ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش سوم)


در زندگی هریک از ما، خاصه در دوران کودکی و نوجوانی، گاه رویدادهایی کوچک، می‌تواند سرچشمه‌ی تحولاتی باشد که حتی در آینده‌ی زندگی‌مان، نقش کارسازانه‌ای ایفا‌کند. البته این را نیز باید گفت که زندگی انسان، مجموعه‌ای از دو عنصر غیرقابل انکار پایه‌ای‌است که یکی از آن‌ها، ریشه در قانونمندی‌ها، قراردادها و عرف و عادت‌های اجتماعی دارد و آن دیگری، ریشه در تصادف‌های کور و کر. تصادف‌هایی که گاه دور از پیش‌بینی ما، دور از اراده‌ی فردی و جمعی ما با کوچک‌ترین تغییر در مناسبات انسان با طبیعت و اجتماع، ناگاه رُخ می‌دهد. این رُخ‌دادن، گاه می‌توانسته‌است برای آنان که درگیرش هستند، نتیجه‌ای فاجعه‌بار درپی داشته‌باشد و گاه حاصلی که می‌توانسته زندگی ما را در مسیر شکوفایی و روشنی سوق‌دهد. من نیز به سهم خویش، در مسیر چنین رویدادهایی همچون دیگران، کم یا زیاد، قرارگرفته‌ام. به نظر من، آشنایی هریک از ما در آن دوران خامی و بازیگوشی، با هریک از شخصیت‌های اندیشمند وطنی و یا جهانی، در عمل رویداد مبارک‌قدمی می‌توانسته‌است تلقی‌شود.

 

این نخستین خاطره‌ی من از عارف میهنه بود. من در آن هنگام، سیزده سال‌ بیش نداشتم. کلاس هفتم را تمام کرده‌بودم و منتظر ورود به کلاس هشتم بودم. اگر بگویم که آن مجموعه‌ی شعر به همت «سعید نفیسی» چاپ شده‌بود، می‌تواند هم درست‌باشد و هم نادرست. علت درستی‌اش آنست که «سعید نفیسی» چنان مجموعه‌ای از اشعار منتسب به ابوسعید ابوالخیر را سال‌ها قبل از آن که من به آن مجموعه برخوردکنم، انتشارداده‌بود. علت نادرستی‌اش آنست که ممکن است من در سال‌های بعد به دلیل آگاهی از این مجموعه، به این نتیجه‌ی قطعی رسیده‌ام که آن شعرها به همت این استاد منتشر شده‌است. البته این نکته را از آن رو می‌گویم که آن مجموعه که در زیر پای آن رهگذر در بخش پایین‌خیابان و در شرق حرم امام رضا، پاره‌شده بود، پس از یکی دوسال در خانه‌ی ما ناپدیدشد. البته این را نیز باید گفت که در کشورما، برای نشر شعر شاعران کلاسیک، اغلب سرهای پرسودای بسیاری پدیدار می‌شوند که بی‌توجه به درستی متن و یا آگاهی از ویرایش معتبر، آن را به چاپ می‌سپرند. شاید برای برخی، علاقه‌ی شخصی، بزرگ‌ترین انگیزه‌ی باشد اما برای شماری دیگر، فروش آن اثر و نفع مادی، یگانه انگیزه‌ی انجام آن بوده‌است و هست. خاصه اگر آن اثر، مربوط به شاعری باشد که مردم به وی ارادت دارند.

 

