تاریخ بیهقی و جنون وفاداری(بخش سیزدهم/ آخرین بخش)


پس از آشنایی با آقای «مهاسانی» و همسرش خانم «گلزاری»، و نیز معرفی مردی به نام «بیهقی‌تبار» از سوی آنان که خود را از نسل ابوالفضل بیهقی می‌دانست، توانستم چندروز بعد، آن مرد را در خانه‌اش ملاقات‌کنم. او مرد رنجور و تکیده‌ای به نظر می‌رسید که حتی در نگاه اول، می‌شد احساس‌کرد که در فقر و بیماری غرق‌است. اما پس از لحظاتی، این درک در انسان شکل‌ می‌گرفت که او به عنوان یک کارمند بازنشسته‌ی اداره‌ی کشاورزی، طبعاً درآمد دیگری در زندگی‌اش نداشته‌است اما باوجود این، تمام تلاشش را به‌کار برده تا تمام محوطه‌ی منزلش را اتاق‌بسازد تا هم از یک‌سو، به زن و فرزند خویش برسد و از سوی دیگر، به کارهای ذوقی خود که تشکیل همان محفل ادبی و اختصاص‌دادن اتاقی به «ابوالفضل بیهقی» بوده، سامانی بخشد.

 

او پس از نشان‌دادن اتاق‌ها، مرا به همان اتاقی راهنمایی‌کرد که به «ابوالفضل بیهقی» اختصاص داده شده‌بود. تصویری که آقای «مهاسانی» در باره‌ی او به من داده‌بود، تصویر مردی بود که به شکلی یک‌سویه، اصرار شگفتی‌دارد که به همه نشان‌دهد که او با «ابوالفضل بیهقی»، پیوندی «خونی» و بیولوژیکی دارد. این تصویر، مرد متعصبی را به نمایش می‌گذاشت که بر اساس نوعی گمان، خواسته‌ بوده‌است در تمام عمر خویش، از شخصیت و اعتبار «ابوالفضل بیهقی» آویزان باشد. اما پس از آن که او را ملاقات‌کردم، انگار فضای فکری او، به کلی عوض شده‌بود. از همین‌رو، او دوست‌داشت دریچه‌ای به افق زندگی خویش برای من به عنوان یک جوان خام اما سرشار از شوق برای دانستن و راه‌بردن به ژرفای تاریخ غبارآلود و تاریک گذشته، بازکند:«البته این را متواضعانه بگویم که من هیچ‌گونه سند و مدرک تاریخی در اختیار ندارم که بتوانم به مردم ثابت‌کنم که تبارم به «ابوالفضل بیهقی» می‌رسد. پدرم در دوران کودکی‌ام به من گفته‌بود که پدرش از پدر خود شنیده‌بوده که می‌گفته همه‌ی اهالی روستای بیهق، پدر در پدر، تا آن‌جا که به یاد می‌آورده‌اند، خانواده‌ی ما را از تبار«ابوالفضل بیهقی» می‌دانسته‌اند. همین و بس. ناگفته‌نماند که چنین ادعایی، هیچ‌ریشه‌ای در واقعیت جاری زندگی کنونی و تاریخ ندارد. هرچند من در روزگار جوانی، سخت به این نکته می‌بالیدم. اما گاهی نیز با خود اندیشیده‌ام که این اصرار من در خلال این سالیان دراز، در عمل چیزی را تغییر نداده‌است. نه من در جامعه، اعتبار بیشتری یافته‌ام و نه اندیشه‌ها و کلام «ابوالفضل بیهقی»، بیشتر از آن‌چه اهل اندیشه و قلم در باره‌اش حرف‌زده‌اند، گستردگی و عمق پیدا کرده‌است. اعتبار من در طرز نگرش و رفتار من نسبت مردم پیرامونم تجلی یافته و نه درآویزان‌شدنم به مردی همچون «ابوالفضل بیهقی». از همین‌رو، گاه با خود اندیشیده‌ام، چه فرقی می‌کند که من از تبار بیولوژیکی ابوالفضل بیهقی باشم یا نباشم. همین‌قدر که در این زمینه برای من بهانه‌ای به دست آمده‌است تا من بتوانم ارادت خود را به شخصیتی نشان‌بدهم که در هزاران سال پیش، با قلم سالم و معتبر خود، روشنایی منصافانه و ماندگاری بر دوران سیاه مسعود غزنوی و یا حتی محمود غزنوی افکنده‌است، می‌تواند رضایت درونی مرا فراهم‌سازد.

 

البته باید این‌را نیز بگویم که من این نکات را تاکنون با کسی درمیان نگذاشته‌ام. شما نخستین کسی هستید که از نسل جدید، چنین شوقی برای روشن‌کردن ذهن خود از یک دوران پر از توطئه و دسیسه، نشان می‌دهید. واقعیت آنست که تا این لحظه، من بر این نکته که از تبار بلافصل ابوالفضل بیهقی هستم، اصرار ورزیده‌ام. در روزگار جوانی، دور از جان شما، انسان خام است و هیجان‌زده. حتی همین که من نام خود را از «حادث‌آبادی» به «بیهقی‌تبار » تغییرداده‌ام، بازتاب همان خامی‌ها و جوانی‌هاست. اگر به پختگی امروز رسیده‌بودم، مطمئناً چنین کاری را هم نمی‌کردم. من می‌توانستم با همان شدت و شوق، همچنان یکی از اتاق‌های خانه‌ام را به «ابوالفضل بیهقی» اختصاص بدهم بدون آن که تبارم از روستای «حادث‌آباد» آمده‌باشد. همین که من به نشست‌های ادبی هم علاقه‌دارم، بازتاب همان حکایتی است که من دوست دارم با شناخت از گذشته، نگاه روشن‌تری به آینده داشته‌باشم. بسیاری از خویشان من می‌گویند که برخی کارهای من، بیشتر به دیوانگی شباهت‌دارد. مثلاً به جای آن‌که دوتا از بزرگ‌ترین اتاق‌های منزلم را به اجاره بدهم تا از این راه، کمکی برای جبران کمبود حقوق بازنشستگی‌ام باشد، آن‌ها را اختصاص به چیزهایی داده‌ام که نه نان می‌شود و نه آب، نه دنیا می‌شود و نه آخرت. درست است که این کار من، نان و آبی ندارد. اما مگر ما انسان‌ها فقط با نان و آب زنده‌ایم؟ اگر چنان بود، امروز نه مدنیت وجود داشت و نه نام انسانی همچون «ابوالفضل بیهقی» و نه بسیار مردان و زنانی از این دست. مردی چون او که نه عارف بوده‌است تا از همه‌ی دلبستگی‌های مادی زندگی دست فراشوید و نه حاکم که برای همان دلبستگی‌های مادی، جان انسان‌های دیگر را به قربانگاه بفرستد، انسانی بوده‌است با باوری ژرف به زندگی، به تداوم تاریخ، به حقانیت انسان در مبارزه‌اش برای از میان بردن بی‌عدالتی و کژاندیشی. برای من، عشق به تداوم زندگی و بالندگی، آن غذای روحی زنده نگاه‌دارنده‌ بوده‌است.

