زندگی شیخ ابوسعید ابوالخیر برای من همیشه جاذبه‌ای وسوسه‌برانگیز داشته‌است. اعتبار شخصیت او تنها به عنوان یک عارف مطرح نبوده و نیست بلکه به عنوان کسی که در حوزه‌ی فقه و حدیث نیز تسلط کافی داشته‌، از نامی معتبر برخوردار بوده‌است. در این نکته تردید نیست که اگر وی امروز در زمانه‌ی ما می‌زیست، می‌توانست با روح جوینده و انطباق‌یابنده‌ای که داشت، هوشیارانه، یکی از بزرگ‌ترین مردان اندیشه‌ی روزگارباشد. همچنان که او در عصر «دربسته» و «تنگ» سده‌ی چهارم و پنجم قمری، توانست از کوچه‌ی باریک و تاریک دسیسه‌ها، بدگویی‌ها، بدگمانی‌ها و نادرستی‌های مردان دین و قدرت و یا مردمان نادانی و تعصب، با مهارت و سلامتی بگذرد و هرگز حرمت و اعتبار خویش را دستخوش تزلزلی نسازد. من همیشه از ورود به دنیای اندیشه و برخورد رفتارشناسانه‌ی او، از گذار به بزرگ‌راه زندگی وی، در هربار خواندن و نگاه‌کردن، لذت‌برده‌ام و به قدرت و شخصیت باز و ذهن کاونده‌ی او اندیشیده‌ام. زندگی او، گاه برای من، نقش غزل‌های حافظ و رباعیات خیام را داشته‌است. در هربار خواندن و مکرر خواندن، گذشته از آرامش و لذتی که نصیب من شده‌، برایم مجالی فراهم‌آمده تا بدان‌ها بیشتر بیندیشم. بیشتر بیندیشم به نقش او، به ارادت عمیق مردمانی که از او، دریافتی پیامبرگونه‌داشته‌اند و نیز شوق آنان برای آفرینش‌های اغراق‌آمیز و افسانه‌ای در کرامات وی که از نگاه آنان حز از یک شخص نازل‌شده از آسمان و یا در پیوند با عالم غیب، از کسی دیگر برنمی‌آمده‌است. آن‌چه را که من در این‌جا می‌نویسم نه به قصد بررسی زندگی او و یا ارزیابی جلوه‌های رفتاری و کراماتش از دیدگاه علم و عرفان، بلکه به روال همیشگی، به آن قصد، تا او را از شکاف خاطره‌های کودکی و نوجوانی‌ام بیرون‌بکشم و در این‌جا در برابر شما بگذارم. هرچند در این تصویرگری‌ها، نقش ارزیابانه‌ی کلام من نیز به میدان کشیده می‌شود و صد البته چه باک که چنین باشد.

 

نخستین خاطره‌ی بی‌نام و نشان من به فاصله‌ی سال‌های هشت تا ده‌سالگی‌ام برمی‌گردد. در آن هنگام، برخی پنجشنبه‌شب‌ها با پدر به روستای زادگاهش می‌رفتم. من فقط مسافر دوچرخه‌ی او بودم و مطیع گفته‌ها و یا دستورهای وی. در آن هنگام، من نمی‌دانستم و تا این اکنون نیز به یقین نمی‌دانم که پدرم چرا مرا با خود به روستای خویش و یا هرجا که دیدارهای غیر رسمی داشت، می‌‌ُبرد. طبیعی‌بود که من در زمان دیدار او با دوستان و خویشانش، هیچ وجه مشترکی نیز با آنان نداشتم و یا از مضمون صحبت‌هایی که در زمینه‌ی کشاورزی و یا مناسبات روستایی، میانشان رد و بدل می‌شد، چیزی درنمی‌یافتم. اما در این نکته تردید ندارم که او قاطعانه مُصِر بود تا مرا به هرجا که می‌رفت باخود ببرد. تنها گمانی که در این زمینه می‌توانم داشته‌باشم آن‌است که وی در عمل دوست‌داشت، گفته‌ها و تجربه‌های زندگی‌اش را به شکلی با من تقسیم‌کند. مادرم هیچ‌گاه نگفت که این بچه در همراهی او آن‌هم در محفل بزرگسالان، خسته می‌شود. همه‌ی اعضای خانواده‌ی ما بی‌آن که واهمه‌ای داشته‌باشیم، قطعاً مجذوب و مطیع خواسته‌های پدر بودیم. از این رو، طبیعی‌بود که از سوی مادرم، اعتراضی متوجه پدر نباشد. بعدها که کمی بزرگ‌تر شده‌بودم، بیشتر و بیشتر دوست می‌داشت تا به عنوان یکی از مطمئن‌ترین مصاحبانش، به حرف‌های او و دیگرانی که وی را مخاطب قرارمی‌دادند، گوش‌کنم. تردید نمی‌توانم داشت که هدفش آن بود که از زندگی بیاموزم. باری، او در عصر یکی از همان پنجشنبه‌ها، پس از پایان کلاس‌های درس، در زمستانی برفی و سرد که هفته‌ی قبل از آن، برف سنگینی نیز، همه‌جا را قُرُق کرده‌بود، عزم خویش را جزم کرده بود تا برای انجام کاری واجب به روستا برود.

