شاید شماری براین باورباشند که ادبیات و فرهنگ یک سرزمین، تنها به کتاب‌ها و نوشته‌هایی ختم می‌شود که در قفسه‌ی کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها قراردارد و یا در کلاس‌های درس مدرسه و دانشگاه تدریس می‌گردد. اگر ما خود را به چنین دریافتی قانع‌سازیم، باید گفت که در عمل، یک ملت را از سرچشمه‌ی جوشان و پرتحرکی که در ذهن و رفتار مردم آن سرزمین قراردارد، محروم کرده‌ایم. ادبیات و فرهنگ یک سرزمین در جایی شکل می‌گیرد که مردم حضوردارند. ادبیات مکتوب، در عمل، بخشی از جلوه‌های فکر و فرهنگ‌است که از مناسبات مردم، ریشه گرفته‌است. زیرا این مردمند که زندگی‌کرده‌اند، اندیشیده‌اند، با نابرابری‌ها مبارزه داشته‌اند و سرانجام، حاصل همه‌ی آن‌ها در قالب‌های گوناگون ادبی، توسط کسانی دیگر، به مردم آن سرزمین عرضه شده‌است. اما باید آشکارا گفت که این، همه‌ی آن ادبیات نیست. بخشی دیگر از این ادبیات، نه نوشته می‌شود و نه از صافی پالایشگر قانونمندی‌های رایج اجتماعی می‌گذرد. این ادبیات، در ذهن مردم، مقداری سینه به سینه نقل می‌گردد و بخش زیاد دیگری از آن، در بستر زمان به شنزار خاموشی و فراموشی فرومی‌رود.

 

البته در سرزمین‌ ما، این بخش از جلوه‌های ادبی و فکری نیاکانمان، محل اعتنای چندانی نبوده‌است. اما با وجود این، یکی از نمونه‌های برجسته‌ای که تا این زمان به یادگار مانده، اندیشه‌ها و کرامات شیخ «ابوسعید ابوالخیر» است که نزدیک به صد و چندسال پس از مرگ او، توسط یکی از نوادگانش به نام «محمدبن مُنَوّر» جمع‌آوری شده است. او نیز بیشتر آن‌ها را از میان مردمی جمع‌آوری کرده که از پدران و پدر بزرگان خویش، نکاتی را سینه به سینه در باره‌ی «شیخ میهنه» شنیده‌بوده‌اند. تردید نمی‌توان داشت که اگر در زمان حیات شیخ میهنه و یا چندسالی بعد از آن- و نه با یک فاصله‌ی زمانی صد و چندساله- کسی برآن می‌شد که خاطرات و دریافت‌های خویش را از وی به زبان آوَرَد، حاصل آن، گنجینه‌ای می‌شد که ما امروزیان می‌توانستیم بادست‌های پُرتَری آن‌ها را در اختیار داشته‌باشیم، در باره‌شان بیندیشیم و دریافتی واقع‌بینانه‌تر از مناسبات اجتماعی مردم آن دوران، در ذهن خویش فراهم آوریم. باری، همچنان‌که در بخش پیشین این نوشتار یادآورشدم، هدف من از این رشته یادداشت‌ها، چیدمان نگاه‌های پراکنده‌ی مردمان پیرامون من است به شخصیت ابوسعید ابوالخیر که قطعاً همان نگاه ها نیز، در خلال آن سالیان، تأثیر کارسازخویش را چه مثبت و چه منفی، بر ذهن من، به جا گذاشته‌است. اینک به آن خاطرات خُردسالی که در شماره‌ی پیش مطرح‌کردم برمی‌گردم و آن شب سرد و بیم‌انگیز که از دیدگاه پدرم، می‌توانست برای ما «گردابی هایل» از حیوانات درنده‌‌ای باشد که در پی سیرکردن شکم خویش، از کوه و کمر به جلگه آمده‌بودند.

