ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش دهُم)
حرفهای آقای «همتطلب» در ارتباط با برخورد پرحرمتی که او نسبت به همسر و حتی مادر همسرش داشت، برایم بسیار جالب بود. مهمتر از همه، نگاه باز و انسانی او به پدیدهها، دور از آن که پدیدهی مذهب را به شکل تنگ نظرانهی آن با آنها درآمیزد، بیش از پیش، مرا با افق تپنده و آرزومندانهای آشنا میساخت. حرفهای او مرا به یاد برخورد خالهام انداختهبود که در دوران نوجوانی من، فضایی در ذهن من شکل دادهبود که انگار ما آدمیان، همین که به دنیا آمدهایم، باید جرم بزرگی مرتکب شدهباشیم و حتی زمانی که نفس میکشیم و یا آرزویی، در دل ما به بازی درمیآید، انگار که خود را با ارتکاب چنان گناهان کبیرهای، آماده برای رفتن به یک جهنم ابدی میسازیم.
برخوردهای خالهام، در دورهای از زندگی، همهی هستی کودکانه و خام مرا در برابرم، بسیار تیره و بیارزش کردهبود. آنچه را که او میگفت نه در جایی شنیدهبودم و نه میتوانستم در درستی و یا نادرستی آنها تردید داشتهباشم. آن حرفها و القائات از آن کسی بود که نه تنها مرا دوست میداشت بلکه خود نیز نمونهی مجسم همان گفتهها بود. به جز کارهای جاری روزانه، بیشترین وقت او در خانه میگذشت و تا بتواند با طاعتها و عبادتهای رنگارنگ، بخشی از سنگینی خشم ندیدهی خداوندی از را روی دوش خویش بردارد و احتمالاً با کمی اما و اگرِ فرشتههای دربان بهشت، به او اجازهی ورود به آن جایگاه ابدی دادهشود. نکتهای که مرا به اندیشه وامیداشت آن بود که چرا همهی مردم دنیا و یا دست کم شهر ما، اینگونه فکرنمیکنند. اندیشههای من بیشتر رنگ و بوی پرسشهای بیجواب را داشت. آیا آنها از بهشت خوششان نمیآمد؟ آیا آنان، آگاهانه و از روی تمایل، خواهان زندگی ابدی در جهنم بودند؟ به طور منطقی جواب من منفی بود. هیچکس را نمی توانستمیافت که آگاهانه دشمن خویشباشد. مهمتر آن که این مردم کوچه و بازار، کار بدی نمیکردند. آنان از صبح تا شام جان میکندند تا لقمهای نان فراهم آورند و شب که میشد، خسته و کوفته، سر بربالین می گذاشتند تا برای کار کمرشکن فردا، نیروی تازهای داشتهباشند.
گره کار در آنجا بود که من با خود میگفتم که اگر این مردم بخواهند از صبح تاشب به کار دعا و ندبه برای بخشیدهشدن گناهانشان در حضور خداوند بپردازند، در آن صورت کجا میتوانند فرصت کارکردن، درسخواندن و یا غذا درستکردن داشتهباشند؟ راستی چرا خداوند، چنین نظامی بهوجود آورده که آدمها را هم بیافریند، هم بترساند و هم جهنمیکند. خالهی من چنان در دایرهی تاریک «گناه» و یا به عبارت روشنتر، «تصورگناه» گم شدهبود که حتی شبها، دست کم نیم ساعتی از وقت خویش را در بستر، صرف خواندن همان دعاهایی میکرد که یادگرفتهبود. دعاهایی که اگر ناگهان عزرائیل به عنوان مأمور معذور خداوندی، در نیمههای شب به سراغش بیاید، او دست خالی و آلوده به گناهان سنگین، در پیشگاه عدل خداوندی قرارنگیرد. لحظاتی فرامیرسید که ذهن کودکانهی من از چنان مبهمات هراسبرانگیزی لبالب میشد که گاه با خود عهد میکردم که دیگر پا به منزل خالهام نگذارم و خود را یکسره از شر آنهمه هراس جهنمانه و ناامیدی مطلق به زندگی بهشتانه، رهایی بخشم. اما همان هراس چنان در جانم به بازی درمیآمد که باز راه خانهی خالهام را پیش میگرفتم تا شاید بتوانم اندکی از بارگناهان خویش، که به نظرم به عظمت کوههای عالم، سنگین و مرتفع میآمد، مقداری بکاهم و خود را برای رفتن به بهشت آمادهسازم. آنهم بهشتی که خالهام در ذهن من به تصویرکشیدهبود.