 

او پس از آن‌که بازنشسته شده‌بود، مجبوربود برای گذران زندگی، کار اداری دیگری بگیرد که اگر از نظر جسمی، فشار چندانی بر وی وارد نمی‌ساخت اما از نظر مشغولیت ذهنی، سایش‌های بسیار داشت. باوجود این، او مجبور بود که از کار خویش رضایت هم داشته‌باشد. جمعه‌ها، تنها روزی بود که پدر می‌توانست نفسی تازه‌کند. بیشترین تفریحش نیز سفر به روستای زادگاهش‌بود. هم مقداری آب و زمین‌داشت و هم همه‌ی خویشانش در آن‌جا ساکن‌بودند. آن‌روز تا از شهر بیرون بیاییم، کمی به درازا کشید. برف سنگین هفته‌ی گذشته، اگرچه کوچه‌های تنگ را هنوزهم تنگ‌تر کرده‌بود اما در بیابان خدا، تا هرجا که چشم کار می‌کرد، برف عمیق و یخ‌زده‌ای بود که زمین را همچون سپر سپیدی در برابر بلاهای احتمالی آسمان محافظت می‌کرد. جاده‌ی خاکی که دیگر خاکی نبود بلکه یخ‌زده و ناهموار براثر ردپای اسب و الاغ، دوچرخه‌ی پدرم را به مصاف سختی دعوت‌ کرده‌بود. تقریباً پس از مقداری بادوچرخه رفتن که هرلحظه، بیم به زمین‌خوردن ما بسیاربود، پدرگفت که این‌جاده، جای دوچرخه‌سواری نیست. باید پیاده، راه را طی‌کنیم. برای من فرقی‌ نمی‌کرد که سواره‌باشم یا پیاده. همان‌قدر که در پناه مهرپدر بودم، کفایت می‌کرد. لباس کافی به تن‌داشتم و می‌دانستم که دیر یا زود، به مقصد خواهم‌رسید. آسمان صاف بود و گشاده‌دستانه، همه‌ی مُهره‌های سینه‌ریز رب‌النوع زیبایی را با درخششی سحرآمیز بر سفره‌ی خویش چیده‌بود. سکوت شب، آمیختگی سپیدی دشت و دمن و کبودی آسمان، مرا در شعر مستانه‌ی خویش غرقه کرده‌بود. برای من، هرسفری از این دست، کشف زندگی و طبیعت‌بود.

 

اما پدرم، در راهی که ما فراروی خویش داشتیم، دل‌مشغول موضوعات دیگری‌بود که از بام تا شام، یکسره بر سرش آوار می‌شدند. قطعاً یکی از آن‌ها، نگرانی‌های روزمره‌ی او بود که در سکوتی این‌چنین، می‌توانست نقبی بدان‌ها بگشاید و هستی‌سنگینشان را کمی زیر و زبرکند. اما به نظر می‌رسید که یک نگرانی دیگر هم دارد. نگرانی از گرگ‌ها یا کفتارهایی بود که در آن جاده، حتی من با وجود عمرکوتاهم، در آن‌مورد، از برخی بچه‌های روستا، داستان‌ها شنیده‌بودم. اما پرنده‌ی خیال من در حضور پدر، نیازی به پروازنداشت. اگر تنها بودم، طبیعی بود که آن شنیده‌ها و روایت‌ها، می‌توانست یکباره تبدیل به درندگانی‌شود واقعی، گرسنه و خشمگین که که فقط آمده‌بودند تا مرا، غذای شبانگاهانه‌ی خویش سازند. البته پدرم در آن شب، از نگرانی عمیق خویش چیزی‌نگفت. اما سال‌ها بعد به ترس عمیقی که در آن شب، جانش را فراگرفته‌بود، اشاره‌داشت. او می‌گفت که نگرانی‌اش نه برای جان خود که برای جان من‌بود. زیرا وی می‌توانست حداقل از خود دفاع‌کند. اما من اگر وحشت‌زده می‌شدم، چه بسا او را در آن‌چه که باید انجام می‌داد، فلج می‌کردم. پدر اما این نکته را نیز توضیح‌داد که آن شب، تمام هنر خویش را به‌کاربُرده‌بود تا من درک روشنی از نگرانی او، آن هم از حیوانات درنده برای جانم نداشته‌باشم. به این نکته نیز باید اقرارکرد که او در این ماجرا، تا آن‌جا توفیق داشت که سفر وحشت آن‌شب برای او، توانست سفر آرام و خیال‌پردازانه ای برای من فراهم آوَرَد. آن شب، در میان راه، احساس‌کردم که دوست‌دارد، باری را از روی دلش بردارد. باری که سنگینی می‌کرد و او نمی‌توانست بگوید چیست. از همین‌رو، شروع به زمزمه‌ی اشعاری کرد که من تا آن‌زمان، آن‌ها را از او نشنیده‌بودم:

 

بــردارم دل، گــر از جهان فرمایی

فرمان بــرم ار سود و زیان فرمایی

بنشینم اگــر بــر سر آتش گـویی

بــــرخیزم اگر از سر جان فرمایی

 

گـــه شانه کش طــره‌ی لیلا بــاشی

گه در سر مجنون همــه سودا باشی

گـه آینه‌ی جمال یــوسف گـــردی

گـه آتش خــــرمــن زلیخا بــاشی

 

ای دل بر دوست تحفه جز جان نبری

دردت چـــو دهند نـــام درمان نبری

بـــی درد زدرد دوست نــالان گشتی

خـــاموش که عِرض دردمندان نبری

ادامه دارد