باری، در آن روزها که نه سرگرمی‌های آوایی و تصویری و یا دیجیتالی امروز بود و نه خانواده‌ها، توان آن را داشتند که با یک گله بچه به این‌جا و آن‌جا سفرکنند، ما زندانیان سرنوشت محتوم پدران و مادرانمان بودیم. در آن صورت، فرصتی بود تا از جمله، من نیز در نبود کتاب و مجله و یا هرگونه خواندنی تازه‌ی دیگر درخانه، آن مجموعه را با اشتیاق فراوان اما با درکی اندک، مکرر در مکرر بخوانم و حتی بسیاری از رباعی ها و چهارپاره‌های دلنشینش را حفظ‌کنم. در آن خواندن‌های مکرر بود که آن سه‌ رباعی را که در آن شب سرد زمستانی از دهان پدر، بارها و بارها شنیده‌بودم، در آن‌جا پیداکردم. البته در همان زمان و یا بعدتر، هیچگاه به آن اندیشه نیفتادم تا از پدر بپرسم که آن سه رباعی ابوسعید ابوالخیر را در کجا خوانده بوده و یا از که شنیده بوده‌است که در آن جاده‌ی روستایی، هم نوازشگر گوش من شده‌بود و هم آرامش‌دهنده‌ی ذهن نگران و ناآرام خود او. هرچند با شناختی که از پدرم داشتم، می‌توانستم مطمئن‌باشم که او آن رباعی‌ها را در جایی، از زبان کسی شنیده‌بود و سخت بر دلش نشسته‌بود. جالب آن که آن شب، نخستین‌بار و آخرین‌بار بود که من آن رباعی‌ها را از دهان وی شنیدم. حتی زمانی که مادرم آن مجموعه‌ی شعر پاره‌شده‌ی ابوسعید ابوالخیر را پس از بازگشت به مسافرخانه به من پس‌داد، پدرم حتی کوچک‌ترین کنجکاوی از خود نشان‌ نداد که بداند آن کتاب کوچک چه بود که ذهن مرا آن‌گونه به خود مشغول کرده‌بود.

 

هنگامی که برای نوشتن این مقاله، یک‌بار دیگر به شعرهای منتسب به ابوسعید ابوالخیر مراجعه‌کردم، به سادگی، رباعی‌هایی را که در آن هنگام حفظ کرده‌بودم، بازیافتم. باوجود آن که در صحت و سُقم رباعی‌های منتسب به او، صحبت های فراوان است اما تردید نباید داشت که هیچ‌کس با قاطعیت نمی‌تواند بگوید که چندتا از آن رباعی‌ها از سروده‌های واقعی اوست. اما در این نوشتار، صحبت من بر سر آن نیست که به بررسی انتساب یا عدم انتساب رباعی‌های جمع‌شده به عارف میهنه بپردازم. این کار اگر هم بخواهد روزی صورت‌گیرد، کار کسان دیگری است که آن را پی‌خواهندگرفت. شاید بیشترین علت در این اختلاف نظرها و نیز حتی کرامات و داستان‌هایی را که به وی نسبت می‌دهند در همان باشد که شیخ مهنه، در دوران زندگی خویش، این فلسفه را داشته است که خود، چیزی ننویسد و یا اگر سروده‌ای دارد، آن را برکاغذ نیاورد. البته صرف‌نظر از تواضع او و یا هرانگیزه‌ی دیگر، باید گفت که به دلیل همان خواست و رفتاری که از وی در قرن چهارم و پنجم سرزده، ما به بسیاری از اطلاعات یقینی که می‌توانستیم در باره‌ی او، حرف‌ها و اندیشه‌ها و رفتارهایش داشته‌باشیم، دسترسی نداریم. گذشته از این‌ها، بسیاری از این رباعی‌ها، بازتاب شخصیت و اندیشه‌ی ابوسعید ابوالخیر نیز هست. بدین  معنا که او، چه آن‌ها را سروده باشد و چه نه، انتخابشان در هنگام گفتگو با اطرافیان و حتی رفتن به منبر و مجلس سماع، نشان از آن داشته که به مذاق عارف میهنه، خوش می‌آمده‌است. یا به عبارت دیگر، آن‌ها را به‌گونه‌ای، بازتاب زبان حال خویش می‌دانسته‌است. اینک چندپاره از رباعی‌های دلپذیری را که من در همان دوران نوجوانی حفظ کرده‌بودم و هنوزهم همان‌ها را دوست دارم، در این‌جا می‌آورم.

