تاریخ بیهقی و جنون وفاداری(بخش سیزدهم/ آخرین بخش)
پس از آشنایی با آقای «مهاسانی» و همسرش خانم «گلزاری»، و نیز معرفی مردی به نام «بیهقیتبار» از سوی آنان که خود را از نسل ابوالفضل بیهقی میدانست، توانستم چندروز بعد، آن مرد را در خانهاش ملاقاتکنم. او مرد رنجور و تکیدهای به نظر میرسید که حتی در نگاه اول، میشد احساسکرد که در فقر و بیماری غرقاست. اما پس از لحظاتی، این درک در انسان شکل میگرفت که او به عنوان یک کارمند بازنشستهی ادارهی کشاورزی، طبعاً درآمد دیگری در زندگیاش نداشتهاست اما باوجود این، تمام تلاشش را بهکار برده تا تمام محوطهی منزلش را اتاقبسازد تا هم از یکسو، به زن و فرزند خویش برسد و از سوی دیگر، به کارهای ذوقی خود که تشکیل همان محفل ادبی و اختصاصدادن اتاقی به «ابوالفضل بیهقی» بوده، سامانی بخشد.
او پس از نشاندادن اتاقها، مرا به همان اتاقی راهنماییکرد که به «ابوالفضل بیهقی» اختصاص داده شدهبود. تصویری که آقای «مهاسانی» در بارهی او به من دادهبود، تصویر مردی بود که به شکلی یکسویه، اصرار شگفتیدارد که به همه نشاندهد که او با «ابوالفضل بیهقی»، پیوندی «خونی» و بیولوژیکی دارد. این تصویر، مرد متعصبی را به نمایش میگذاشت که بر اساس نوعی گمان، خواسته بودهاست در تمام عمر خویش، از شخصیت و اعتبار «ابوالفضل بیهقی» آویزان باشد. اما پس از آن که او را ملاقاتکردم، انگار فضای فکری او، به کلی عوض شدهبود. از همینرو، او دوستداشت دریچهای به افق زندگی خویش برای من به عنوان یک جوان خام اما سرشار از شوق برای دانستن و راهبردن به ژرفای تاریخ غبارآلود و تاریک گذشته، بازکند:«البته این را متواضعانه بگویم که من هیچگونه سند و مدرک تاریخی در اختیار ندارم که بتوانم به مردم ثابتکنم که تبارم به «ابوالفضل بیهقی» میرسد. پدرم در دوران کودکیام به من گفتهبود که پدرش از پدر خود شنیدهبوده که میگفته همهی اهالی روستای بیهق، پدر در پدر، تا آنجا که به یاد میآوردهاند، خانوادهی ما را از تبار«ابوالفضل بیهقی» میدانستهاند. همین و بس. ناگفتهنماند که چنین ادعایی، هیچریشهای در واقعیت جاری زندگی کنونی و تاریخ ندارد. هرچند من در روزگار جوانی، سخت به این نکته میبالیدم. اما گاهی نیز با خود اندیشیدهام که این اصرار من در خلال این سالیان دراز، در عمل چیزی را تغییر ندادهاست. نه من در جامعه، اعتبار بیشتری یافتهام و نه اندیشهها و کلام «ابوالفضل بیهقی»، بیشتر از آنچه اهل اندیشه و قلم در بارهاش حرفزدهاند، گستردگی و عمق پیدا کردهاست. اعتبار من در طرز نگرش و رفتار من نسبت مردم پیرامونم تجلی یافته و نه درآویزانشدنم به مردی همچون «ابوالفضل بیهقی». از همینرو، گاه با خود اندیشیدهام، چه فرقی میکند که من از تبار بیولوژیکی ابوالفضل بیهقی باشم یا نباشم. همینقدر که در این زمینه برای من بهانهای به دست آمدهاست تا من بتوانم ارادت خود را به شخصیتی نشانبدهم که در هزاران سال پیش، با قلم سالم و معتبر خود، روشنایی منصافانه و ماندگاری بر دوران سیاه مسعود غزنوی و یا حتی محمود غزنوی افکندهاست، میتواند رضایت درونی مرا فراهمسازد.
البته باید اینرا نیز بگویم که من این نکات را تاکنون با کسی درمیان نگذاشتهام. شما نخستین کسی هستید که از نسل جدید، چنین شوقی برای روشنکردن ذهن خود از یک دوران پر از توطئه و دسیسه، نشان میدهید. واقعیت آنست که تا این لحظه، من بر این نکته که از تبار بلافصل ابوالفضل بیهقی هستم، اصرار ورزیدهام. در روزگار جوانی، دور از جان شما، انسان خام است و هیجانزده. حتی همین که من نام خود را از «حادثآبادی» به «بیهقیتبار » تغییردادهام، بازتاب همان خامیها و جوانیهاست. اگر به پختگی امروز رسیدهبودم، مطمئناً چنین کاری را هم نمیکردم. من میتوانستم با همان شدت و شوق، همچنان یکی از اتاقهای خانهام را به «ابوالفضل بیهقی» اختصاص بدهم بدون آن که تبارم از روستای «حادثآباد» آمدهباشد. همین که من به نشستهای ادبی هم علاقهدارم، بازتاب همان حکایتی است که من دوست دارم با شناخت از گذشته، نگاه روشنتری به آینده داشتهباشم. بسیاری از خویشان من میگویند که برخی کارهای من، بیشتر به دیوانگی شباهتدارد. مثلاً به جای آنکه دوتا از بزرگترین اتاقهای منزلم را به اجاره بدهم تا از این راه، کمکی برای جبران کمبود حقوق بازنشستگیام باشد، آنها را اختصاص به چیزهایی دادهام که نه نان میشود و نه آب، نه دنیا میشود و نه آخرت. درست است که این کار من، نان و آبی ندارد. اما مگر ما انسانها فقط با نان و آب زندهایم؟ اگر چنان بود، امروز نه مدنیت وجود داشت و نه نام انسانی همچون «ابوالفضل بیهقی» و نه بسیار مردان و زنانی از این دست. مردی چون او که نه عارف بودهاست تا از همهی دلبستگیهای مادی زندگی دست فراشوید و نه حاکم که برای همان دلبستگیهای مادی، جان انسانهای دیگر را به قربانگاه بفرستد، انسانی بودهاست با باوری ژرف به زندگی، به تداوم تاریخ، به حقانیت انسان در مبارزهاش برای از میان بردن بیعدالتی و کژاندیشی. برای من، عشق به تداوم زندگی و بالندگی، آن غذای روحی زنده نگاهدارنده بودهاست.
