ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش نُهُم)
آقای «همتطلب» در بخش پیشین، از زندگی خود و تحصیلاتش صحبتکرد. او توضیحداد که دارای دو مدرک تحصیلی دانشگاهی بودهاست. یکی در زمینهی ادبیات، برای آنکه بتواند رضایت خاطر شخصی خویش را تأمینسازد و دیگری در زمینهی حقوق سیاسی برای آنکه بتواند شغلی داشتهباشد که نان و آب زندگیاش تأمینباشد. نگاه او از اینرو برایم جالببود که از یکسو به عرفان و پیوستن به دریای وجود خداوندی علاقه نشان میداد و از سوی دیگر، با صراحت تمام از یک زندگی انسانی بهتر سخن میگفت. او حتی حاضرشد کار در وزارت امور خارجه را رهاکند و زندگی خویش را در شهرستانی دور از خانه و خانواده، در استان کرمان آغازنماید. گزینش چنین راه و روشی، در تناقض با باورهای او نبود. او هم زیبایی مادی را دوست دارد و هم زیبایی معنوی را. انگار «شیخ ابوسعید ابو الخیر» در رفتار و انتخاب راه و روش زندگی او، تأثیر به سزایی داشتهاست.
«اما امسال من، همسرم و مادر او، با توافق یکدیگر، تصمیمگرفتیم که به شهر زادگاه من که اینجا باشد نقل مکان بکنیم. واقعیت آنست که پدر همسرم، سال گذشته بر اثر سکتهی قلبی فوتکرد. او چهار پسر و دو دختر دارد که همه بزرگسال هستند و دارای خانه و خانواده. قرار برآن شد که مادر همسرم به علت تنهایی و فشار روحی با هریک از فرزندانش که دوستدارد، زندگیکند. ما همه او را دوستداریم و برایش احترام بسیار قائل هستیم. پس از مقداری صحبت و مشورت، او ترجیحداد که با کوچکترین فرزند دخترش که همسر من باشد زندگیکند، مشروط برآن که دامادش نیز رضایت کامل داشتهباشد. طبیعیاست که من هیچگونه مخالفتی با حضور وی در خانهی خودمان نداشتم. من همیشه بر این باور بودهام که در زندگی مشترک خانوادگی، فقط یک سهم بیشتر ندارم. سهم دیگر، از آن همسر مناست. ما باید هردو از زندگی و تصمیماتی که میگیریم، راضی باشیم. البته این را بگویم که علت این تمایل مادر همسرم برای زندگی با یکی از فرزندانش، نه نیاز او به خانه و یا تأمین مخارج زندگی اش بودهاست. زیرا وضع مادی او از همهی ما دامادها و عروس ها، هنوز هم بهتر است. باید بگویم که نیاز عمیق او برای با کسی بودن، ناشی از تنهایی سنگین و گزنده ای بود که ناگهان پس از مرگ غیر منتظرهی شوهرش، بر فضای زندگی او حاکمشدهبود. پس از این تمایل مادر همسرم برای زندگی با ما، او نیز رضایتداد که به کلی به شهر زادگاه من نقل مکانکنیم تا هم فضای تازهای برای همه ایجادشود و هم این که، مقداری از بافت رفتاری و مناسبات اجتماعی شهری که شوهرش را برای همیشه در آنجا از دست دادهاست، فاصله بگیرد.»
آقای «همتطلب» چنان با آرامش و صداقت از زندگی خود صحبت میکرد که انگار همکار همسن و سالی را در کنار خود یافتهاست تا بدان وسیله خود را و تاریخ زندگی خویش را در برابر او همچون کتابی خواندنی و شنیدنی بگشاید. از اینرو باکی نداشت که نه تنها از باورهای فرهنگی خویش صحبتکند بلکه حتی چراغی در پستوی باورهای مذهبی خود بتاباند. از این رو، وی به این نکته نیز اشارت داشت که او با وجود آنکه یک فرد مذهبی است اما مذهب وی، نه مذهبی از روی تَعبُد و اجبار بلکه مذهبی است کاملاً اختیاری ودور از ترس و نگرانی برای جهنم و یا امید و دلبستگی برای بهشت. البته برای من، شنیدن چنان اصطلاحاتی که وی برای مذهب تعبُدی و مذهب اختیاری استفاده میکرد، چندان قابل فهم نبود. زیرا من درسن و سالی نبودم که بتوانم عملاً میان آنها تفاوتی قائلباشم. خاصه آنکه در خانهی ما فضایی کاملاً آزاد و دور از القائات مذهبی حاکمبود. هیچگاه ندیده و نشنیدهبودم که اجباری برای خواندن نماز و قرآن و یا گرفتن روزه در ماه رمضان مطرحشود. نه برای من و نه برای دیگر خواهران و برادرانم. واقعیت آنست که پدرم هیچگاه در بارهی دین و مذهب، بهشت و جهنم صحبتی نکردهبود. آنچه را که من در این زمینه، آنهم به شکل بسیار تنگ و هراسآور شنیدهبودم بیشتر از خالهام بود که فکر و ذکرش، در واقع تأمین و ضمانت آن بود که در سرای باقی، حتی از کوچه پسکوچههای نزدیک جهنم نیز نگذرد. خالهی من دو تا دخترداشت که تقریباً هم سن و سالهای من بودند. اما او خود، باوجود جوانی، زنی بیوه، غمگین و اسیر به نظر میرسید. شوهرش را در دوران کودکی دخترانش از دست دادهبود و هرگز در اندیشهی آن نبود که باردیگر، بخت خود را بیازماید. سن و سالش میان سی تا سی و پنجسال بیشتر نبود اما بارها و بارها در برابر برخی واگویههای مردان مجرد و یا حتی متأهل که دوستداشتند او را به همسری برگزینند، میگفت:«ای خاله! من آردم را بیختهام و الکم را هم آویختهام.» این چندصباح عمر را باید به جبران سیاهکاریهایی که کردهام بپردازم تا وقتی که از دنیا میروم، اطمینان داشتهباشم که حتی نیازی به میانجیگری جدم فاطمهی زهرا هم ندارم و خداوند تبارک، مرا یکسره، راهی بهشت میکند.»