 

بـــــــازآ بـــــــازآ هـــــــر آنچه هستی بـــازآ                                     

گـــــــــر کافر و گبر و بـــــت‌پرستی بــــــازآ

ایــــــن درگـــــــــه ما درگه نومیدی نـیست                                      

صد بــــــار اگـــــــر تـــــــوبه شکستی بـازآ

 

ای دلبر مــــــــا مباش بـــــــی دل بــــــر ما                                     

یــــــــک دلبر مــــــــا به که دو صد دل بر ما

نــــــــه دل بـــــر ما نه دلبر انــــــدر بــــر ما                                     

یـــــــا دل بــــــر ما فــــــرست یـــــا دلبر ما

 

از چـــــــرخ فلک گــــــــردش یکسان مطلب                                    

وز دور زمــــــانه عـــــدل سلطان مــــــطلب

روزی پـنــــــج در جــــــهان خـــــواهی بــود                                     

آزار دل هـــــــیـــچ مــــــــسلمان مــــطلــب

 

در سینه کسی کـــــه راز پـــــنهانش نیست                                    

چـــــون زنــــده نــماید او ولی جانش نیست

رو درد طلب کـــــه عــــلتت بــــــی‌دردیست                                    

دردیست کـــه هــــــیچگونه درمانش نیست

 

چشمی دارم هــــــمه پُـــــر از دیدن دوست                                    

بـا دیده مرا خوشست چون دوست دروست

از دیــــده و دوست فـــــرق کـــــــردن نتوان                                    

یـــا اوست درون دیده یــــا دیده خـود اوست

 

عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست                                    

تـــا کرد مـــرا تهی و پُــــر کـــــــرد ز دوست

اجــــــزای وجـودم هــــــمگی دوست گرفت                                    

نامیست ز مــــن بر مـن و باقی همه اوست

 

ادامه دارد
 

 

ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش دوم)


شاید شماری براین باورباشند که ادبیات و فرهنگ یک سرزمین، تنها به کتاب‌ها و نوشته‌هایی ختم می‌شود که در قفسه‌ی کتابخانه‌ها و کتابفروشی‌ها قراردارد و یا در کلاس‌های درس مدرسه و دانشگاه تدریس می‌گردد. اگر ما خود را به چنین دریافتی قانع‌سازیم، باید گفت که در عمل، یک ملت را از سرچشمه‌ی جوشان و پرتحرکی که در ذهن و رفتار مردم آن سرزمین قراردارد، محروم کرده‌ایم. ادبیات و فرهنگ یک سرزمین در جایی شکل می‌گیرد که مردم حضوردارند. ادبیات مکتوب، در عمل، بخشی از جلوه‌های فکر و فرهنگ‌است که از مناسبات مردم، ریشه گرفته‌است. زیرا این مردمند که زندگی‌کرده‌اند، اندیشیده‌اند، با نابرابری‌ها مبارزه داشته‌اند و سرانجام، حاصل همه‌ی آن‌ها در قالب‌های گوناگون ادبی، توسط کسانی دیگر، به مردم آن سرزمین عرضه شده‌است. اما باید آشکارا گفت که این، همه‌ی آن ادبیات نیست. بخشی دیگر از این ادبیات، نه نوشته می‌شود و نه از صافی پالایشگر قانونمندی‌های رایج اجتماعی می‌گذرد. این ادبیات، در ذهن مردم، مقداری سینه به سینه نقل می‌گردد و بخش زیاد دیگری از آن، در بستر زمان به شنزار خاموشی و فراموشی فرومی‌رود.

 

