تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش هشتم)
در بخش پیشین به نامهی خلیفه به سلطان مسعود غزنوی اشارهکردیم که از او خواستهبود تا «حسنک وزیر» را به جرم قرمطی بودن، به دار مجازات بیاویزد. محمود غزنوی که هیچ نشانهای از قرمطی بودن وزیر خود نداشت، نه تنها زیر بار سفارش خلیفه نرفت بلکه با قاطعیت از وزیر خود دفاع کرد. اما مرگ محمود و به روی کارآمدن مسعود غزنوی، میدان را به دست شخصیتی چون «بوسهل زوزنی» سپرد که نه تنها انسانی با انصاف نبود بلکه مرتب در حال ویران کردن سرای کسانی بود که او آنها را دشمن خویش و یا مخالف میپنداشت. «حسنک وزیر» یکی از آن کسان بود که بوسهل زوزنی، کینهی عمیق او را به دل داشت.
«ملاسلیم کبوترانی» که انگار سالهابود شنوندهای نداشته و مهمتر از همه آن که کسی حتی از او، پرسشی چنان عمیق، آن هم به تصادف مطرح نکرده بودهاست، دوست داشت تا آنجا که میتواند، اندیشههای خویش را که حاصل سال ها مطالعهی تاریخ و جوهر تاریخ بوده به بیان درکشد. من در نگاه او، این شوق را آشکارا میخواندم که چگونه، قدم به قدم، از لابلای اندیشههای دیرینی که در ذهن داشت، نکتههای جالب و تأملبرانگیز را به کلام در میکشید و در اختیار من و ما میگذاشت. مشکل اساسی در این ماجرا آن بود که در آن هنگام نه من توانایی به چالشکشیدن ذهنیات او را داشتم و نه دوستم «مرتضی» میتوانست حتی کلامی در این زمینه برزبان بیاورد. درست است که من با شنیدن حرفهای او، گُل از گُلم میشکفت اما این بدان معنی نبود که به سادگی میتوانستم همهی رویدادها را به سادگی از هضم و درک خویشبگذرانم. با وجود این، حرفهای او برای من، هم شنیدنیبود و هم شوقبرانگیز. «ملاسلیم» چنین ادامهداد:
«نکتهی مهم در این ماجرا که آشکارا همهجا از سوی «بوسهل» و مأموران او مطرح میشده، همان «قرمطی» بودن «حسنک» بودهاست اما تحمیلکردن این «جرم» ناکرده بر او ، در عمل پوششی بودهاست برای نشاندادن کینهی بسیار عمیقی که این «عزیزکرده«ی امیر مسعود غزنوی نسبت به وی داشتهاست. در اینجا باید به این نکته اشارهکنم که «قرمطیبودن» حتی انجام یک عمل هم نیست. بلکه داشتن یک «باور» است. اما در فضایی که کوچکترین نگاهها و حرکتها، میتواند به بزرگترین جرمها تعبیرگردد چه جای آنست که انسان تمایزی میان «باور» به یک اندیشه و عمل به آن، داشتهباشد. درست است که «بوسهل زوزنی» از زیردستان «حسنک» بوده و حتی به دستور او به زندان افتاده بودهاست اما شاید که این نوع انتقام گرفتن از سوی او، تنها به «حسنک وزیر» ختم نمی شدهاست. البته از تاریخ بیهقی برنمیآید که آیا بوسهل فقط یکبار به زندان افتاده و یا بارها مزهی زندانهای محمودی را چشیدهبودهاست. اما گذشته از این موضوع، در این نکته تردید نیست که یکبار از زندان رفتنهای او دقیقاً به همان جرمی بودهاست که او خود بعدها، «حسنک» را بدان متهمکرد و «مسعود» را نیز واداشت تا وی را سرانجام برداربیگناهی بیاویزد. البته وقتی «ابوالفضل بیهقی» از رنج و تعبهایی که «بوسهل»کشیدهاست نام میبرد، آشکار نیست که آیا توجه او به زندانرفتنهای مکرر اوست و یا منطورش برخی تنبیههای دیگر از قبیل در خانه نشستن و یا مصادرهی اموال او بودهاست.
