی منزل «بیهقی‌تبار» و زمان دیدار با او را در اختیار من‌گذاشت. احساسم آن‌بود که بار دیگر می‌توانم خود را در فضایی بیابم که «ملاسلیم کبوترانی» آن‌را در روستای کبوتران برایم به وجود آورده‌بود. پس از تشکر بسیار، خانه‌ی «مهاسانی» را ترک‌کردم و در انتظار روزی بودم که به دیدار آقای «بیهقی‌تبار» بروم.

 

در آن‌روز، وقتی که او «در» خانه‌اش را به روی من گشود، برخلاف انتظارم، مردی را دیدم شکسته، تکیده و بسیار لاغر. انگار این «ابوالفضل بیهقی» بود که از رنج مرگ «حسنک» و دسیسه‌های «بوسهل زوزنی» در گوشه‌ای از خانه‌ی خویش، گوشه‌ی عزلت گزیده‌بود تا «پسریان»، بیش از آن، موجب آزار روحی او نگردند. برای یک لحظه با خود فکرکردم که به اشتباه، کوبه بر«در» زده‌ام . از همین رو خواستم با ابراز پوزش از شخص مورد نظر، آن‌جا را ترک‌کنم. اما او که ظاهراً متوجه سردرگمی من شده‌بود، پرسید آیا شما به خاطر «تاریخ بیهقی» و «حسنک وزیر» نیامده‌اید؟ جواب من مثبت‌بود. آن‌گاه، او مرا به داخل خانه‌اش راهنمایی‌کرد که حیاط بسیار کوچکی‌داشت و صد البته، در و دیوار خانه، حکایت از کهنگی و فرسودگی آن می‌کرد. اما در عوض، شماره‌ی اتاق های آن خانه، نسبتاً زیاد بود. گویی آقای «بیهقی‌تبار، تلاش خود را برآن تمرکز داده‌بود که شماره‌ی اتاق‌های منزل خود را به قیمت کم‌کردن صحن حیاط، افزایش‌دهد. تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، در آن‌جا شش اتاق وجود داشت. چنان که بعدها فهمیدم، یکی از بزرگ‌ترین آن‌ها را، به «ابوالفضل بیهقی» و یادواره‌های او اختصاص داده‌بود. اتاق دوم مربوط به همان نشست ادبی‌‌بود. چند قفسه‌ی کتاب در آن‌جا وجود داشت که می‌توانست دربرگیرنده‌ی انواع و اقسام خواندنی‌ها باشد. آقای «بیهقی‌تبار» از همان اتاق به عنوان اتاق مطالعه‌ی خود نیز استفاده می‌کرد. این دو اتاق یعنی اتاق یادواره‌ی «ابوالفضل بیهقی» و اتاق نشست‌های ادبی، تقریباً یک‌اندازه‌بودند. چهار اتاق دیگر مربوط به اعضای خانواده‌اش‌بود. البته تنها فرزندی که هنوز زندگی مستقلی نداشت، پسر کوچک آقای «بیهقی‌تبار» بود که بیست و پنج‌سال از عمرش می‌گذشت. در آن دوران، اگر پسرانی با چنان سن و سال، هنوز نزد پدران و مادران خود زندگی می‌کردند، کمی غیرعادی تلقی می‌شد. اما پسر کوچک آقای «بیهقی‌تبار» نه تنها تحصیلات دانشگاهی‌اش را به پایان رسانده‌بود، بلکه در همان بانک کشاورزی که پدرش بازنشسته‌ی آن‌جا بود، کار می‌کرد. فرزندان دیگر او که همه دختر بودند، به خانه‌ی «بخت» رفته‌بودند و هرکدام برای خود سامانی‌داشتند. آقای «بیهقی‌تبار» اصرارداشت که این معرفی‌های اولیه را در مورد خود و خانواده‌اش حتماً انجام‌دهد. او گذشته از آن‌که تمام اتاق‌های خانه‌اش را یک‌به یک به من نشان‌داد، مرا با همسر و پسرش نیز آشناساخت. بارفتن من به ملاقاتش، در او حسی از غرور شکل‌گرفته بود که حتی در میان نسلی که ظاهراً هیچ سرو کاری با «ابوالفضل بیهقی» ندارد، کسانی پیدا می‌شوند که در جستجوی بارقه‌های شناخت از دورانی هستند که این تاریخ‌نویس وفادار، با قلم خویش به توصیف کشیده‌است. برخلاف ظاهر تکیده‌‌ای که آقای «بیهقی‌تبار»داشت، برخوردش بسیار پدرانه و مؤدبانه‌ و تقریباً چابکانه‌بود.

ادامه‌دارد