ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش یازدهُم)


تصویری که آقای «همت‌طلب» راجع به احمد کسروی در برابر من گذاشت، از یک سو تصویر تازه‌ی یک شخصیت ادبی‌بود که من تا آن زمان او را نمی‌شناختم و از سوی دیگر، شخصیت یک فرد متعصب که آرزو می‌کند دنیا را از سوراخ سوزن پسندهای باریک و تاریک خویش عبور دهد. برخورد ارزیابانه‌ی آقای «همت‌طلب» برخوردی منصفانه و دور از هرگونه کین‌ورزانگی‌بود. برای من که اینک در این سوی زمان به آن لحظه‌ها نگاه می‌کنم، جز احترام و مهر، چیز دیگری ندارم که نثار وی سازم. اما به هرصورت، واقعیت آنست که «احمدکسروی»، آن‌چه را که در دنیای عرفان و تصوف دیده بوده، جز تعصب و فقرطلبی، مخالفت با هرگون خِرَدورزی و زندگی سالم، چیز دیگر نبوده‌است. دریغا که در جامعه‌ی بسته و متعصب ما، تعصب او در جبهه‌ی مخالف آن دیگر متعصبان، به قیمت جانش تمام‌شد. در حالی که با وجود هرگونه ارزیابی نادرست از سوی او، یک جامعه‌ی سالم باید به همه‌ی انسان‌ها اجازه‌دهد تا حرف خود را بر زبان آرند.

 

احساس من آن بود که آقای «همت‌طلب» حرف‌های بسیاری برای گفتن‌داشت. اما من نیز می‌بایست تکلیف خویش را می‌دانستم و بیش از آن وقت او را نمی‌گرفتم. کتاب‌های به امانت گرفته از وی را با خود برداشتم و در حالی که غروب جمعه، تن به تاریکی می‌زد، راهی خانه‌شدم. در میان راه، ذهن من از این اندیشه لبالب بود که دو فرد متعصب در دو حوزه‌ی کاملاً متفاوت از یکدیگر یا به عبارت دیگر، دو حوزه‌ی کاملاً متضاد، چگونه می‌توانند، ذهن جوانان و خامان اندیشه و کتاب را در میان دره‌ی بسیار هراسناک «درست» و «نادرست»، سرگردان سازند. از یک‌سو خاله‌ی نادان و بیسوادم که همه‌ی هستی آدمی را در احتراز از جهنم و تلاش برای رسیدن به بهشت خلاصه‌ کرده‌بود. خاله‌ای که مطمئناً بسیارانی از خاله‌ها، مادرها و مادربزرگ‌های ما شبیه او بودند. کسانی که از همه‌ی کائنات فقط دو چیز را می‌شناختند. بهشت و جهنم. و این را نیز آموخته‌بودند که بهشت از آن مکان‌هایی است که بهای ورود به آن، باید عمری التماس و خواهش، توبه و انابه و ترس و نگرانی‌باشد تا شاید در دایره‌ی کائنات، دلی به رحم‌آید و از این طریق، راه بهشت را به سوی آنان بگشاید. و از سوی دیگر شخصیتی مانند «احمدکسروی» که مردی اهل اندیشه، پُرکار، صادق و خواهان سعادت انسان‌های دیگر بود و زندگی‌اش را نیز به تحقق همان آرزوها و خواست‌ها اختصاص داده بود.

 