 

در آن‌شب، اگر چه بسیاری از واژه‌های آمده در آن شعرها به تنهایی می‌توانست برای من قابل فهم‌باشد اما مفهوم کلی آن، بیشتر به دریایی‌ شباهت‌داشت که در ظرف کوچک ذهن من، هرگز نمی‌گنجید. من نه درکی از مفهوم دریا‌گونه‌ی آن‌ شعرها داشتم و نه از خُردی ظرف ذهن خویش آگاهی. اما همان اندازه که نمی توانستم معنای آن سه رباعی را در چنگ شعور خود بگیرم، حکایت از ناتوانی من می‌کرد. پدر با صدایی که گویی از گستره‌ی وجود خود، از افقی به افق دیگر پیغام می‌داد، شعرها را مکرر در مکرر می‌خواند. انگار آن بخش دردمندانه و آزره‌حال وجود او، برای آن بخش هُشیوار و اندیشمند وجودش پیغام می‌فرستاد. پیغامی که از آنِ کسی دیگر بود اما پدر، احتمالاً نزدیکی غریبی، میان آن نیمه ها‌ی وجود خویش و آن شعرها احساس می‌کرد. گمان من برآن است که او با هر وقفه‌ای که در خواندن آن‌ها به وجود می‌آورد، می‌خواست نَفَسی تازه‌کُنَد و مهم‌تر از همه، کمی با شعر مورد نظر فاصله بگیرد و سپس باردیگر، لذت آن را با خواندن مجدد، مکررسازد. اگر حتی در همان دقایق، در رابطه با آن شعرها، پرسشی هم به ذهن من می‌رسید، از آن پرسش‌ها نبود که اگر برایش جوابی وجود نمی‌داشت، جان شیفته‌ی من در سوز دانستنش خاکسترمی‌شد. باری، آن شب، سرانجام سلانه سلانه، به روستای پدر رسیدیم. گرگی و کفتاری برما ظاهر نشد اما ظاهراً پدر چنان خود را از نظر روحی خسته احساس می‌کرد که خیلی سریع دوست داشت چُرتی‌بزند تا حالش کمی بهترشود. اما من که در طول راه با صدای دلنشین او و واژه‌های آشنا و ناآشنای شاعری ناشناخته به اُلفت نشسته‌بودم، همه‌ی سلول‌های وجودم از تلاطم آن حال و مقال، سرشار بود. در ذهن خام و پروازنده‌ی من، حتی این اندیشه نیز خطورنمی‌کرد که آن شعرها از آنِ کیست. چه بسا اگر چنان اندیشه‌ای نیز بر من راه می‌یافت، لازم نمی‌دانستم که ذهن وی را در آن لحظه‌‌های تاریکی و نگرانی، شیدایی و درخود فرو رفتن، بدان مشغول دارم.

 