 

در این روزگار، دست‌کم در سرزمینی که من زندگی می‌کنم، خطر قحطی و از گرسنگی مردن، وجود ندارد. اما از قحطی غذای روحی مردن در یک بافت تاریک و خفه، همیشه امکانش وجود داشته‌است. در دوران خامی و کم‌تجربگی، انسان دوست‌دارد سری در میان سرها درآوَرَد. برای من که از همان روزگار جوانی، دل در بر ادبیات و شعر داشتم و نیز با «ابوالفضل بیهقی» پیوند معنوی و جغرافیایی انکارناپذیری پیداکرده‌بودم، انجام برخی کارها و تغییرات ظاهری در نام و ادعای خویش، نشانه‌ی آن بود که انسان نه تنها بی‌ریشه نیست بلکه عمیقاً از اعماق تاریخ اقیانوسی خویش تغذیه می‌کند. پس از آن‌که من نامم را از «حادث‌آبادی» به «بیهقی‌تبار» عوض‌کردم، در صدد برآمدم که همه‌ی آثار و نشانه‌هایی را که به شکلی به ابوالفضل بیهقی گره می‌خورد، در خانه‌ام جمع‌کنم. البته پس از آن‌که به شهرشما منتقل‌شدم، در این‌جا منزلی خریدم که دو تا اتاق بیشتر نداشت اما محوطه‌ی بسیار وسیعی داشت. در همان دوران، تصمیم‌گرفتم که از همه‌ی صحن حیاط بهره‌برگیرم و در آن اتاق‌هایی را که برای هدف‌های ادبی خود و نیز فرزندانم لازم‌دار بسازم. چنین‌شد که سرانجام، یک اتاق به او اختصاص داده‌شد و اتاقی دیگر به نشست‌های ادبی که من از بودنش لذت می‌برم. این را بگویم که مثلاً برای به دست‌آوردن یک نسخه از تاریخ بیهقی که به همت «ادیب پیشاوری» و با چاپ سنگی طبع‌شده، تقریباً حقوق یک‌ماهم را به شخصی که آن را در کاشان داشت، دادم و آن را خریدم.

 

حتی می‌توانم بگویم که برخی از رندان نیز در این بازار مکاره، به قول معروف، «گنجشک را رنگ کردند و آن را به جای قناری به من فروختند.» بدین معنی که برخی مدعی‌شدند که فلان فرش کهنه و پلاسیده‌ای که معلوم نیست مال چه دورانی است، از آن ابوالفضل بیهقی بوده‌است و من مشتاقانه آن را به قیمت نسبتاً بالایی خریدم. این را نیز بگویم که من در سال‌های اخیر بیشتر اوقات بیمار بوده‌ام اما باوجود آن، از نظر روحی، خود را هرگز درهم‌شکسته احساس نکرده‌ام. البته این راهم به شما بگویم که اکنون در سرانه‌ی پیری و سرازیری زندگی، خوشحالم که وقتم را به چیزی اختصاص داده‌ام که شکوفایی فکری و روشنایی انداختن بر دوره‌ای از تاریخ کشورمان، هدف بنیادی آن بوده‌است. من از طریق وابسته نشان‌دادن خویش به «ابوالفضل بیهقی»، نه تنها به دنبال نان و آبی نبوده‌ام بلکه حتی بخشی از نان و آب خویش را نیز در همین راه گذاشته‌ام. مجلس ادبی هفتگی ما، یکی از پربارترین مجالس هفتگی در این شهر است. من برای شمار شرکت‌کنندگان، فقط یک مرز دوازده نفره گذاشته‌ام. بدین معنی که اگر کسی بخواهد به عنوان عضو دائم شرکت‌کند باید یکی از اعضای قدیمی یا از آمدن منصرف‌گردد و یا مثلاً بمیرد که جایش به عضو جدید داده‌شود. علت پافشاری من بر روی دوازده نفر در رابطه با آن بوده‌است که اتاق مورد نظر، بیشتر از آن ظرفیت‌ندارد و مهم‌تر از همه، من به دنبال کیفیت هستم و نه کمیت. من نمی‌دانم که چقدر از عمرم باقی‌است اما این را می‌دانم که تا بر گستره‌ی این خاک، انسان فارسی‌زبان زندگی‌کند، صرف‌نظر از آن که من چه نسبتی با ابوالفضل بیهقی داشته‌باشم، انسان‌هایی از این دست، به علت داشتن کلام وفادارانه به حقیقت و رفتار صادقانه برای محفوظ نگاه‌داشتن شرف آدمی، از دستبرد دزدان و دَدان، همچنان اعتبار و احترام خویش را حفظ خواهند‌کرد.   

پایان

از شماره‌ی آینده، نوشته‌ی دیگری در این وبلاگ آغازخواهد شد با نام:

«ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق»

تاریخ بیهقی و جنون وفاداری(بخش دوازدهم)


در میان راه، در حالی که درشکه همچنان به سوی شهر به پیش می‌تاخت، صحبت‌های آقای «مهاسانی» به بهانه‌ی «حسنک وزیر» اما در باره‌ی تاریخ، گُل‌انداخته‌بود. تا آن‌جا که حتی همسرش خانم «گُلزاری» نیز با نگاهی مشتاق و حسرت‌گرانه، از کمبود چنان صحبت‌هایی سخن می‌گفت که در محفل‌های خانوادگی آن‌ها جایش خالی بوده‌است. ظاهراً بیشتر کسانی که در رفت و آمدهای خانوادگی آنان حضورداشته‌اند، افراد تحصیل‌کرده‌ای بوده‌اند که برجسته‌ترین صحبت‌هایشان مربوط به خریدهای خانوادگی، میهمانی‌های محفلی و رقابت برسر درست کردن بهترین و خوشمزه‌ترین غذاها بوده‌است. گلایه‌های آقای «مهاسانی»، بیشتر متوجه تاریخ دیرینه‌سال کشور ما بود که همیشه از قهرمانان واقعی آن که مردم بوده‌اند، چیزی گفته نشده بلکه به طور عمده، شخصیت‌های معدودی، به عنوان رهبران، همه‌چیز را به نام خود تمام کرده‌اند. آقای «مهاسانی» در میان راه نیز از مردی سخن گفت که خود را از فرزندان ابوالفضل بیهقی می‌دانست که حتی نام خود را از «حادث‌آبادی» به «بیهقی‌تبار» تغییر داده بود.

 

آقای «مهاسانی» در ادامه‌ی صحبت‌های خود گفت:«من با این آقا آشنا هستم و با یک‌دیگر سلام و علیک‌داریم. او معمولاً ماهی یک‌بار در خانه‌ی خود، نشستی تشکیل می‌دهد که عنوان آن «نشست ادبی انجمن دوستداران ابوالفضل بیهقی» است. من در خلال سال‌های گذشته، چندبار در آن‌ محفل شرکت کرده‌ام. در آن، افراد گوناگون از طیف‌های مختلف اجتماعی شرکت می‌کردند. در آن هنگام، پذیرفتن عضوهای جدید، چندان مشکل نبود اما شنیده‌ام که با گذشت زمان، روال کار به این صورت درآمده که باید اعضای ثابتی برای آن محفل وجود داشته‌باشند. من تعداد دقیق آن‌ها را نمی‌دانم اما می‌دانم که از بیست‌نفر کمتر است. حتی در همان زمان که من شرکت می‌کردم، شمارشان به پانزده نفر هم نمی‌رسید. من دوست‌داشتم که به طور دائم در آن نشست‌ها شرکت‌کنم اما به دلیل مأموریت‌های اداری و برخی گرفتاری‌های دیگر، مجبورشدم که غیبت‌های مکرر داشته‌باشم و سرانجام از آقای «بیهقی‌تبار» معذرت‌خواهی کردم و دیگر به آن‌جا نرفتم. در میان افراد شرکت‌کننده، آدم می‌توانست اشخاص مذهبی اما دور از تعصب‌های شداد و غِلاظ، دبیران آموزش و پرورش، برخی شخصیت‌های اقتصادی و اداری شهر و پاره‌ای شخصیت‌های خارج از وابستگی های دولتی را نیز مشاهده‌کند. از آن جا که چنین محفل‌هایی، رنگ و بوی سیاسی ندارد، افراد شرکت‌کننده، با ذوق و شوق وافرتری شرکت می‌کنند و حرف‌هایشان را که مربوط به تاریخ های دیرینه‌سال است بی‌هیچ واهمه‌ای بر زبان می‌آورند. تا آن جا که شنیده‌ام، هربار در آن محفل، یک‌نفر به عنوان سخنران اصلی، در باره‌ی موضوع از پیش تعیین‌شده‌ای سخنرانی می‌کند و سپس، بقیه، در پیرامون آن موضوع، حرف‌می‌زنند. با توجه به تجربه‌ای که در همان چندبار به دست آورده‌بودم و نیز موردهای دیگری که بعدها شنیده‌بودم، محفل مورد نظر، بسیار محفل سالم و پرباری است. اگر علاقه داشته‌باشید می‌توانم با او صحبت‌کنم که به ملاقاتش بروید. شما که در این سن و سال، این چنین شیفته‌ی شخصیت «حسنک‌وزیر» و قلم «ابوالفضل بیهقی» شده‌اید، خواه ناخواه او را خوشحال می‌کند. شاید که از طریق او، بتوانید در باره‌ی «بیهقی» و حتی داستان حسنک وزیر، به اطلاعات بیشتری دسترسی پیداکنید.»

 

واکنش من در جواب آقای «مهاسانی»، جز نشان دادن اشتیاق برای چنان ملاقاتی، چیز دیگری نبود. او قول‌داد که این موضوع را با «بیهقی‌تبار» در میان بگذارد. او حتی نشانی خانه‌ی خود را نیز در اختیار من گذاشت تا یک هفته بعد از آن دیدار، سری به او بزنم و از نتیجه‌ی گفتگوی وی با آن شخص، آگاه‌شوم. یک‌هفته بعد، بی‌صبرانه در یک غروب تابستانه، زنگ خانه‌ی آقای «مهاسانی» را به صدا درآوردم. خانم «گلزاری» در را بازکرد و با محبتی عمیق و مادرانه از من خواست که به خانه‌شان بروم. آقای «مهاسانی» از اتاق نشیمن‌ بیرون آمد و با گرمی از من استقبال‌کرد. او گفت:«من با «منصور بیهقی‌تبار» تماس‌گرفتم و موضوع علاقه‌ی شما را به «تاریخ بیهقی» و داستان «حسنک» مطرح‌کردم. او از شنیدن علاقه‌ی شما خیلی هم خوشحال‌شد. حتی این نکته را مطرح‌ساخت که وقتی جوانانی در این سن و سال، چنین شوق به کاوش در اعماق تاریخ کشورمان نشان می‌دهند، باید صمیمانه خوشحال‌بود که حس جستجوی حقیقت در ذهن نسل فراروینده‌ی ما هنوز نمرده است. نسلی که بیشتر از هرزمان دیگر، در معرض آمیختن دوغ و دوشاب واقعیت‌های زندگی روزانه و حتی تاریخ گذشته بوده‌اسیت.» آنگاه، آقای «مهاسانی»، نشانی منزل «بیهقی‌تبار» و زمان دیدار با او را در اختیار من‌گذاشت. احساسم آن‌بود که بار دیگر می‌توانم خود را در فضایی بیابم که «ملاسلیم کبوترانی» آن‌را در روستای کبوتران برایم به وجود آورده‌بود. پس از تشکر بسیار، خانه‌ی «مهاسانی» را ترک‌کردم و در انتظار روزی بودم که به دیدار آقای «بیهقی‌تبار» بروم.

 

در آن‌روز، وقتی که او «در» خانه‌اش را به روی من گشود، برخلاف انتظارم، مردی را دیدم شکسته، تکیده و بسیار لاغر. انگار این «ابوالفضل بیهقی» بود که از رنج مرگ «حسنک» و دسیسه‌های «بوسهل زوزنی» در گوشه‌ای از خانه‌ی خویش، گوشه‌ی عزلت گزیده‌بود تا «پسریان»، بیش از آن، موجب آزار روحی او نگردند. برای یک لحظه با خود فکرکردم که به اشتباه، کوبه بر«در» زده‌ام . از همین رو خواستم با ابراز پوزش از شخص مورد نظر، آن‌جا را ترک‌کنم. اما او که ظاهراً متوجه سردرگمی من شده‌بود، پرسید آیا شما به خاطر «تاریخ بیهقی» و «حسنک وزیر» نیامده‌اید؟ جواب من مثبت‌بود. آن‌گاه، او مرا به داخل خانه‌اش راهنمایی‌کرد که حیاط بسیار کوچکی‌داشت و صد البته، در و دیوار خانه، حکایت از کهنگی و فرسودگی آن می‌کرد. اما در عوض، شماره‌ی اتاق های آن خانه، نسبتاً زیاد بود. گویی آقای «بیهقی‌تبار، تلاش خود را برآن تمرکز داده‌بود که شماره‌ی اتاق‌های منزل خود را به قیمت کم‌کردن صحن حیاط، افزایش‌دهد. تا آن‌جا که به یاد می‌آورم، در آن‌جا شش اتاق وجود داشت. چنان که بعدها فهمیدم، یکی از بزرگ‌ترین آن‌ها را، به «ابوالفضل بیهقی» و یادواره‌های او اختصاص داده‌بود. اتاق دوم مربوط به همان نشست ادبی‌‌بود. چند قفسه‌ی کتاب در آن‌جا وجود داشت که می‌توانست دربرگیرنده‌ی انواع و اقسام خواندنی‌ها باشد. آقای «بیهقی‌تبار» از همان اتاق به عنوان اتاق مطالعه‌ی خود نیز استفاده می‌کرد. این دو اتاق یعنی اتاق یادواره‌ی «ابوالفضل بیهقی» و اتاق نشست‌های ادبی، تقریباً یک‌اندازه‌بودند. چهار اتاق دیگر مربوط به اعضای خانواده‌اش‌بود. البته تنها فرزندی که هنوز زندگی مستقلی نداشت، پسر کوچک آقای «بیهقی‌تبار» بود که بیست و پنج‌سال از عمرش می‌گذشت. در آن دوران، اگر پسرانی با چنان سن و سال، هنوز نزد پدران و مادران خود زندگی می‌کردند، کمی غیرعادی تلقی می‌شد. اما پسر کوچک آقای «بیهقی‌تبار» نه تنها تحصیلات دانشگاهی‌اش را به پایان رسانده‌بود، بلکه در همان بانک کشاورزی که پدرش بازنشسته‌ی آن‌جا بود، کار می‌کرد. فرزندان دیگر او که همه دختر بودند، به خانه‌ی «بخت» رفته‌بودند و هرکدام برای خود سامانی‌داشتند. آقای «بیهقی‌تبار» اصرارداشت که این معرفی‌های اولیه را در مورد خود و خانواده‌اش حتماً انجام‌دهد. او گذشته از آن‌که تمام اتاق‌های خانه‌اش را یک‌به یک به من نشان‌داد، مرا با همسر و پسرش نیز آشناساخت. بارفتن من به ملاقاتش، در او حسی از غرور شکل‌گرفته بود که حتی در میان نسلی که ظاهراً هیچ سرو کاری با «ابوالفضل بیهقی» ندارد، کسانی پیدا می‌شوند که در جستجوی بارقه‌های شناخت از دورانی هستند که این تاریخ‌نویس وفادار، با قلم خویش به توصیف کشیده‌است. برخلاف ظاهر تکیده‌‌ای که آقای «بیهقی‌تبار»داشت، برخوردش بسیار پدرانه و مؤدبانه‌ و تقریباً چابکانه‌بود.

ادامه‌دارد

تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش یازدهم)


اشاره‌ای به آخرین قسمت شماره‌ی پیشین:

وقتی که در میان راه «کبوتران» به شهر، سوار درشکه‌شدیم، به مرد و زنی برخورد کردیم که هردو از افراد قابل ملاحظه ی شهرما بودند. هرچند من و ما، آنان را به جا نمی آوردیم. مرد خانواده، کارمند شرکت نفت و خانم او، دبیر ریاضی دبیرستان های دخترانه‌ی شهر بود. هر دو مهربان و با ادب و کنجکاو نیز بودند که ما چگونه جرأت کرده بودیم، چنان راه دوری را به سوی شهر، پیاده انتخاب کنیم و اصولاً انگیزه ی رفتن ما به روستای «کبوتران» چه بوده است. پس از آن که من، انگیزه‌ی خویش را برای آنان شرح‌دادم، مشخص‌شد که هردو نفر، »ملاسلیم کبوترانی» را می‌شناسند و به طور طبیعی، برای دانش او احترام قائلند بی آن‌که میانه‌ی چندانی با عزلت‌گزینی وی داشته‌باشند.  

 

وقتی که صحبت به مقوله‌ی پرسش من در مورد «تاریخ بیهقی» و «حسنک وزیر» کشیده‌شد، آقای «مهاسانی»گفت:«من با نظر شما موافقم که همه‌ی تحصیل‌کرده‌ها و یا معلمان ما، اطلاعات دقیقی در باره‌ی شاعران و نویسندگانمان ندارند و یا حتی بسیاری از شخصیت‌های تاریخی ما را به درستی به جا نمی‌آورند. اما علت این‌ ناتوانی در آن نیست که آنان گناهکارند و ذاتاً با هرچه دانش و رشد فکری است بیگانه‌اند و یا می‌خواهند بیگانه‌باشند. حتی صحبت ازاین نکته که آنان خود را به بی‌خبری و لودگی می‌زنند، نیز تصویر عادلانه‌ای نیست. من معتقدم که ریشه‌ی همه‌ی اعتناها و بی‌اعتنایی‌ها، به طور مستقیم به دولت‌ها و نظام‌های آموزشی کشورها برمی‌گردد که تا چه حد توانسته‌باشند در ذهن مردم، فضایی از اعتماد یا بی‌اعتمادی نسبت به اهل فکر و تاریخ به وجود بیاورند. وقتی تاریخ یک کشور فقط در وجود یک یا چندنفر خلاصه‌ می‌شود و آن‌چه که در آن می‌آید، شرح برادرکشی‌ها و خواهرکشی‌ها، شرح کورکردن‌ها و ویرانگری‌های این دزد مهاجم و یا آن وحشی خشمگین‌است، دیگر محلی برای آنان که به‌وجود‌آورندگان واقعی تاریخند نمی‌ماند. نه از مردم خبری است و نه از نمایندگان فکری مردم. اگر به همین دوران غزنویان نگاهی بیندازیم، در کتاب‌های تاریخ که در مدرسه‌های ما تدریس می‌شود، فقط می‌توانیم نام عده‌ای معدود را ببینیم. نام‌هایی از قبیل البتکین، سبکتکین، محمود و مسعود غزنوی، ابراهیم غزنوی و مشتی دیگر از فرزندان و نوادگان همین شاهان که در خلال سال‌های بعد، سعی‌کرده‌اند از حوزه‌ی نام محمود و مسعود نیز خارج نشوند. انگار در هردوره از تاریخ کشور ما، نام بنیانگذار آن سلسله، چنان مقدس بوده که بازماندگان و فرزندانشان، تلاش‌کرده‌اند، همان‌ها را با شماره‌های چندگانه، مانند مسعود دوم، یا سوم، یا محمود و محمد چندم و چندم حفظ‌کنند. درست از همین‌روست که می‌توان دریافت که اگر در طول تاریخ، همان چندنفر نویسنده و شاعر صادق و اندک هم وجود نمی‌داشتند که بتوانند تصویری واقع‌بینانه از دیگر انسان‌های پیرامونی خود ارائه‌دهند، در آن صورت، ما باید همه‌اش تکرار می‌کردیم:«دلبر جانان من، زنده‌شود جان/زنده‌شود جان من، دلبر جانان من!»