البته در سرزمین‌ ما، این بخش از جلوه‌های ادبی و فکری نیاکانمان، محل اعتنای چندانی نبوده‌است. اما با وجود این، یکی از نمونه‌های برجسته‌ای که تا این زمان به یادگار مانده، اندیشه‌ها و کرامات شیخ «ابوسعید ابوالخیر» است که نزدیک به صد و چندسال پس از مرگ او، توسط یکی از نوادگانش به نام «محمدبن مُنَوّر» جمع‌آوری شده است. او نیز بیشتر آن‌ها را از میان مردمی جمع‌آوری کرده که از پدران و پدر بزرگان خویش، نکاتی را سینه به سینه در باره‌ی «شیخ میهنه» شنیده‌بوده‌اند. تردید نمی‌توان داشت که اگر در زمان حیات شیخ میهنه و یا چندسالی بعد از آن- و نه با یک فاصله‌ی زمانی صد و چندساله- کسی برآن می‌شد که خاطرات و دریافت‌های خویش را از وی به زبان آوَرَد، حاصل آن، گنجینه‌ای می‌شد که ما امروزیان می‌توانستیم بادست‌های پُرتَری آن‌ها را در اختیار داشته‌باشیم، در باره‌شان بیندیشیم و دریافتی واقع‌بینانه‌تر از مناسبات اجتماعی مردم آن دوران، در ذهن خویش فراهم آوریم. باری، همچنان‌که در بخش پیشین این نوشتار یادآورشدم، هدف من از این رشته یادداشت‌ها، چیدمان نگاه‌های پراکنده‌ی مردمان پیرامون من است به شخصیت ابوسعید ابوالخیر که قطعاً همان نگاه ها نیز، در خلال آن سالیان، تأثیر کارسازخویش را چه مثبت و چه منفی، بر ذهن من، به جا گذاشته‌است. اینک به آن خاطرات خُردسالی که در شماره‌ی پیش مطرح‌کردم برمی‌گردم و آن شب سرد و بیم‌انگیز که از دیدگاه پدرم، می‌توانست برای ما «گردابی هایل» از حیوانات درنده‌‌ای باشد که در پی سیرکردن شکم خویش، از کوه و کمر به جلگه آمده‌بودند.

 

در آن‌شب، اگر چه بسیاری از واژه‌های آمده در آن شعرها به تنهایی می‌توانست برای من قابل فهم‌باشد اما مفهوم کلی آن، بیشتر به دریایی‌ شباهت‌داشت که در ظرف کوچک ذهن من، هرگز نمی‌گنجید. من نه درکی از مفهوم دریا‌گونه‌ی آن‌ شعرها داشتم و نه از خُردی ظرف ذهن خویش آگاهی. اما همان اندازه که نمی توانستم معنای آن سه رباعی را در چنگ شعور خود بگیرم، حکایت از ناتوانی من می‌کرد. پدر با صدایی که گویی از گستره‌ی وجود خود، از افقی به افق دیگر پیغام می‌داد، شعرها را مکرر در مکرر می‌خواند. انگار آن بخش دردمندانه و آزره‌حال وجود او، برای آن بخش هُشیوار و اندیشمند وجودش پیغام می‌فرستاد. پیغامی که از آنِ کسی دیگر بود اما پدر، احتمالاً نزدیکی غریبی، میان آن نیمه ها‌ی وجود خویش و آن شعرها احساس می‌کرد. گمان من برآن است که او با هر وقفه‌ای که در خواندن آن‌ها به وجود می‌آورد، می‌خواست نَفَسی تازه‌کُنَد و مهم‌تر از همه، کمی با شعر مورد نظر فاصله بگیرد و سپس باردیگر، لذت آن را با خواندن مجدد، مکررسازد. اگر حتی در همان دقایق، در رابطه با آن شعرها، پرسشی هم به ذهن من می‌رسید، از آن پرسش‌ها نبود که اگر برایش جوابی وجود نمی‌داشت، جان شیفته‌ی من در سوز دانستنش خاکسترمی‌شد. باری، آن شب، سرانجام سلانه سلانه، به روستای پدر رسیدیم. گرگی و کفتاری برما ظاهر نشد اما ظاهراً پدر چنان خود را از نظر روحی خسته احساس می‌کرد که خیلی سریع دوست داشت چُرتی‌بزند تا حالش کمی بهترشود. اما من که در طول راه با صدای دلنشین او و واژه‌های آشنا و ناآشنای شاعری ناشناخته به اُلفت نشسته‌بودم، همه‌ی سلول‌های وجودم از تلاطم آن حال و مقال، سرشار بود. در ذهن خام و پروازنده‌ی من، حتی این اندیشه نیز خطورنمی‌کرد که آن شعرها از آنِ کیست. چه بسا اگر چنان اندیشه‌ای نیز بر من راه می‌یافت، لازم نمی‌دانستم که ذهن وی را در آن لحظه‌‌های تاریکی و نگرانی، شیدایی و درخود فرو رفتن، بدان مشغول دارم.