چندسالی از این ماجراگذشت. نه من در پی کشف شاعر آن شعرها بودم و نه پدر در مناسبت یا مناسبت‌هایی دیگر، آن شعرها و یا نمونه‌هایی شبیه آن‌ها را برای من بازخوانی‌کرد. به نظر می‌رسید که به عنوان یک رویداد که هیچ‌گونه پیامدی برآن نمی‌توان متصورشد، این ماجرا در آستانه‌ی فراموشی قرارگرفته‌بود و شاید هم خاموشی. اما رویدادی دیگر، مرا به دنیای آن شعرها و شاعر آن نزدیک‌ساخت. چندسال بعد، در یکی از تابستان‌های داغ که ما فارغ از مدرسه و معلم، در کوی و برزن بازی می‌کردیم، پدر تصمیم‌گرفت که همراه مادر و من که پسر بزرگ‌ترخانواده‌بودم به قصد زیارت، به مشهد مسافرت‌کند. در آن هنگام، این نخستین سفر من به خارج از شهر خودمان بود. آن‌هم شهر دیگری که بسیاری از مردم، خاصه از کشورهای اطراف، آرزوی آن‌را داشتند تا با دریافت مدرک عالی «مشهدی» که برابر‌بود با عنوان «کربلایی»، به شهر و روستای خویش‌ برگردند و اعتبار مالی، اجتماعی و مذهبی بسیار سنگینی را نیز باخود یدک‌بکشند. پدرم در کوچه پس‌کوچه‌های «پایین‌خیابان» که بخش شرقی حرم به شمار می‌آمد، اتاقی اجاره‌کرد تا اول، خیالمان از بابت جای خورد و خوراک و خواب راحت‌باشد تا بعد راهی زیارت و سیاحت شویم. سفری را که پدر نیت کرده‌بود، دَه‌روزه‌ بود. در یکی از بعدازظهرهایی که آدم‌ها مثل مور و ملخ، بی‌آن‌که حتی چشم در چشم هم بدوزند، در رفت و آمد بودند، او تصمیم گرفت ما را به بازار ببرد تا هدایایی را که قرار بود برای خود و دیگران بخریم، انتخاب‌کنیم. در یکی از همان مغازه‌ها که مادرم مشغول خریدن مقدار زیادی مُهر و تسبیح‌بود، من نیز سرگرم دیدن و ورق‌زدن کتاب‌ها و دفترهایی بودم که در همان مغازه، در بخش دیگری گذاشته شده‌بود. مغازه‌ی مورد نظر، شاید بیشتر از 9 متر وسعت نداشت اما به اندازه نهصد متر، برآن، کالاهای گوناگون، تلنبارشده‌بود. در حالی که داشتم اولین کتابی را که در بالای کتاب‌های دیگر قرارداشت، ورق می‌زدم، بر اثر پخش شدن بوی انواع و اقسام ادویه، چنان عطسه‌ای مرا فراگرفت که با تکان ناگهانی دستم، کتابی را که ورق می‌زدم، به کف کوچه، از دست دادم. از بخت بد، در همان لحظه، عابری که از آن‌جا می‌گذشت، نیز پایش را بی‌اراده برروی آن گذاشت. این اتفاق، برای من فاجعه‌ای بود. به سرعت خم‌شدم تا کتاب را از پاره‌شدن نجات‌دهم. اما این حرکت من، کار را هنوز هم بدترکرد. بخشی از کتاب در دست و من بخش دیگر آن که پاره شده‌بود، زیر پای عابر ماند. صاحب مغازه که بسیار نگران و خشمگین به نظر می‌رسید، سعی‌کرد خونسردی خویش را با نگاه و سکوت حفظ‌کند. پدرم اما واکنش بسیار عاقلانه‌ای نشان‌داد. قبل از آن که چیزی به من بگوید، به صاحب مغازه گفت که تاوان کتاب را می‌دهد. پدرم گفت:«ما کتاب را هرچه هست برای خودمان برمی‌داریم و پولش را به شما می‌دهیم. نگران نباشید.» پول کتاب در آن هنگام، ده ریال بود. من که حتی یک‌ریال هم با خود نداشتم، ده‌ریال، پول کمی نبود. پدر پول کتاب را داد. و ما پس از مقداری خرید به خانه بازگشتیم. مادرم آن را در کیف خود گذاشت تا به خانه برسیم. اما من همچنان شرمنده، افسرده و ناآرام بودم. خاصه آن که پدر، حتی زبان به ملامت هم نگشود. مادرم اما، غرولند همیشگی‌اش را به سوی من پروازداد. اما او اگر عصبانی هم می‌شد، برای من مشکلی نبود. مهم پدرم بود که او نیز بزرگوارانه دم دربست و چیزی نگفت. وقتی که مادرم، کتاب پاره را از توی کیفش درآورد و به من داد، نام «شیخ ابوسعید ابوالخیر» را برپشت آن دیدم. کتابی بود در شصت، هفتاد صفحه با جلدی از مقوایی بسیار نازک و با یک نخ که صفحات آن‌را به شکلی ابتدایی به هم دوخته‌بودند.

ادامه دارد