در چنان تنشهای ذهنی، وقتی که میدیدم در خانهی ما نه خبر از چنان دعاها و نمازهای «خالهوار» است و نه هراس از جهنم بر فضای آن جاری و نه امید نومیدانه به بهشت از سقف آن آویزان، یکسره، مات و مبهوت میشدم که چه کسی متعلق به خاندان حقیقت است. خالهی من یا پدر و مادرم؟ در حالی که در خانهی ما، نه فضایی مذهبی وجود داشت و نه ضد مذهبی. انگار خدا در آن افقهای دور، کار خودش را میکرد و کاری به خانوادهی من نداشت و آنان نیز کار خود را میکردند، بیآن که در مقابل او یعنی خداوند، جبههای از ترس یا عشق گشودهباشند. باری، صحبتهای آقای «همتطلب» در بارهی «باورهای تعبدی» و یا «آزادانه و انتخابی»، انگیزهای بود تا من به کاوش درون خویش بپردازم و در این پرداخت، به طور طبیعی، نزدیکترین شخص، خالهام بود. البته آقای «همتطلب» بیآن که به این نکته بیندیشد که آیا من، معنی اصطلاحات و جملههای او را میفهمم یا نه به حرفهایش ادامه میداد اما در ضمن صحبت خویش، مثالها و موردهایی را که ذکر میکرد، به خوبی برای من روشن میساخت که نظر به چه دارد و غرضش از مذهب تعبدی و یا اختیاری چیست. شاید همین دیدگاهی که او نسبت به وجود خدا و فردا داشت، از نگاه بسیاری از اهل دین که آن را به شکل یک پدیدهی اجباری مینگریستند، کفر به شمار میآمد. اما چه باک!
او دوستداشت وقتی از این جهان میرود، خاطری آسوده و روانی پالوده داشتهباشد. به همین دلیل، نه به جهنم میاندیشید و نه به بهشت. نه این که بخواهد این یک را تحقیرکند و آن یک را تکریم. بلکه معتقدبود که باید در درجهی اول، در جستجوی یک انسان طبیعی بود. انسان طبیعی یعنی آنکس که به دام وسوسه میافتد، ساده دلانه بسیاری چیزهای دروغ را باور میکند. از شکستها و فریبخوردنهای خویش، درس میآموزد، پخته میشود و زندگی را آرام آرام به شکلی بهتر از گذشته، از صافی تجربههای خود میگذراند. آنان که در دایرهی نگاه تنگ خود، انسان را موجودی میدانند که باید برای هراشتباهی که خامانه مرتکب شده، از بام تا شام به پوزشخواهی و شرمندگی بگذراند و حتی از ترس آتش جهنم، خواب به چشمان خود راه ندهد، در عمل، حتی نه دین واقعی را درککردهاند و نه شناختی منصفانه و عاقلانه از آفریدگار جهاندارند. گذشته از این نکات، موردی را که آقای «همتطلب» در صحبتهای خود مطرحکرد، نگاه و شخصیت «احمدکسروی» بود. او باوجود آن که از شخصیت «کسروی» چندان خوشش نمیآمد اما با وجود این، در حضور من از وی با احترام یاد میکرد. به خوبی به یاد میآورم که آقای «همتطلب» در حالی که با آرامش بسیار حرمتبرانگیزی در روی صندلی اتاق کار و کتابخانهاش نشستهبود گفت:«من هنوز دانشجوی دانشگاه تهران بودم که «کسروی» را در جلو عدلیه، در تهران کشتند. قتل او، دل هر انسان آزادهای را به درد میآوَرَد. صرفنظر از این که او آدم یکدنده و گاه مغرور و تحریککنندهی اطرافیان و مخالفانش بود، اما گرفتن جان او به دلیل مخالفتش با مذهب و عرفان و تصوف و یا هرچه را که او نمیپسندید، از زشتترین کارهایی بود که یک شخص و یا گروه، میتوانست انجامدهد. در کشورهای دیگر دنیا نیز افرادی نظیر «کسروی» هستند که مخالفت خود را با موردها و یا موضوعهایی که نمیپسندند، به شکلی تحریکآمیز و توهینکننده بر زبان میآورند. طبیعی است که میبایست به آنان نیز یادآورشد تا دست از چنین شیوههایی بردارند. اما اینکه مزد چنین افرادی را با ضربههای مرگبار چاقو بدهند، چیزی نیست که در دنیای متمدن امروز، قابل پذیرشباشد. «احمدکسروی» که حتی در باورهای خود، از اهانتکردن به «حافظ» نیز خودداری نکردهاست، از شخصیتهایی است که جهان را ریاضیگونه میپسندید. برای او، خیالپردازی انسان، آفرینشهای هنری وی، طعن و تَسخَر، هجو و هزل و یا طنز و مزاح، انگار جایی نداشتهاست. «کسروی»، انگار طالب جهانی بودهاست عبوس و تاریک و بیخنده که همه مورچهوار میبایست در پی مأموریت خویش دوان دوان کارکنند و هرگز مجالی برای میداندادن به آرزوها و بخش احساسی و لطیف شخصیت خود نداشتهباشند. من با آن که کتاب های او را بادقت خواندهام و به نوشتههای او در بارهی جنبش مشروطه و تاریخ آذربایجان ارج مینهم، اما از نگاه تنگ و سرد و خشمگین او به دنیای عرفان و تصوف، سخت بیمناکم.»
ادامهدارد