 

چندسالی از این ماجراگذشت. نه من در پی کشف شاعر آن شعرها بودم و نه پدر در مناسبت یا مناسبت‌هایی دیگر، آن شعرها و یا نمونه‌هایی شبیه آن‌ها را برای من بازخوانی‌کرد. به نظر می‌رسید که به عنوان یک رویداد که هیچ‌گونه پیامدی برآن نمی‌توان متصورشد، این ماجرا در آستانه‌ی فراموشی قرارگرفته‌بود و شاید هم خاموشی. اما رویدادی دیگر، مرا به دنیای آن شعرها و شاعر آن نزدیک‌ساخت. چندسال بعد، در یکی از تابستان‌های داغ که ما فارغ از مدرسه و معلم، در کوی و برزن بازی می‌کردیم، پدر تصمیم‌گرفت که همراه مادر و من که پسر بزرگ‌ترخانواده‌بودم به قصد زیارت، به مشهد مسافرت‌کند. در آن هنگام، این نخستین سفر من به خارج از شهر خودمان بود. آن‌هم شهر دیگری که بسیاری از مردم، خاصه از کشورهای اطراف، آرزوی آن‌را داشتند تا با دریافت مدرک عالی «مشهدی» که برابر‌بود با عنوان «کربلایی»، به شهر و روستای خویش‌ برگردند و اعتبار مالی، اجتماعی و مذهبی بسیار سنگینی را نیز باخود یدک‌بکشند. پدرم در کوچه پس‌کوچه‌های «پایین‌خیابان» که بخش شرقی حرم به شمار می‌آمد، اتاقی اجاره‌کرد تا اول، خیالمان از بابت جای خورد و خوراک و خواب راحت‌باشد تا بعد راهی زیارت و سیاحت شویم. سفری را که پدر نیت کرده‌بود، دَه‌روزه‌ بود. در یکی از بعدازظهرهایی که آدم‌ها مثل مور و ملخ، بی‌آن‌که حتی چشم در چشم هم بدوزند، در رفت و آمد بودند، او تصمیم گرفت ما را به بازار ببرد تا هدایایی را که قرار بود برای خود و دیگران بخریم، انتخاب‌کنیم. در یکی از همان مغازه‌ها که مادرم مشغول خریدن مقدار زیادی مُهر و تسبیح‌بود، من نیز سرگرم دیدن و ورق‌زدن کتاب‌ها و دفترهایی بودم که در همان مغازه، در بخش دیگری گذاشته شده‌بود. مغازه‌ی مورد نظر، شاید بیشتر از 9 متر وسعت نداشت اما به اندازه نهصد متر، برآن، کالاهای گوناگون، تلنبارشده‌بود. در حالی که داشتم اولین کتابی را که در بالای کتاب‌های دیگر قرارداشت، ورق می‌زدم، بر اثر پخش شدن بوی انواع و اقسام ادویه، چنان عطسه‌ای مرا فراگرفت که با تکان ناگهانی دستم، کتابی را که ورق می‌زدم، به کف کوچه، از دست دادم. از بخت بد، در همان لحظه، عابری که از آن‌جا می‌گذشت، نیز پایش را بی‌اراده برروی آن گذاشت. این اتفاق، برای من فاجعه‌ای بود. به سرعت خم‌شدم تا کتاب را از پاره‌شدن نجات‌دهم. اما این حرکت من، کار را هنوز هم بدترکرد. بخشی از کتاب در دست و من بخش دیگر آن که پاره شده‌بود، زیر پای عابر ماند. صاحب مغازه که بسیار نگران و خشمگین به نظر می‌رسید، سعی‌کرد خونسردی خویش را با نگاه و سکوت حفظ‌کند. پدرم اما واکنش بسیار عاقلانه‌ای نشان‌داد. قبل از آن که چیزی به من بگوید، به صاحب مغازه گفت که تاوان کتاب را می‌دهد. پدرم گفت:«ما کتاب را هرچه هست برای خودمان برمی‌داریم و پولش را به شما می‌دهیم. نگران نباشید.» پول کتاب در آن هنگام، ده ریال بود. من که حتی یک‌ریال هم با خود نداشتم، ده‌ریال، پول کمی نبود. پدر پول کتاب را داد. و ما پس از مقداری خرید به خانه بازگشتیم. مادرم آن را در کیف خود گذاشت تا به خانه برسیم. اما من همچنان شرمنده، افسرده و ناآرام بودم. خاصه آن که پدر، حتی زبان به ملامت هم نگشود. مادرم اما، غرولند همیشگی‌اش را به سوی من پروازداد. اما او اگر عصبانی هم می‌شد، برای من مشکلی نبود. مهم پدرم بود که او نیز بزرگوارانه دم دربست و چیزی نگفت. وقتی که مادرم، کتاب پاره را از توی کیفش درآورد و به من داد، نام «شیخ ابوسعید ابوالخیر» را برپشت آن دیدم. کتابی بود در شصت، هفتاد صفحه با جلدی از مقوایی بسیار نازک و با یک نخ که صفحات آن‌را به شکلی ابتدایی به هم دوخته‌بودند.

ادامه دارد

ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش نخست)


زندگی شیخ ابوسعید ابوالخیر برای من همیشه جاذبه‌ای وسوسه‌برانگیز داشته‌است. اعتبار شخصیت او تنها به عنوان یک عارف مطرح نبوده و نیست بلکه به عنوان کسی که در حوزه‌ی فقه و حدیث نیز تسلط کافی داشته‌، از نامی معتبر برخوردار بوده‌است. در این نکته تردید نیست که اگر وی امروز در زمانه‌ی ما می‌زیست، می‌توانست با روح جوینده و انطباق‌یابنده‌ای که داشت، هوشیارانه، یکی از بزرگ‌ترین مردان اندیشه‌ی روزگارباشد. همچنان که او در عصر «دربسته» و «تنگ» سده‌ی چهارم و پنجم قمری، توانست از کوچه‌ی باریک و تاریک دسیسه‌ها، بدگویی‌ها، بدگمانی‌ها و نادرستی‌های مردان دین و قدرت و یا مردمان نادانی و تعصب، با مهارت و سلامتی بگذرد و هرگز حرمت و اعتبار خویش را دستخوش تزلزلی نسازد. من همیشه از ورود به دنیای اندیشه و برخورد رفتارشناسانه‌ی او، از گذار به بزرگ‌راه زندگی وی، در هربار خواندن و نگاه‌کردن، لذت‌برده‌ام و به قدرت و شخصیت باز و ذهن کاونده‌ی او اندیشیده‌ام. زندگی او، گاه برای من، نقش غزل‌های حافظ و رباعیات خیام را داشته‌است. در هربار خواندن و مکرر خواندن، گذشته از آرامش و لذتی که نصیب من شده‌، برایم مجالی فراهم‌آمده تا بدان‌ها بیشتر بیندیشم. بیشتر بیندیشم به نقش او، به ارادت عمیق مردمانی که از او، دریافتی پیامبرگونه‌داشته‌اند و نیز شوق آنان برای آفرینش‌های اغراق‌آمیز و افسانه‌ای در کرامات وی که از نگاه آنان حز از یک شخص نازل‌شده از آسمان و یا در پیوند با عالم غیب، از کسی دیگر برنمی‌آمده‌است. آن‌چه را که من در این‌جا می‌نویسم نه به قصد بررسی زندگی او و یا ارزیابی جلوه‌های رفتاری و کراماتش از دیدگاه علم و عرفان، بلکه به روال همیشگی، به آن قصد، تا او را از شکاف خاطره‌های کودکی و نوجوانی‌ام بیرون‌بکشم و در این‌جا در برابر شما بگذارم. هرچند در این تصویرگری‌ها، نقش ارزیابانه‌ی کلام من نیز به میدان کشیده می‌شود و صد البته چه باک که چنین باشد.

 

نخستین خاطره‌ی بی‌نام و نشان من به فاصله‌ی سال‌های هشت تا ده‌سالگی‌ام برمی‌گردد. در آن هنگام، برخی پنجشنبه‌شب‌ها با پدر به روستای زادگاهش می‌رفتم. من فقط مسافر دوچرخه‌ی او بودم و مطیع گفته‌ها و یا دستورهای وی. در آن هنگام، من نمی‌دانستم و تا این اکنون نیز به یقین نمی‌دانم که پدرم چرا مرا با خود به روستای خویش و یا هرجا که دیدارهای غیر رسمی داشت، می‌‌ُبرد. طبیعی‌بود که من در زمان دیدار او با دوستان و خویشانش، هیچ وجه مشترکی نیز با آنان نداشتم و یا از مضمون صحبت‌هایی که در زمینه‌ی کشاورزی و یا مناسبات روستایی، میانشان رد و بدل می‌شد، چیزی درنمی‌یافتم. اما در این نکته تردید ندارم که او قاطعانه مُصِر بود تا مرا به هرجا که می‌رفت باخود ببرد. تنها گمانی که در این زمینه می‌توانم داشته‌باشم آن‌است که وی در عمل دوست‌داشت، گفته‌ها و تجربه‌های زندگی‌اش را به شکلی با من تقسیم‌کند. مادرم هیچ‌گاه نگفت که این بچه در همراهی او آن‌هم در محفل بزرگسالان، خسته می‌شود. همه‌ی اعضای خانواده‌ی ما بی‌آن که واهمه‌ای داشته‌باشیم، قطعاً مجذوب و مطیع خواسته‌های پدر بودیم. از این رو، طبیعی‌بود که از سوی مادرم، اعتراضی متوجه پدر نباشد. بعدها که کمی بزرگ‌تر شده‌بودم، بیشتر و بیشتر دوست می‌داشت تا به عنوان یکی از مطمئن‌ترین مصاحبانش، به حرف‌های او و دیگرانی که وی را مخاطب قرارمی‌دادند، گوش‌کنم. تردید نمی‌توانم داشت که هدفش آن بود که از زندگی بیاموزم. باری، او در عصر یکی از همان پنجشنبه‌ها، پس از پایان کلاس‌های درس، در زمستانی برفی و سرد که هفته‌ی قبل از آن، برف سنگینی نیز، همه‌جا را قُرُق کرده‌بود، عزم خویش را جزم کرده بود تا برای انجام کاری واجب به روستا برود.

 

او پس از آن‌که بازنشسته شده‌بود، مجبوربود برای گذران زندگی، کار اداری دیگری بگیرد که اگر از نظر جسمی، فشار چندانی بر وی وارد نمی‌ساخت اما از نظر مشغولیت ذهنی، سایش‌های بسیار داشت. باوجود این، او مجبور بود که از کار خویش رضایت هم داشته‌باشد. جمعه‌ها، تنها روزی بود که پدر می‌توانست نفسی تازه‌کند. بیشترین تفریحش نیز سفر به روستای زادگاهش‌بود. هم مقداری آب و زمین‌داشت و هم همه‌ی خویشانش در آن‌جا ساکن‌بودند. آن‌روز تا از شهر بیرون بیاییم، کمی به درازا کشید. برف سنگین هفته‌ی گذشته، اگرچه کوچه‌های تنگ را هنوزهم تنگ‌تر کرده‌بود اما در بیابان خدا، تا هرجا که چشم کار می‌کرد، برف عمیق و یخ‌زده‌ای بود که زمین را همچون سپر سپیدی در برابر بلاهای احتمالی آسمان محافظت می‌کرد. جاده‌ی خاکی که دیگر خاکی نبود بلکه یخ‌زده و ناهموار براثر ردپای اسب و الاغ، دوچرخه‌ی پدرم را به مصاف سختی دعوت‌ کرده‌بود. تقریباً پس از مقداری بادوچرخه رفتن که هرلحظه، بیم به زمین‌خوردن ما بسیاربود، پدرگفت که این‌جاده، جای دوچرخه‌سواری نیست. باید پیاده، راه را طی‌کنیم. برای من فرقی‌ نمی‌کرد که سواره‌باشم یا پیاده. همان‌قدر که در پناه مهرپدر بودم، کفایت می‌کرد. لباس کافی به تن‌داشتم و می‌دانستم که دیر یا زود، به مقصد خواهم‌رسید. آسمان صاف بود و گشاده‌دستانه، همه‌ی مُهره‌های سینه‌ریز رب‌النوع زیبایی را با درخششی سحرآمیز بر سفره‌ی خویش چیده‌بود. سکوت شب، آمیختگی سپیدی دشت و دمن و کبودی آسمان، مرا در شعر مستانه‌ی خویش غرقه کرده‌بود. برای من، هرسفری از این دست، کشف زندگی و طبیعت‌بود.

 

اما پدرم، در راهی که ما فراروی خویش داشتیم، دل‌مشغول موضوعات دیگری‌بود که از بام تا شام، یکسره بر سرش آوار می‌شدند. قطعاً یکی از آن‌ها، نگرانی‌های روزمره‌ی او بود که در سکوتی این‌چنین، می‌توانست نقبی بدان‌ها بگشاید و هستی‌سنگینشان را کمی زیر و زبرکند. اما به نظر می‌رسید که یک نگرانی دیگر هم دارد. نگرانی از گرگ‌ها یا کفتارهایی بود که در آن جاده، حتی من با وجود عمرکوتاهم، در آن‌مورد، از برخی بچه‌های روستا، داستان‌ها شنیده‌بودم. اما پرنده‌ی خیال من در حضور پدر، نیازی به پروازنداشت. اگر تنها بودم، طبیعی بود که آن شنیده‌ها و روایت‌ها، می‌توانست یکباره تبدیل به درندگانی‌شود واقعی، گرسنه و خشمگین که که فقط آمده‌بودند تا مرا، غذای شبانگاهانه‌ی خویش سازند. البته پدرم در آن شب، از نگرانی عمیق خویش چیزی‌نگفت. اما سال‌ها بعد به ترس عمیقی که در آن شب، جانش را فراگرفته‌بود، اشاره‌داشت. او می‌گفت که نگرانی‌اش نه برای جان خود که برای جان من‌بود. زیرا وی می‌توانست حداقل از خود دفاع‌کند. اما من اگر وحشت‌زده می‌شدم، چه بسا او را در آن‌چه که باید انجام می‌داد، فلج می‌کردم. پدر اما این نکته را نیز توضیح‌داد که آن شب، تمام هنر خویش را به‌کاربُرده‌بود تا من درک روشنی از نگرانی او، آن هم از حیوانات درنده برای جانم نداشته‌باشم. به این نکته نیز باید اقرارکرد که او در این ماجرا، تا آن‌جا توفیق داشت که سفر وحشت آن‌شب برای او، توانست سفر آرام و خیال‌پردازانه ای برای من فراهم آوَرَد. آن شب، در میان راه، احساس‌کردم که دوست‌دارد، باری را از روی دلش بردارد. باری که سنگینی می‌کرد و او نمی‌توانست بگوید چیست. از همین‌رو، شروع به زمزمه‌ی اشعاری کرد که من تا آن‌زمان، آن‌ها را از او نشنیده‌بودم:

 

بــردارم دل، گــر از جهان فرمایی

فرمان بــرم ار سود و زیان فرمایی

بنشینم اگــر بــر سر آتش گـویی

بــــرخیزم اگر از سر جان فرمایی

 

گـــه شانه کش طــره‌ی لیلا بــاشی

گه در سر مجنون همــه سودا باشی

گـه آینه‌ی جمال یــوسف گـــردی

گـه آتش خــــرمــن زلیخا بــاشی

 

ای دل بر دوست تحفه جز جان نبری

دردت چـــو دهند نـــام درمان نبری

بـــی درد زدرد دوست نــالان گشتی

خـــاموش که عِرض دردمندان نبری

ادامه دارد