تصویری که «بیهقی» از آمادهسازی افکارعمومی توسط حاکمیت برای به دارآویختن «حسنک» میدهد، خود نشان از آن دارد که مردم، او را نه تنها دوست داشتهاند بلکه برایش حرمت بسیار قائل بودهاند. همین که دستگاه روابط عمومی مسعودی به کمک «بوسهل» و دیگر مأموران وفادار او، تصمیم میگیرند که به شکل ساختگی، مأمورانی را با لباس فرستادگان خلیفهی بغداد به بیرون از شهر غزنین بفرستند و آنها وانمودسازند که از فرستادگان خلیفه هستند که حکم اعدام حسنک را با خود آوردهاند، حکایت از آن دارد که برای فریب افکار مردم دوستدار «حسنک»، میبایست تمهیدات دقیقی را فراروی خود داشت. «بوسهل زوزنی» و دیگر پسریان یعنی طرفداران «مسعود غزنوی»، به این هم قناعت نمیکنند و مشتی مزدور را به اطراف محل اعدام «حسنک» میآورند تا در هیأت مردم کوچه و بازار ظاهرشوند و خوشحالی «خلقی» خویش را از دیدن بهدارآویختن آن مرد ابرازدارند و پس از پایان یافتن مراسم اعدام، جسد بیجان و به دارآویختهی او را نیز سنگبارانکنند. به یاد داشتهباشیم که «ابوالفضل بیهقی»، آنچه را که در این زمینه نوشته، در سالهایی انجامداده که دیگر دبیر دربار غزنویان نیست و مُحتسبان حاکم برکار او نظارت ندارند. در غیر اینصورت چگونه میشد که در آن دستگاه خدمتکرد و حقوقگرفت و سیاهکاریهای ننگآور آنان را نیز به آیندگان انتقالداد. جای تردید نیست که افرادی نظیر «بوسهل» و «مسعود غزنوی» و دیگر مأموران «معذور» او، این شعور و آیندهنگری را نداشتند که بتوانند دریابند که تاریخ، دیر یا زود، کارهای آنان را به روشنایی نگاه آیندگان خواهدکشانید.
از یاد نبریم که «بوسهلزوزنی»، قبل از آن که به جرم «قرمطی»بودن در دوران سلطنت محمود غزنوی به زندان بیفتد، یکی از خدمتکاران و کارکنان دونپایهی «حسنکوزیر» بودهاست. اما طبیعی است که چرخ روزگار، همیشه با یک آهنگ نمیچرخد. از طرف دیگر باید اینرا نیز دانست که در همهی نظامهای دیکتاتوری، که همیشه ارادهی یک فرد و یا یک خاندان بر امور زندگی مردم حاکماست، وقوع چنین حوادثی، جزو رویدادهای روزمرهی سیاستمداران و زندگی مردم به شمار میآید. همیشه در همهجا، افرادی از این دست هستند که تلاش میورزند تا با دو به همزنی و ایجاد تنش در میان افراد، از یکطرف مخالفان خود را زمینگیر و نابودسازند و از طرف دیگر، زمینهی ترقی خویش را برای دریافت مقام، قدرت و ثروت فراهمآورند. افرادی این چنین، تنها در حکومتهایی از این دست، می توانند، اوضاع را به نفع خویش تغییردهند که نه سنگ بتواند روی سنگ بایستد و نه قانون بتواند محلی از اعتبار و احترام داشتهباشد. حتی اگر این قانون، قانونی باشد که خود آنها برآن مُهر تأیید کوبیدهباشند. از اینرو در چنان شرایطی، فقط ارادهی افراد است که قِداستدارد. اما در حکومتهایی که قانون هنوز بیش و کم میتواند نفس بکشد، دسیسههای چنین افرادی در عمل نمیتواند چندان کارگر بیفتد. واقعیت آنست که «بوسهل زوزنی»های دسیسهگر همیشه بودهاند و خواهند بود اما در این میان، میبایست شخصیت هایی مانند «مسعود غزنوی» نیز بوده باشند که برای رسیدن به قدرت، از کورکردن چشم برادر خویش نیز نگذرند. درست است که «حسنکوزیر» در تاریخ، به عنوان شخصیتی مطرحشده که میتوان او را «شهید» وفاداری خویش به اصول اخلاقی و انسانی و در نهایت، قربانی مظلوم توطئه های حکومتی فاسد و آشفته دانست. اما باید بر این نکته تأکید ورزید که این «شهادت» هیچ پیوندی با مذهب و یا پدیدههای مذهبی ندارد. اگر «حسنک» توانستهاست از میان سکوت مرگبار زبانهای بریده و تاریکخانههای کلام ممنوع، نام و سرگذشت خود را به این سوی زمان فراکشد، مرهون هیچکس دیگر جز قلم شفاف، محکم و همدلانهی «ابوالفضل بیهقی» نبودهاست که توانسته، تصویر پر احساس، دلیر و پرغرور او را در خلال تاریخ خویش ترسیمکند. به یاد داشتهباشیم که بسیاری از شخصیتهایی که در طول تاریخ به پای چوبهی دار رفتهاند، چه بسا دلیریها و غرورهای تحقیرکنندهی آنها بر دشمن، از رفتار «حسنکوزیر» هم قویتر بوده اما در آن وضع و حال، جای سخنپرداز توانا و وفاداری مانند «ابوالفضل بیهقی»، خالی بودهاست.
ادامه دارد