در این روزگار، دستکم در سرزمینی که من زندگی میکنم، خطر قحطی و از گرسنگی مردن، وجود ندارد. اما از قحطی غذای روحی مردن در یک بافت تاریک و خفه، همیشه امکانش وجود داشتهاست. در دوران خامی و کمتجربگی، انسان دوستدارد سری در میان سرها درآوَرَد. برای من که از همان روزگار جوانی، دل در بر ادبیات و شعر داشتم و نیز با «ابوالفضل بیهقی» پیوند معنوی و جغرافیایی انکارناپذیری پیداکردهبودم، انجام برخی کارها و تغییرات ظاهری در نام و ادعای خویش، نشانهی آن بود که انسان نه تنها بیریشه نیست بلکه عمیقاً از اعماق تاریخ اقیانوسی خویش تغذیه میکند. پس از آنکه من نامم را از «حادثآبادی» به «بیهقیتبار» عوضکردم، در صدد برآمدم که همهی آثار و نشانههایی را که به شکلی به ابوالفضل بیهقی گره میخورد، در خانهام جمعکنم. البته پس از آنکه به شهرشما منتقلشدم، در اینجا منزلی خریدم که دو تا اتاق بیشتر نداشت اما محوطهی بسیار وسیعی داشت. در همان دوران، تصمیمگرفتم که از همهی صحن حیاط بهرهبرگیرم و در آن اتاقهایی را که برای هدفهای ادبی خود و نیز فرزندانم لازمدار بسازم. چنینشد که سرانجام، یک اتاق به او اختصاص دادهشد و اتاقی دیگر به نشستهای ادبی که من از بودنش لذت میبرم. این را بگویم که مثلاً برای به دستآوردن یک نسخه از تاریخ بیهقی که به همت «ادیب پیشاوری» و با چاپ سنگی طبعشده، تقریباً حقوق یکماهم را به شخصی که آن را در کاشان داشت، دادم و آن را خریدم.
حتی میتوانم بگویم که برخی از رندان نیز در این بازار مکاره، به قول معروف، «گنجشک را رنگ کردند و آن را به جای قناری به من فروختند.» بدین معنی که برخی مدعیشدند که فلان فرش کهنه و پلاسیدهای که معلوم نیست مال چه دورانی است، از آن ابوالفضل بیهقی بودهاست و من مشتاقانه آن را به قیمت نسبتاً بالایی خریدم. این را نیز بگویم که من در سالهای اخیر بیشتر اوقات بیمار بودهام اما باوجود آن، از نظر روحی، خود را هرگز درهمشکسته احساس نکردهام. البته این راهم به شما بگویم که اکنون در سرانهی پیری و سرازیری زندگی، خوشحالم که وقتم را به چیزی اختصاص دادهام که شکوفایی فکری و روشنایی انداختن بر دورهای از تاریخ کشورمان، هدف بنیادی آن بودهاست. من از طریق وابسته نشاندادن خویش به «ابوالفضل بیهقی»، نه تنها به دنبال نان و آبی نبودهام بلکه حتی بخشی از نان و آب خویش را نیز در همین راه گذاشتهام. مجلس ادبی هفتگی ما، یکی از پربارترین مجالس هفتگی در این شهر است. من برای شمار شرکتکنندگان، فقط یک مرز دوازده نفره گذاشتهام. بدین معنی که اگر کسی بخواهد به عنوان عضو دائم شرکتکند باید یکی از اعضای قدیمی یا از آمدن منصرفگردد و یا مثلاً بمیرد که جایش به عضو جدید دادهشود. علت پافشاری من بر روی دوازده نفر در رابطه با آن بودهاست که اتاق مورد نظر، بیشتر از آن ظرفیتندارد و مهمتر از همه، من به دنبال کیفیت هستم و نه کمیت. من نمیدانم که چقدر از عمرم باقیاست اما این را میدانم که تا بر گسترهی این خاک، انسان فارسیزبان زندگیکند، صرفنظر از آن که من چه نسبتی با ابوالفضل بیهقی داشتهباشم، انسانهایی از این دست، به علت داشتن کلام وفادارانه به حقیقت و رفتار صادقانه برای محفوظ نگاهداشتن شرف آدمی، از دستبرد دزدان و دَدان، همچنان اعتبار و احترام خویش را حفظ خواهندکرد.
پایان
از شمارهی آینده، نوشتهی دیگری در این وبلاگ آغازخواهد شد با نام:
«ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق»