ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش سوم)
در زندگی هریک از ما، خاصه در دوران کودکی و نوجوانی، گاه رویدادهایی کوچک، میتواند سرچشمهی تحولاتی باشد که حتی در آیندهی زندگیمان، نقش کارسازانهای ایفاکند. البته این را نیز باید گفت که زندگی انسان، مجموعهای از دو عنصر غیرقابل انکار پایهایاست که یکی از آنها، ریشه در قانونمندیها، قراردادها و عرف و عادتهای اجتماعی دارد و آن دیگری، ریشه در تصادفهای کور و کر. تصادفهایی که گاه دور از پیشبینی ما، دور از ارادهی فردی و جمعی ما با کوچکترین تغییر در مناسبات انسان با طبیعت و اجتماع، ناگاه رُخ میدهد. این رُخدادن، گاه میتوانستهاست برای آنان که درگیرش هستند، نتیجهای فاجعهبار درپی داشتهباشد و گاه حاصلی که میتوانسته زندگی ما را در مسیر شکوفایی و روشنی سوقدهد. من نیز به سهم خویش، در مسیر چنین رویدادهایی همچون دیگران، کم یا زیاد، قرارگرفتهام. به نظر من، آشنایی هریک از ما در آن دوران خامی و بازیگوشی، با هریک از شخصیتهای اندیشمند وطنی و یا جهانی، در عمل رویداد مبارکقدمی میتوانستهاست تلقیشود.
این نخستین خاطرهی من از عارف میهنه بود. من در آن هنگام، سیزده سال بیش نداشتم. کلاس هفتم را تمام کردهبودم و منتظر ورود به کلاس هشتم بودم. اگر بگویم که آن مجموعهی شعر به همت «سعید نفیسی» چاپ شدهبود، میتواند هم درستباشد و هم نادرست. علت درستیاش آنست که «سعید نفیسی» چنان مجموعهای از اشعار منتسب به ابوسعید ابوالخیر را سالها قبل از آن که من به آن مجموعه برخوردکنم، انتشاردادهبود. علت نادرستیاش آنست که ممکن است من در سالهای بعد به دلیل آگاهی از این مجموعه، به این نتیجهی قطعی رسیدهام که آن شعرها به همت این استاد منتشر شدهاست. البته این نکته را از آن رو میگویم که آن مجموعه که در زیر پای آن رهگذر در بخش پایینخیابان و در شرق حرم امام رضا، پارهشده بود، پس از یکی دوسال در خانهی ما ناپدیدشد. البته این را نیز باید گفت که در کشورما، برای نشر شعر شاعران کلاسیک، اغلب سرهای پرسودای بسیاری پدیدار میشوند که بیتوجه به درستی متن و یا آگاهی از ویرایش معتبر، آن را به چاپ میسپرند. شاید برای برخی، علاقهی شخصی، بزرگترین انگیزهی باشد اما برای شماری دیگر، فروش آن اثر و نفع مادی، یگانه انگیزهی انجام آن بودهاست و هست. خاصه اگر آن اثر، مربوط به شاعری باشد که مردم به وی ارادت دارند.
باری، در آن روزها که نه سرگرمیهای آوایی و تصویری و یا دیجیتالی امروز بود و نه خانوادهها، توان آن را داشتند که با یک گله بچه به اینجا و آنجا سفرکنند، ما زندانیان سرنوشت محتوم پدران و مادرانمان بودیم. در آن صورت، فرصتی بود تا از جمله، من نیز در نبود کتاب و مجله و یا هرگونه خواندنی تازهی دیگر درخانه، آن مجموعه را با اشتیاق فراوان اما با درکی اندک، مکرر در مکرر بخوانم و حتی بسیاری از رباعی ها و چهارپارههای دلنشینش را حفظکنم. در آن خواندنهای مکرر بود که آن سه رباعی را که در آن شب سرد زمستانی از دهان پدر، بارها و بارها شنیدهبودم، در آنجا پیداکردم. البته در همان زمان و یا بعدتر، هیچگاه به آن اندیشه نیفتادم تا از پدر بپرسم که آن سه رباعی ابوسعید ابوالخیر را در کجا خوانده بوده و یا از که شنیده بودهاست که در آن جادهی روستایی، هم نوازشگر گوش من شدهبود و هم آرامشدهندهی ذهن نگران و ناآرام خود او. هرچند با شناختی که از پدرم داشتم، میتوانستم مطمئنباشم که او آن رباعیها را در جایی، از زبان کسی شنیدهبود و سخت بر دلش نشستهبود. جالب آن که آن شب، نخستینبار و آخرینبار بود که من آن رباعیها را از دهان وی شنیدم. حتی زمانی که مادرم آن مجموعهی شعر پارهشدهی ابوسعید ابوالخیر را پس از بازگشت به مسافرخانه به من پسداد، پدرم حتی کوچکترین کنجکاوی از خود نشان نداد که بداند آن کتاب کوچک چه بود که ذهن مرا آنگونه به خود مشغول کردهبود.