 

 آقای «مهاسانی» لحظه‌ای سکوت‌کرد. انگار به شکلی عصبانی شده‌بود. عصبانی از تاریخ و خاندان قدرت که تاریخ را به همان شکلی که مطابق شعور و تمایلشان است می‌نویسند. ناگهان احساس‌کردم که در فضای صحبت‌هایی قرارگرفته‌ام که بی‌شباهت به صحبت‌های «ملاسلیم کبوترانی» نیست اگر چه از بُعدی دیگر. هرچند نگاه «ملاسلیم» به پدیده‌هایی از این دست، نگاهی آرام و خونسردانه و بسیار دور از احساسات فردی‌بود. در این میان، نگاه همسر «مهاسانی» یعنی خانم «گلزاری» به شوهر خود، نگاهی تحسین برانگیز و شاگردانه بود. شاید بدان‌دلیل که چنان بحث‌هایی در فضای خانوادگی آنان یا کم بوده و یا اصلاً پیش نیامده‌است. صحبت‌های «مهاسانی» نشان می‌داد که او نیز آدم پیاده‌ای نیست اما در مجموع، علاقه‌ی چندانی به تداوم بحث ندارد. شاید همان کنجکاوی آغازین، او را به شکلی واداشته‌بود که کمی هم از تاریخ سخن‌بگوید. اما خانم «گلزاری» که انگار شوق برانگیزاننده‌ای در جانش شناورشده‌بود، خطاب به شوهرش‌گفت:

 

« واقعاً برای انسان باید انگیزه‌ای وجود داشته‌باشد تا بتواند و یا بخواهد تجربه و دانش خود را در اختیار دیگران بگذارد. درست است که خانه‌ی ما محفل آدم‌های فهمیده و تحصیل کرده‌است اما در مقایسه با همین چندکلمه‌ای که شما در این‌جا مطرح‌کردی، نشان می‌دهد که اگر مستمع خوب و محیط مناسب وجود داشته‌باشد، آدم به سر ذوق می‌آید و اندیشه‌هایی را که در ذهن خود دارد، مطرح می‌سازد. همان‌طور که خود شما همیشه شاهد هستی، در خانه‌ی ما با وجود آن که افراد تحصیل‌کرده، رفت و آمد دارند اما حرف‌هایی که رد و بدل می‌شود، به طور عمده، تکراری و تشریفاتی است. بیشتر حرف‌ها، محور عادیات زندگی‌است و ما نیز به همین‌گونه حرف‌ها، عادت کرده‌ایم. مهم‌تر از همه آن که تصور می‌کنیم که حرف‌های روشنفکرانه می‌زنیم. غافل از آن که این حرف‌های عادی را با لحنی برزبان می‌آوریم که انگار در باره‌ی گوشه‌ای از فلسفه و عرفان ایرانی، داد سخن داده‌ایم. به عنوان مثال، این یک از توانایی و عقل آن یک تعریف می‌کند و یا آن یک، در باره‌ی زیبایی و گرانی وسایل جدیدی که فلانی به تازگی خریده، دادسخن سرمی‌دهد. واقعیت آنست که همین چندکلمه‌ای که شما برزبان آوردی، دل مرا به جایی برد که آرزو می‌کردم این رفت و آمدهای تشریفاتی وجود نداشت و آدم می‌توانست دور از بخور بخورهای رقابت‌آمیز مهمانی و بازپس‌دادن آن، به موضوع‌هایی از این قبیل برسد. البته باید اقرارکنم که خود من هم در این زمینه بی‌تقصیر نیستم. مهم آن نیست که ما خانم‌ها در طول روز چه شغلی داریم و چه حقوقی می‌گیریم. مهم آنست که وقتی به خانه می‌آییم، تبدیل به همان کدبانو می‌شویم که باید دور هرچه فکرکردن و وارد بحث شدن است را خط بکشیم تا غذا نسوزد، چای سرد نشود و به مهمانان عزیز نیزخوش بگذرد.»

 

«اسماعیل مهاسانی» در حالی که به دقت به حرف‌های همسرش گوش می‌کرد، دوست داشت موضوع خانه و خانواده را از مقوله‌ای که در آن‌جا مطرح بود جداکند. از این رو با بیان این جمله‌ی متعارف که:«بله حق باشماست. می توانیم در این زمینه، بعداً بیشتر حرف‌بزنیم»، موضوع صحبت را به تاریخ بیهقی کشاند و گفت:«من البته خیلی خوشحالم که شما در آتش دانستن و کشف مناسبات اجتماعی می‌سوزید. ای‌کاش، شمار بیشتری از جوانان ما، چنین گرایش‌هایی داشتند. البیته همین هم که اکنون در برابر خود می‌بینم غنیمت‌است. اما بد نیست که من هم به موضوعی اشاره‌کنم که شاید در آینده به درد شما بخورد. درست است که بسیاری با تاریخ بیهقی و حتی سرنوشت شخصیت‌های کارساز و مهم آن بیگانه‌اند اما باید بگویم که در شش فرسنگی شهر ما، شخصی زندگی می‌کند به نام «منصور بیهقی‌تبار». البته نام اصلی او «منصور حادث‌آبادی» بوده که در بزرگسالی، آن را به نام جدید، تغییر داده‌است. او مدعی است که تبارش به شخص «ابوالفضل بیهقی» می‌رسد و همه‌ی نیاکان او، از روستای «حادث‌آباد» امده‌اند. البته تا آن‌جا که اطلاعات ناقص من حکم می‌کند، روستای مورد نظر که می بایست در اطراف بیهق و بخش«ششتَمَد/Sheshtamad» وجود داشته‌باشد، دیگر وجود ندارد. شخص مورد نظر، بازنشسته‌ی اداره‌ی کشاورزی است. او در سال‌های جوانی از دهستان بیهق، به شهر ما نقل مکان‌کرده و در همین جا پس از ازدواج، ماندگار شده‌است. او به «ابولفضل بیهقی»، عشق پرشوری دارد و در این راه و برای جمع‌کردن همه‌نوشته‌هایی که در باره‌ی وی و کتابش آمده، از هیچ‌گونه تلاشی فروگذار نکرده‌است.»

ادامه‌دارد

تاریخ بیهقی و جنون وفاداری (بخش دهم)


در شماره‌ی پیشین، به آخرین بخش ازحرف‌های «ملاسلیم» رسیدیم که به این نکته اشاره می‌‌کرد که اگر عظمتی برای شخصیت «حسنک وزیر» وجود داشته‌باشد و احترامی برای مرگ مظلومانه‌ی او، نه از آن روست که او یکی از مظلوم‌ترین شخصیت‌های مشهور و یا گمنام تاریخ بوده‌است. مرگ‌های بسیاری از این دست، ستمگرانه‌تر و دردناک‌تر، از سوی قبیله‌های کور و کر ستم بر آحاد انسانی وارد آمده‌است. اگر این مرگ، تا این‌حد، توجه اهل اندیشه و قلم را به خود جلب کرده، قلم «ابوالفضل بیهقی» و وفاداری مستمر او به اصل انصاف و خردمندی بوده‌است. پس از صحبت‌های «ملاسلیم کبوترانی»، ما راهی شهرشدیم با این اندیشه که شوق من برای آموختن، موجب آن نشود که دوست من «مرتضی» که مرا در این سفر همراهی کرده‌بود، بیشتر از آن دچار خستگی و دلزدگی روحی گردد.

 

با شنیدن دعوت درشکه‌چی برای سوارشدن، هر دو دوان دوان، خود را به درشکه رساندیم. از او تشکر کردیم و سوارشدیم. من به او گفتم هرمقدار کرایه‌اش بشود با کمال میل برای هردو نفرمان خواهم‌پرداخت. من به اندازه‌ی کافی با خود پول دارم. و اضافه‌کردم که چندساعت قبل هم وقتی به «کبوتران» آمدیم با درشکه آمدیم. ما فقط نمی‌دانستیم که چقدر در آن‌جا می‌مانیم و گرنه از درشکه‌چی قبلی خواهش می‌کردیم که در یک ساعت معین به دنبالمان بیاید. کلام قاطع و اعتماد به نفس آشکار من برای پرداخت کرایه‌ی درشکه‌‌، واکنشی شبیه به احترام و تحسین را از سوی شخص درشکه‌چی برانگیخت. او در جواب من گفت:«آفرین پسر خوب! هنوز که نان‌آور خانه نشده‌ای این قدر به خودت و به جیبت اطمینان داری. مطمئن هستم که وقت نان‌آور خانه و خانواده بشوی، این اعتماد به نفست چندبرابر خواهدشد.» من چیزی برای گفتن نداشتم جز آن که سکوت کنم و در زیر لب، تشکری آهسته که حتی خودم صدای آن را نشنیدم. البته لحظه‌ای که از رکاب درشکه بالارفتم، چشمم به آقا و خانمی افتاد که در قسمت اصلی درشکه، روی صندلی نرم و چرمی شرابی رنگ آن نشسته‌بودند. تا چشم ما به آن‌ها افتاد، به هردوی آن‌ها سلام‌کردیم. زن و مرد، مقداری خود را جمع و جور کردند تا جا برای یک‌نفر در کنارشان خالی بشود اما نفر دیگر می‌بایست بر روی تخته‌ای که روبروی صندلی اصلی و بزرگ درشکه جاسازی شده بود، بنشیند.

 

کمی که به راهمان ادامه‌دادیم، متوجه شدم که درشکه‌چی قبل از آن‌که ما را صدا بزند، از آن آقا و خانم اجازه گرفته‌بود که اگر امکان دارد، ما را دعوت به سوارشدن‌کند. این حرف‌ را آن‌ها وقتی برزبان آوردند که من به نیابت خود و دوستم از آن‌دو نفر معذرت‌خواهی کردم که با آمدنمان، دست  و پایشان را تنگ کرده‌ بودیم. در آن‌جا بود که مرد مسافر گفت:«هرگز چنین نیست. ما اصلاً متوجه شما نشدیم. چون اگر شما را دیده‌بودیم، به درشکه‌چی می‌گفتیم که سوارتان‌کند. اما او وقتی گفت که شما پای پیاده به طرف شهر می‌آیید و از ما که درشکه را دربست اجاره کرده‌بودیم، اجازه گرفت که شما نیز سوارشوید، من و همسرم لحظه‌ای تردید نکردیم.» در آغاز سوارشدن، من و «مرتضی»، سخت خود را غریبه احساس می‌کردیم. اما آرام آرام، با رد و بدل کردن نگاه‌ها و لبخندها، فضای یخ‌بسته و ساکت میان ما، تبدیل به فضایی دیگرشد. قیافه‌ی مرد مسافر نشان می‌داد که او  یا کارمند یکی مؤسسات دولتی بود و یا معلم یکی از مدرسه‌های شهر. البته اگر در شهر ما معلم بود، می‌بایست که او را قبلاً در جایی دیده‌بودم. اما بیشتر به آن می‌برازید که کارمند یکی از مؤسسه‌های دولتی باشد. زیرا نوع لباس پوشیدنش، نوعی دارنگی را به تماشا می‌گذاشت و اگر هم دارندگی‌ای در کار نبود، حداقل این نکته را نشان می‌داد که به سر و وضع خود، به اندازه‌ی کافی اهمیت می‌دهد. برخورد مرد مسافر، گذشته از ادب، نوعی همدلی را نیز انعکاس می‌بخشید. همسرش که اگر چه چادر به سرداشت اما مشخص بود که چادرش نه برای پنهان کردن صورت و بدن بلکه بیشتر برای رعایت یک عادت و سنت اجتماعی است بی‌آن‌که به انجام آن مجبور باشد. زنی بود بالای چهل‌سال. اما بسیار زیبا، خوش برخورد و مهربان می‌نمود.

 

پس از گذشت لحظاتی که انگار، مرد مسافر در حال ارزیابی فضای گفتگوها بود، خطاب به من که روبروی او و همسرش نشسته‌بودم به حرف‌آمد و گفت:«به روستای کبوتران به دیدار کسی رفته‌بودید؟» جواب من، جز «بله»چیز دیگری نبود. «مرتضی» چنان در خود فرو رفته به نظر می‌رسید که حتی علاقه‌ای به صحبت‌کردن هم نداشت. احساسم آن بود که عجله‌داشت تا هرچه زودتر، خود را به شهربرساند و از فضای مسائل سنگین و جدی و برخورد با بزرگ‌ترهای نا آشنا و همچنین برخی ملاحظات کلامی و رفتاری، خلاص شود. اما از طرف دیگر، من دوست‌داشتم که اگر فضا مساعدشد، شرح مفصلی از دیدارم با مرد وارسته و فهمیده‌ای همچون «ملاسلیم کبوترانی» برای او بازگویم. دقایقی بیشتر طول نکشید که مرد مسافر، پرسش دومش را مطرح‌کرد:«حتماً به دیدار قوم و خویش نزدیکی رفته‌بودید؟» من در جوابش توضیح دادم که آن شخص، هیچ‌گونه رابطه‌ی خویشاوندی با ما نداشته اما من و دوستم «مرتضی» برای گرفتن جواب یک پرسش تاریخی به دیدن او رفته‌بودیم.» در همین لحظه، «مرتضی» که تصور می‌کردم حتی به حرف‌های ما گوش نمی‌کند، به حرف آمد و گفت:«البته من هیچ پرسشی از او نداشتم. وظیفه‌ی من آن بود که دوستم را تا روستای «کبوتران» همراهی‌کنم تا تنها نباشد.» حرف‌های من و «مرتضی»، لبخندی احترام‌آمیز برلبان زن و مرد جاری ساخت. زن البته چیزی نگفت. میدان، دست شوهرش بود.

 

مرد مسافر گفت:«چه خوب! چه خوب! آفرین به شما که در این سن و سال، حتی برای گرفتن جواب یک پرسش، چنین راه دور و درازی را طی می‌کنید و آفرین به این جوان خوب که دوست خودش را هم در این‌جور وقت‌ها تنها نگذاشته‌است.» مرد مسافر، بعد از تک سرفه‌ای که می‌خواست راه گلویش را صاف‌کند به حرف‌هایش ادامه‌داد: «اما من فکر می‌کنم که پرسش شما چه بوده که جوابتان را در شهر پیدا نکرده‌اید و بعد، راه کوه و بیابان را پیش گرفته‌اید تا کسی را در آن دوردست‌ها پیداکنید.» من جواب‌دادم:«برای من، مهم‌ترین مسأله آن بود که بتوانم جوابی برای پرسشی که ذهنم را به بازی گرفته‌بود، پیداکنم. تا آن‌جا که می‌دانم، هیچ‌یک از معلم‌های مدرسه‌ی ما آنقدر سواد نداشتند و یا ندارند که بتوانند جواب چنین سؤال‌هایی را بدهند. اگر هم در شهر ما آدم‌های باسوادی پیدا بشوند، وقتی که من به آن‌ها دسترسی ندارم و یا نمی‌توانم جواب سؤالم را بگیرم، چه فرقی می‌کند که ‌کسی در شهر ما باشد یا نباشد.» مرد مسافر که بعداً خود را به عنوان «اسماعیل مهاسانی»، کارمند شرکت نفت معرفی‌کرد، کسی بود که بر حَسَب تصادف، در روستای «کبوتران»، یک باغ انگور داشت. وقتی که من گفتم که سؤالم چه بوده و به سراغ چه کسی رفته‌ام، گُل از گُلش شکفت. او در جواب من گفت:«البته حرف حساب، یا جواب ندارد یا اگر جوابی هم داشته‌باشد، فقط قبول‌کردن است.» لحظاتی بعد، فهمیدم که همسر او، خانم «گُلزاری»، یکی از دبیرهای ریاضی دبیرستان‌های دخترانه‌ی شهر ما بود. زیرا پس از آن که صحبت به «ملاسلیم» کشیده‌شد، او نیز از شخصیت وی بسیار تعریف کرد و حتی گفت که دختر ملاسلیم را چندسال پیش، یکی‌دوبار ملاقات کرده‌است. هردو بر این نکته، تکیه داشتند که «ملاسلیم» از نظر دانش و شعور، در این دور و برها، همتا ندارد. عیب بزرگ او انست که انسانی عزلت‌گزین و در خود فرورفته‌است و حتی علاقه‌ای به رفت و آمد با دیگران ندارد. تنهایی و کتاب‌خواندن را برهرچیز دیگر ترجیح می‌دهد.

ادامه دارد

تاریخ بیهقی و جنون وفاداری(بخش نُهُم)


مرگ «حسنک وزیر» به عنوان مرگ زورس، تحمیلی و ناعادلانه‌ی یک شخصیت برجسته‌سیاسی و اجتماعی دوران خود، از سوی حکومت مسعود غزنوی، به خودی خود نمی‌توانسته در طول تاریخ، تا این حد، ذهن و اندیشه‌ی ایرانیان را به خود مشغول‌دارد. اگر مرگ او، نفرت بسیاری را به سوی «مسعود غزنوی» و شخص «بوسهل زوزنی» متوجه کرده‌است می‌تواند معلول عوامل دیگری باشد. از جمله‌ی آن‌ها می‌توان به توصیف‌ها و زمینه‌چینی‌های واژگانی ابوالفضل بیهقی و صداقت او در بیان مفاهیمی اشاره‌کرد که از یک‌سو خشم او را به ناروایی‌های رفتاری آن دوران نشان می‌دهد و از سوی دیگر، محبت و احترام وی را به مردان و زنانی به تماشا می‌گذارد که با شخصیت محکم خود در پای باورهای خویش، به هرقیمتی که دشمن می خواسته هزینه‌ی آن را از آنان بگیرد، ایستاده‌اند.

 

چنین به نظر می‌رسید که صحبت های «ملاسلیم» را سرِ باز ایستادن نبود. در ذهن او، اندیشه هایی می جوشید که در طول این سال ها، مجالی برای بیرون آمدن نداشته بود. اما اینک، یک نفر از راه علاقه و اشتیاق، پرسشی را مطرح کرده بود که دقیقاً به همان ذهنیاتی برمی گشت که سالیان دراز، اندیشه های او را به خود مشغول داشته بود. اینک که چنان مجالی فراهم آمده بود، چه جای آن بود که انسان در این زمینه، اهمال ورزد و یا سکوت کند. «ملاسلیم همچنان به صحبت هایش ادامه‌داد:«یکی از نکات تأمل‌انگیز در این ماجرا آنست که همه‌ی دوستان و یاران «حسنک» که آنان خود نیز در دربار «مسعود غزنوی» شغلی داشته‌اند، می‌دانستند که وی نه کاری کرده‌بود که سزاوار مرگ باشد و نه شخصیتی بود که بخواهد سامانه‌ی حکومت غزنویان را حتی با برکناری خویش به خطربیندازد که آنان بدین وسیله، می‌خواستند او را از صحنه‌ی هستی بردارند. اما صرف نظر از استدلال‌هایی این چنین، آن‌ها تصمیم خود را مبنی بر نابودی «حسنک» گرفته‌بودند. از این‌رو از دست دوستان و یارانی که خود را به وی نزدیک احساس می‌کردند، کاری ساخته نبود. اگر چیزی هم می‌گفتند بیشتر بدین شکل‌بود که شاید فرجی حاصل‌شود و «حسنک» از مرگی آن‌چنان ظالمانه رهایی‌یابد. حتی این‌ نوع گفتن در آن دقایق تلخ و مهاجم، بیشتر از سر ناتوانی و تسکین بود تا گشودن گرهی از کار مردی نه آن‌چنان خُرد. حتی ابوالفضل بیهقی که گذشته از دبیری، در عمل و مناسبات اجتماعی، نزد بسیاری از درباریان، از احترام و اعتبار خاصی برخوردار بوده، در این زمینه کاری نمی‌توانسته‌است کرد. او نه مرد توصیه و خواهش بوده و نه کسی که به شکلی در دربافت بندو بست‌های سیاسی زمانه‌ی خود قرارگرفته‌باشد و یا مُهره‌ای از مُهره‌های بازی به شمارآید. وفاداری عمیق، احترام‌برانگیز و مداوم او، به آن اصولی بوده‌است که یک انسان سالم، اندیشمند و آینده‌گر می‌توانسته‌است داشته‌باشد.

 

در این دوران که ما در این‌سوی خط طولانی زمان ایستاده‌ایم، نُه قرن با دوران ابوالفضل بیهقی فاصله‌داریم. او در زمانه‌ای زندگی می‌کرده که هرگز اطمینان آن‌را نداشته‌است که بداند همه‌ی نوشته‌های او، به سادگی و به سلامت به دست آیندگان خواهدرسید. اما او تا آن‌جا که وظیفه‌ی آگاهانه و وفادارانه‌اش ایجاب می‌کرده، نوشتنی‌ها و گفتنی‌های خویش را به صفحات کاغذ کشانده‌است.  با توجه به آن‌که شماره‌ی مجلدات تاریخ او را تا سی جلد می‌دانند، اگر در گیرودار حوادث روزگار، کتاب کنونی او از میان رفته‌بود و دیگر مجلدات تاریخی او باقی مانده‌بود، بی‌تردید بسیاری نکات دیگر که نشان از همان فساد، همان بند و بست‌ها و همان توطئه‌ها و آدم‌کشی‌ها داشت، به آیندگان انتقال می‌یافت. اما چه بسا، در آن هنگام، نگاه ما به «حسنک» و مرگ او، نگاه دیگری بود. مانند مرگ بسیاری از کسانی که در همان دوران، قربانی توطئه‌های درباریان مسعود شده‌بودند. شخصیت‌هایی مانند «خوارزمشاه آلتونتاش» و «حاجب علی قریب» که هردو از شخصیت‌های بزرگ و وفادار دودمان غزنویان، با همه‌ی اعتبار و حرمت چه در دربار محمود غزنوی و چه حتی به ظاهر در دربار مسعود، ناگهان در سرانه‌ی پیری، در قربانگاه توطئه‌های سیاه آنان، مستقیم یا غیر مستقیم، جان خود را ازدست دادند. اما در این میان، نه ابوالفضل بیهقی قلم خود را برآنان و مرگشان گریانده‌است و نه حتی دیگر تاریخ‌نویسان در این زمینه، از خشم و مهر خویش نسبت به دشمن و دوست، برای اجرای توطئه‌هایی از این دسیت، مدد جسته‌اند تا آن را با همه ی شدت خویش به آیندگان انتقال دهند. البته این را باید گفت که ابوالفضل بیهقی، تنها یک بار قلم را بر مرگ کسی گریانده است، که آن شخص، کسی جز استادش «بونصر مُشکان» نبوده‌است. اما آن چه را که در توصیف مرگ «حسنک» بر زبان آورده، در همه‌ی طول تاریخ، بی آن که خود بدان واقف باشد، بسیارانی را گریانده است.»

 

«ملاسلیم کبوترانی» با آن چهره‌ی آرام اما تکیده، در خلال مدت‌زمانی که با ما و برای ما صحبت می‌کرد، با همه‌ی خشمی که نسبت به «مسعود غزنوی» و «بوسهل زوزنی» داشت، چنان گل از گُلش شکفته‌ شده‌بود که اگر وقت و امکانات اجازه می‌داد، به نظر می‌رسید که دوست‌داشت ساعت‌های بسیار دیگری را فقط در باره‌ی تاریخ بیهقی و سرنوشت مردان و زنانی که در آن به توصیف کشیده شده‌اند، داد سخن بدهد. اما او خود احساس کرده‌بود که دوستم «مرتضی» این پا و آن پا می‌کند تا هرچه زودتر، روستای «کبوتران» را ترک‌کنیم و راهی شهرشویم. خستگی و ملال، جان او را در خود گرفته‌بود. به همین دلیل از محبت‌های «ملاسلیم» تشکر‌کردیم و روستای «کبوتران» را برای رفتن به شهر پشت سرگذاشتیم. البته ما می‌بایست پای پیاده، اول خود را به جاده‌ی بزرگی می‌رساندیم که همه‌ی روستاهای آن منطقه را به یکدیگر از یک‌سو و به شهر از سوی دیگر پیوند می‌داد. در همان جاده‌بود که گاری‌ها و درشکه‌ها در رفت و آمد بودند و ما می‌توانستیم با بلندکردن دست و پرداخت مبلغی پول، خود را به شهر برسانیم. وقتی که به جاده رسیدیم، شاید نیم‌ساعتی همچنان معطل‌شدیم تا وسیله‌ی نقلیه‌ای از راه برسد. البته روستائیان بسیاری، میان روستاهای اطراف و شهر در رفت و آمد بودند. پاره‌ای از آنان، پای پیاده، راه را طی می‌کردند. عده‌ای سوار برالاغ، برخی با قاطر و یک‌نفر را نیز دیدیم که براسبی راهوار سوار بود و داشت از طرف شهر به روستای خویش می‌رفت. پیشنهاد مرتضی آن بود که بیشتر از آن منتظر نمانیم و همراه مردانی که به سوی شهر روان هستند ما نیز روانه‌شویم. نیازی نبود که به آنان چیزی بگوییم. همین‌قدر که چندنفر از جلو و شماری از عقب، در جاده‌ی مورد نظر به سوی شهر راهی بودند، کافی بود که انسان، احساس امنیت‌کند. البته در قیافه و رفتار ما، چیزی که بر ترس و یا سرگردانی دلالت کند، آشکار نبود. از این رو، به طور طبیعی، نظر کسی هم به سوی ما جلب نمی‌شد. هنوز در همین گیر و دار تصمیم‌گیری بودیم که درشکه‌ای از دور پدیدارشد و تقریباً به سرعت از جلو ما گذشت. اما لحظه‌ای بعد توقف کرد و مرد درشکه‌چی از محل هدایت درشکه پایین‌آمد و از همان فاصله با صدای بلند پرسید که آیا ما راهی شهرهستیم؟ جواب ما «بله» بود. او ادامه‌داد:«اگر دوست‌دارید می‌توانید با درشکه‌ی من به شهر بیایید. نگران کرایه‌اش نباشید. من از شما چیزی نمی‌خواهم.»

ادامه دارد