خالهام از شوهرش، مغازهای را به ارث بردهبود که پس از مرگ وی، آن را به اجاره دادهبودند. شوهرش مقداری هم پول نقد از خود بهجا گذاشتهبود که در مجموع، زندگی آنها دور از نگرانی نان و آب و کرایهی خانه، سپری میشد. فرزندانش با آن که میبایست به عنوان دختر، از مادرشان حرفشنوی داشتهباشند، گوششان به توصیهها و نصیحتهای دور از واقعیات روزانهی زندگی او، بدهکار نبود. طبیعت جوان و زندگیجوی آنان، فرسنگها از طبیعت مرده و مرگطلب مادرشان فاصلهداشت. خالهام مرتب به آنان تأکید و توصیه میکرد که از نمازشان غافل نباشند و در ماه رمضان، دست کم یک روزهی درست و حسابی بگیرند. اما آنان نه روزه میگرفتند و نه نماز میخواندند. البته خالهام با وجود این، نفرت و نفرینی نثار دخترانش نمیکرد. تنها اخطار او به آنان آن بود که امیدوار باشند تا خدای بزرگ و بخشاینده، از گناهان آنان بگذرد و به راه راست هدایتشانکند. اما من که خالهام را بسیار دوست میداشتم و مهمتر از همه، به حرفهای او نیز گوش میکردم، مخاطب قابل اطمینانی برای وی بودم. وقتی که به خانهی آنها میرفتم، از لحظهی ورود تا دمی که آنجا را ترک میکردم در معرض القائات دور و دراز مذهبی وی قرار میگرفتم.
از دیدگاه او، انگار انسان بزرگترین گناهی که مرتکب شده، آن بوده که پا به عرصهی خاک گذاشتهاست. به نظر خالهی من:«ما آدمیان روسیاه، از لحظهای که از خواب بلند میشویم، با سلام و علیکمان به دیگران، با لباس پوشیدن، با غذاخوردن، با به بازار رفتن، با مردم گفتگوکردن، از این یا آن مغازه خریدکردن، به کسی یا چیزی خندیدن، از کسی بدگویی و یا خوشگوییکردن، همه و همه، زمینهساز انبوهی گناهان مشخص و نامشخص است که بی هیچ تخفیفی در فهرست اعمال و افکار ما نوشته میشود. ما همه به طور طبیعی، موجوداتی جهنمی هستیم مگر با دعا و نیایش، استغفار و ناله، بتوانیم بخشی از آن بار سنگین گناهانمان را در پیشگاه خداوند کمکنیم تا شاید او با کَرَمش که بسیار بینهایتاست، پس از آنهمه الحاح و زاری ما، دلش بر حال ما بسوزد و ما را از آتش جهنم دورنگهدارد.» وقتی که من حرفهای هراسناک خالهام را که سوادش در حد خواندن یک متن سادهی فارسی بود، میشنیدم، در همان دنیای کوچک خویش با خود میگفتم انصاف را که زندگی بر تیغ رفتناست. همین القائات، چنان در جان من خانه کردهبود که وقتی به خانهی خودمان برمیگشتم، دچار احساس دوگانهای میشدم. از یکسو، انگار پا به بهشت گذاشتهبودم که در آنجا هیچکس، مرا از چیزی نمیترساند. اما از دیگرسو، تصورم آن بود که پا به جهنم و یا مقدمات جهنم گذاشتهام. زیرا آنگونه زندگی آرام و رام، که انسان نه متهم به ارتکاب گناه میشود و نه تهدید به جهنم بر بالای سرش قرار دارد و نه آرزوی بهشت، دهانش را به آب میاندازد، نمیتوانست یک زندگی طبیعی باشد. اگر زندگی خانوادهی من، یک زندگی انسانی و طبیعی بود، پس زندگی و دنیای روحی خالهام چهبود! من البته نه برایش جوابیداشتم و نه حتی تمایل به آن که آنرا با کسی در میان بگذارم و جواب خویش را کم یا زیاد، دریافتدارم.
ادامه دارد