هنگامی که برای نوشتن این مقاله، یکبار دیگر به شعرهای منتسب به ابوسعید ابوالخیر مراجعهکردم، به سادگی، رباعیهایی را که در آن هنگام حفظ کردهبودم، بازیافتم. باوجود آن که در صحت و سُقم رباعیهای منتسب به او، صحبت های فراوان است اما تردید نباید داشت که هیچکس با قاطعیت نمیتواند بگوید که چندتا از آن رباعیها از سرودههای واقعی اوست. اما در این نوشتار، صحبت من بر سر آن نیست که به بررسی انتساب یا عدم انتساب رباعیهای جمعشده به عارف میهنه بپردازم. این کار اگر هم بخواهد روزی صورتگیرد، کار کسان دیگری است که آن را پیخواهندگرفت. شاید بیشترین علت در این اختلاف نظرها و نیز حتی کرامات و داستانهایی را که به وی نسبت میدهند در همان باشد که شیخ مهنه، در دوران زندگی خویش، این فلسفه را داشته است که خود، چیزی ننویسد و یا اگر سرودهای دارد، آن را برکاغذ نیاورد. البته صرفنظر از تواضع او و یا هرانگیزهی دیگر، باید گفت که به دلیل همان خواست و رفتاری که از وی در قرن چهارم و پنجم سرزده، ما به بسیاری از اطلاعات یقینی که میتوانستیم در بارهی او، حرفها و اندیشهها و رفتارهایش داشتهباشیم، دسترسی نداریم. گذشته از اینها، بسیاری از این رباعیها، بازتاب شخصیت و اندیشهی ابوسعید ابوالخیر نیز هست. بدین معنا که او، چه آنها را سروده باشد و چه نه، انتخابشان در هنگام گفتگو با اطرافیان و حتی رفتن به منبر و مجلس سماع، نشان از آن داشته که به مذاق عارف میهنه، خوش میآمدهاست. یا به عبارت دیگر، آنها را بهگونهای، بازتاب زبان حال خویش میدانستهاست. اینک چندپاره از رباعیهای دلپذیری را که من در همان دوران نوجوانی حفظ کردهبودم و هنوزهم همانها را دوست دارم، در اینجا میآورم.
بـــــــازآ بـــــــازآ هـــــــر آنچه هستی بـــازآ
گـــــــــر کافر و گبر و بـــــتپرستی بــــــازآ
ایــــــن درگـــــــــه ما درگه نومیدی نـیست
صد بــــــار اگـــــــر تـــــــوبه شکستی بـازآ
ای دلبر مــــــــا مباش بـــــــی دل بــــــر ما
یــــــــک دلبر مــــــــا به که دو صد دل بر ما
نــــــــه دل بـــــر ما نه دلبر انــــــدر بــــر ما
یـــــــا دل بــــــر ما فــــــرست یـــــا دلبر ما
از چـــــــرخ فلک گــــــــردش یکسان مطلب
وز دور زمــــــانه عـــــدل سلطان مــــــطلب
روزی پـنــــــج در جــــــهان خـــــواهی بــود
آزار دل هـــــــیـــچ مــــــــسلمان مــــطلــب
در سینه کسی کـــــه راز پـــــنهانش نیست
چـــــون زنــــده نــماید او ولی جانش نیست
رو درد طلب کـــــه عــــلتت بــــــیدردیست
دردیست کـــه هــــــیچگونه درمانش نیست
چشمی دارم هــــــمه پُـــــر از دیدن دوست
بـا دیده مرا خوشست چون دوست دروست
از دیــــده و دوست فـــــرق کـــــــردن نتوان
یـــا اوست درون دیده یــــا دیده خـود اوست
عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست
تـــا کرد مـــرا تهی و پُــــر کـــــــرد ز دوست
اجــــــزای وجـودم هــــــمگی دوست گرفت
نامیست ز مــــن بر مـن و باقی همه اوست
ادامه دارد