برای خاله‌ی من، آرزوهای محسوس و ملموس این جهانی، پشیزی هم ارزش نداشت. با آن که هنوز زنی جوان بود اما با مرگ شوهرش، نه تنها هستی انسانی خویش را نمام‌شده تلقی می‌کرد بلکه انگار دست‌بسته و مطیع اما لرزان و خواهشگر، منتظر حضور فرشته‌ی مرگ‌بود تا بر درخانه‌اش، کوبه ای وارد آرد و او را با خود ببرد. به همین جهت، تمام تلاشش را در همه‌ی ساعات شبانه‌روز بر همین نکته تمرکز داده‌بود که از میان جاده‌ی صاف و مستقیم جهنم، کوره راهی به سوی بهشت بگشاید و با آن‌همه بیدارخوابی، دعا و استغفار، در انتظار آن بود که از جایی که برای او بسیار باورمندانه‌ نیزبود، این پیام برسد که تو انسانی «بهشت»ی خواهی بود. برای «احمدکسروی»، نیز «بهشت»ی که مطرح‌بود، زندگی انسانی، آزادانه و تؤام با آرامش و اندیشه‌ی این جهانی بود. اما او برای آن که بتواند مردمان دیگر را با خود همراه سازد، شیوه‌ای بسیار نادرست را برگزیده‌بود. گمان او آن بود که هرچه را نپسندد، حتی اگر بدان توهین نیز روادارد، باکی نیست. زیرا اندیشه‌ی وی، ملاک درست و نادرست را به خوبی به جا می‌آورد و مردمان دیگر نیز باید بر این نکته واقف‌باشند. غافل از آن که توهین به مقدسات فرهنگی و فکری مردم، در عمل زخمی‌کردن شخصیت و روح آن‌هاست. خاصه آن که در یک جامعه‌ی غیر دمکرات و عقب‌مانده، کسانی هم هستند که حوصله‌ی مطالعه و کشیدن مو از ماست را ندارند و چنان اندیشه‌ها و استدلال‌هایی را یا با نوک چاقو پاسخ می‌هند و یا با گلوله‌ی سربی و داغ. چنان شد که او نیز جانش را در این راه از دست‌داد. من در خلال اتدیشیدنم به این نتیجه رسیده‌بودم که تعصب ورزیدن در هرلباس و قالب و اندیشه‌ای، قبل از آن که نهال موفقیت را آبیاری‌کند، درخت کین‌توزی، کشتار و به طور کلی خشونت را رشد می‌دهد. تعصب در هر لباسی و با هر نام و هر اندیشه‌ای، از پدیده‌های ویرانگر تمدن انسانی‌است.

 

باری تابستان به پایان‌رسید و مدرسه‌ی ما همچون دو دبیرستان دیگر شهر، صاحب دبیر تازه‌ای شد که نامش آقای «همت‌طلب»‌بود. دوتا از دبیرستان‌ها پسرانه‌بود و یکی دخترانه. برای بسیاری از همکلاسی‌های من و یا کلاس‌های بالاتر، حضور یک دبیر تازه‌ی ادبیات، آمیزه‌ای بود از رشد و گسترش برخی شایعات. شماری می‌گفتند که این دبیر تازه، نورچشمی رئیس آموزش و پرورش‌است. عده‌ای می‌گفتند، این آقا، دُمش به آن بالا بالاها یعنی خود وزارت‌خانه و وزیر آموزش و پرورش وصل‌است. بعضی‌ها می‌گفتند که او آدمی‌است بسیار بیسواد اما خشن که حتی برای نیم نمره، از جانش می‌گذرد اما از آن‌چه کرده‌است، نمی‌گذرد. حتی این شایعه نیز قوت گرفته‌بود که او دبیری حق و حساب‌گیر است. اگر کسی به شکل مطمئن و در خفا به او برای قبولی فرزندش رشوه‌بدهد قبول می‌کند اما قبل از هرچیز، هیچ ردپایی از خود به جا نمی‌گذارد. شنیدن این حرف‌ها برای من که او را دیده‌بودم، در خانه‌اش کارکرده‌ و پای صحبت‌های عاقلانه و عالمانه‌اش نشسته‌بودم، کاملاً گیج‌کننده‌بود. هیچ‌کدام از آن‌ها با تصویر واقع‌گرایانه‌ای که من از وی در ذهن‌داشتم، همخوانی نداشت. برای من جالب آن بود که هنوز همکلاسی‌های من و یا دیگر بچه‌ها، او را حتی ملاقات هم نکرده‌بودند. از خود می‌پرسیدم که این شایعه‌ها چگونه به وجود می‌آید و چگونه تا مرز ویران‌کردن شخصیت یک فرد سالم، پیش می‌رود. اما من نه تجربه‌ای داشتم و نه دانشی تا بتوانم عمق برخی از کینه‌کشی‌ها و یا شایعه‌پردازی‌های آگاهانه و سیاه‌کننده را بشناسم.

 

هنوز یک هفته از آغاز سال تحصیلی جدید نگذشته‌بود که حادثه‌ای در شهر ما به وقوع پیوست که ذهن مرا نسبت به برخی توطئه‌های سازمان‌یافته، روشن‌تر ساخت.  جریان از این قرار بود که پسر رئیس آموزش و پرورش شهر ما که در کلاس چهارم دبیرستان درس می‌خواند و از تصادف روزگار، دانش‌آموز مدرسه‌ی ما هم بود، در خلال تابستان، عاشق دختری شده‌بود که در یگانه دبیرستانه دخترانه‌ی شهر ما تحصیل می‌کرد. پدر این دختر، چند سال قبل به علت سکته‌ی قلبی در گذشته‌بود. مادرش سرپرستی او را با چهار فرزند دیگر به عهده‌داشت. البته پدرش کارمند اداره‌ی دارائی بود و پس از مرگش نیز حقوقش را به بازماندگانش می‌پرداختند. زندگی آنان جلوه‌ی فوق‌العاده‌ای نداشت اما همان‌قدر بود که به کسی محتاج نبودند. این دختر که «افشانه» نام داشت نه تنها دختری درس‌خوان و عاقل‌بود بلکه صاحب یک زیبایی فراتر از حد متعارف نیز بود و همین زیبایی، این‌جا و آن‌جا، موجب دردسرش می‌شد. مزاحمت پسرهای دبیرستانی، مزاحمت مردان جوان تازه ازدواج‌کرده که هنوز «گوشت برّه»ی خویش را نخورده، در اندیشه‌ی «گوشت برّه‌»ی دیگری بودند و نیز مزاحمت حتی برخی مردان میانسال که از امکانات مادی خوبی هم برخوردار بودند، و دوست داشتند، وی را از مادرش «دربست» به هر قیمتی که هست «بخرند» و به عنوان همسر دوم در کنار خویش داشته‌باشند. در این ماجراها، مهم آن نبود که دختر چه می‌گفت و یا چه احساس می‌کرد. مهم آن بود که آن‌ها برای تحقق خواست‌های نادرست خویش از امکانات بسیاری برخوردار بودند.

ادامه دارد

ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش دهُم)


حرف‌های آقای «همت‌طلب» در ارتباط با برخورد پرحرمتی که او نسبت به همسر و حتی مادر همسرش داشت، برایم بسیار جالب بود. مهم‌تر از همه، نگاه باز و انسانی او به پدیده‌ها، دور از آن که پدیده‌ی مذهب را به شکل تنگ نظرانه‌ی آن با آن‌ها درآمیزد، بیش از پیش، مرا با افق تپنده و آرزومندانه‌ای آشنا می‌ساخت. حرف‌های او مرا به یاد برخورد خاله‌ام انداخته‌بود که در دوران نوجوانی من، فضایی در ذهن من شکل داده‌بود که انگار ما آدمیان، همین که به دنیا آمده‌ایم، باید جرم بزرگی مرتکب شده‌باشیم و حتی زمانی که نفس می‌کشیم و یا آرزویی، در دل ما به بازی درمی‌آید، انگار که خود را با ارتکاب چنان گناهان کبیره‌ای، آماده برای رفتن به یک جهنم ابدی می‌سازیم.

 

برخورد‌های خاله‌ام، در دوره‌ای از زندگی، همه‌ی هستی کودکانه و خام مرا در برابرم، بسیار تیره و بی‌ارزش کرده‌بود. آن‌چه را که او می‌گفت نه در جایی شنیده‌بودم و نه می‌توانستم در درستی و یا نادرستی آن‌ها تردید داشته‌باشم. آن حرف‌ها و القائات از آن کسی بود که نه تنها مرا دوست می‌داشت بلکه خود نیز نمونه‌ی مجسم همان گفته‌ها بود. به جز کارهای جاری روزانه، بیشترین وقت او در خانه می‌گذشت و تا بتواند با طاعت‌ها و عبادت‌های رنگارنگ، بخشی از سنگینی خشم ندیده‌ی خداوندی از را روی دوش خویش بردارد و احتمالاً با کمی اما و اگرِ فرشته‌های دربان بهشت، به او اجازه‌ی ورود به آن جایگاه ابدی داده‌شود. نکته‌ای که مرا به اندیشه وامی‌داشت آن بود که چرا همه‌ی مردم دنیا و یا دست کم شهر ما، این‌گونه فکرنمی‌کنند. اندیشه‌های من بیشتر رنگ و بوی پرسش‌های بی‌جواب را داشت. آیا آن‌ها از بهشت خوششان نمی‌آمد؟ آیا آنان، آگاهانه و از روی تمایل، خواهان زندگی ابدی در جهنم بودند؟ به طور منطقی جواب من منفی بود. هیچ‌کس را نمی توانستم‌یافت که آگاهانه دشمن خویش‌باشد. مهم‌تر آن که این مردم کوچه و بازار، کار بدی نمی‌کردند. آنان از صبح تا شام جان می‌کندند تا لقمه‌ای نان فراهم آورند و شب که می‌شد، خسته و کوفته، سر بربالین می گذاشتند تا برای کار کمرشکن فردا، نیروی تازه‌ای داشته‌باشند.

 

گره کار در آن‌جا بود که من با خود می‌گفتم که اگر این مردم بخواهند از صبح تاشب به کار دعا و ندبه برای بخشیده‌شدن گناهانشان در حضور خداوند بپردازند، در آن صورت کجا می‌توانند فرصت کارکردن، درس‌خواندن و یا غذا درست‌کردن داشته‌باشند؟ راستی چرا خداوند، چنین نظامی به‌وجود آورده که آدم‌ها را هم بیافریند، هم بترساند و هم جهنمی‌کند. خاله‌ی من چنان در دایره‌ی تاریک «گناه» و یا به عبارت روشن‌تر، «تصورگناه» گم شده‌بود که حتی شب‌ها، دست کم نیم ساعتی از وقت خویش را در بستر، صرف خواندن همان دعاهایی می‌کرد که یادگرفته‌بود. دعاهایی که اگر ناگهان عزرائیل به عنوان مأمور معذور خداوندی، در نیمه‌های شب به سراغش بیاید، او دست خالی و آلوده به گناهان سنگین، در پیشگاه عدل خداوندی قرارنگیرد. لحظاتی فرامی‌رسید که ذهن کودکانه‌ی من از چنان مبهمات هراس‌برانگیزی لبالب می‌شد که گاه با خود عهد می‌کردم که دیگر پا به منزل خاله‌ام نگذارم و خود را یکسره از شر آن‌همه هراس جهنمانه و ناامیدی مطلق به زندگی  بهشتانه، رهایی بخشم. اما همان هراس چنان در جانم به بازی درمی‌آمد که باز راه خانه‌ی خاله‌ام را پیش می‌گرفتم تا شاید بتوانم اندکی از بارگناهان خویش، که به نظرم به عظمت کوه‌های‌ عالم، سنگین و مرتفع می‌آمد، مقداری بکاهم و خود را برای رفتن به بهشت آماده‌سازم. آن‌هم بهشتی که خاله‌ام در ذهن من به تصویرکشیده‌بود.

 

در چنان تنش‌های ذهنی، وقتی که می‌دیدم در خانه‌ی ما نه خبر از چنان دعاها و نمازهای «خاله‌وار» است و نه هراس از جهنم بر فضای آن جاری و نه امید نومیدانه به بهشت از سقف آن آویزان، یک‌سره، مات و مبهوت می‌شدم که چه کسی متعلق به خاندان حقیقت است. خاله‌ی من یا پدر و مادرم؟ در حالی که در خانه‌ی ما، نه فضایی مذهبی وجود داشت و نه ضد مذهبی. انگار خدا در آن افق‌های دور، کار خودش را می‌کرد و کاری به خانواده‌ی من نداشت و آنان نیز کار خود را می‌کردند، بی‌آن که در مقابل او یعنی خداوند، جبهه‌ای از ترس یا عشق گشوده‌باشند. باری، صحبت‌های آقای «همت‌طلب» در باره‌ی «باورهای تعبدی» و یا «آزادانه و انتخابی»، انگیزه‌ای بود تا من به کاوش درون خویش بپردازم و در این پرداخت، به طور طبیعی، نزدیک‌ترین شخص، خاله‌ام بود. البته آقای «همت‌طلب» بی‌آن که به این نکته بیندیشد که آیا من، معنی اصطلاحات و جمله‌های او را می‌فهمم یا نه به حرف‌هایش ادامه می‌داد اما در ضمن صحبت خویش، مثال‌ها و موردهایی را که ذکر می‌کرد، به خوبی برای من  روشن می‌‌ساخت که نظر به چه دارد و غرضش از مذهب تعبدی و یا اختیاری چیست.  شاید همین دیدگاهی که او نسبت به وجود خدا و فردا داشت، از نگاه بسیاری از اهل دین که آن را به شکل یک پدیده‌ی اجباری می‌نگریستند، کفر به شمار می‌آمد. اما چه باک!

 

او دوست‌داشت وقتی از این جهان می‌رود، خاطری آسوده و روانی پالوده داشته‌باشد. به همین دلیل، نه به جهنم می‌اندیشید و نه به بهشت. نه این که بخواهد این یک را تحقیرکند و آن یک را تکریم. بلکه معتقد‌بود که باید در درجه‌ی اول، در جستجوی یک انسان طبیعی بود. انسان طبیعی یعنی آن‌کس که به دام وسوسه می‌افتد، ساده دلانه بسیاری چیزهای دروغ را باور می‌کند. از شکست‌ها و فریب‌خوردن‌های خویش، درس می‌آموزد، پخته می‌شود و زندگی را آرام آرام به شکلی بهتر از گذشته، از صافی تجربه‌های خود می‌گذراند. آنان که در دایره‌ی نگاه تنگ خود، انسان را موجودی می‌دانند که باید برای هراشتباهی که خامانه مرتکب شده، از بام تا شام به پوزش‌خواهی و شرمندگی بگذراند و حتی از ترس آتش جهنم، خواب به چشمان خود راه ندهد، در عمل، حتی نه دین واقعی را درک‌کرده‌اند و نه شناختی منصفانه و عاقلانه از آفریدگار جهان‌دارند. گذشته از این نکات، موردی را که آقای «همت‌طلب» در صحبت‌های خود مطرح‌‌کرد، نگاه و شخصیت «احمدکسروی» بود. او باوجود آن که از شخصیت «کسروی» چندان خوشش نمی‌آمد اما با وجود این، در حضور من از وی با احترام یاد می‌کرد. به خوبی به یاد می‌آورم که آقای «همت‌طلب» در حالی که با آرامش بسیار حرمت‌برانگیزی در روی صندلی اتاق کار و کتاب‌خانه‌اش نشسته‌بود گفت:«من هنوز دانشجوی دانشگاه تهران بودم که «کسروی» را در جلو عدلیه، در تهران کشتند. قتل او، دل هر انسان آزاده‌ای را به درد می‌آوَرَد. صرف‌نظر از این که او آدم یک‌دنده و گاه مغرور و تحریک‌کننده‌ی اطرافیان و مخالفانش بود، اما گرفتن جان او به دلیل مخالفتش با مذهب و عرفان و تصوف و یا هرچه را که او نمی‌پسندید، از زشت‌ترین کارهایی بود که یک شخص و یا گروه، می‌توانست انجام‌دهد. در کشورهای دیگر دنیا نیز افرادی نظیر «کسروی» هستند که مخالفت خود را با موردها و یا موضوع‌هایی که نمی‌پسندند، به شکلی تحریک‌آمیز و توهین‌کننده بر زبان می‌آورند. طبیعی است که می‌بایست به آنان نیز یادآورشد تا دست از چنین شیوه‌هایی بردارند. اما این‌که مزد چنین افرادی را با ضربه‌های مرگبار چاقو بدهند، چیزی نیست که در دنیای متمدن امروز، قابل پذیرش‌باشد. «احمدکسروی» که حتی در باورهای خود، از اهانت‌کردن به «حافظ» نیز خودداری نکرده‌است، از شخصیت‌هایی است که جهان را ریاضی‌گونه می‌پسندید. برای او، خیال‌پردازی انسان، آفرینش‌های هنری وی، طعن و تَسخَر، هجو و هزل و یا طنز و مزاح، انگار جایی نداشته‌است. «کسروی»، انگار طالب جهانی بوده‌است عبوس و تاریک و بی‌خنده که همه مورچه‌وار می‌بایست در پی مأموریت خویش دوان دوان کارکنند و هرگز مجالی برای میدان‌دادن به آرزوها و بخش احساسی و لطیف شخصیت خود نداشته‌باشند. من با آن که کتاب های او را بادقت خوانده‌ام و به نوشته‌های او در باره‌ی جنبش مشروطه و تاریخ آذربایجان ارج می‌نهم، اما از نگاه تنگ و سرد و خشمگین او به دنیای عرفان و تصوف، سخت بیمناکم.»

ادامه‌دارد

ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش نُهُم)


آقای «همت‌طلب» در بخش پیشین، از زندگی خود و تحصیلاتش صحبت‌کرد. او توضیح‌داد که دارای دو مدرک تحصیلی دانشگاهی بوده‌است. یکی در زمینه‌ی ادبیات، برای آن‌که بتواند رضایت خاطر شخصی خویش را تأمین‌سازد و دیگری در زمینه‌ی حقوق سیاسی برای آن‌که بتواند شغلی داشته‌باشد که نان و آب زندگی‌اش تأمین‌باشد. نگاه او از این‌رو برایم جالب‌بود که از یک‌سو به عرفان و پیوستن به دریای وجود خداوندی علاقه نشان می‌داد و از سوی دیگر، با صراحت تمام از یک زندگی انسانی بهتر سخن می‌گفت. او حتی حاضرشد کار در وزارت امور خارجه را رها‌کند و زندگی خویش را در شهرستانی دور از خانه و خانواده، در استان کرمان آغازنماید. گزینش چنین راه و روشی، در تناقض با باورهای او نبود. او هم زیبایی مادی را دوست دارد و هم زیبایی معنوی را. انگار «شیخ ابوسعید ابو الخیر» در رفتار و انتخاب راه و روش زندگی او، تأثیر به سزایی داشته‌است.

 

«اما امسال من، همسرم و مادر او، با توافق یکدیگر، تصمیم‌گرفتیم که به شهر زادگاه من که این‌جا باشد نقل مکان بکنیم.  واقعیت آنست که پدر همسرم، سال گذشته بر اثر سکته‌ی قلبی فوت‌کرد. او چهار پسر و دو دختر دارد که همه بزرگسال هستند و دارای خانه و خانواده. قرار برآن شد که مادر همسرم به علت تنهایی و فشار روحی با هریک از فرزندانش که دوست‌دارد، زندگی‌کند. ما همه او را دوست‌داریم و برایش احترام بسیار قائل هستیم. پس از مقداری صحبت و مشورت، او ترجیح‌داد که با کوچک‌ترین فرزند دخترش که همسر من باشد زندگی‌کند، مشروط برآن که دامادش نیز رضایت کامل داشته‌باشد. طبیعی‌است که من هیچ‌گونه مخالفتی با حضور وی در خانه‌ی خودمان نداشتم. من همیشه بر این باور بوده‌ام که در زندگی مشترک خانوادگی، فقط یک سهم‌ بیشتر ندارم. سهم دیگر، از آن همسر من‌است. ما باید هردو از زندگی و تصمیماتی که می‌گیریم، راضی باشیم. البته این را بگویم که علت این‌ تمایل مادر همسرم برای زندگی با یکی از فرزندانش، نه نیاز او به خانه و یا تأمین مخارج زندگی اش بوده‌است. زیرا وضع مادی او از همه‌ی ما دامادها و عروس ها، هنوز هم بهتر است. باید بگویم که نیاز عمیق او برای با کسی بودن، ناشی از تنهایی سنگین و گزنده ای بود که ناگهان پس از مرگ غیر منتظره‌ی شوهرش، بر فضای زندگی او حاکم‌شده‌بود. پس از این تمایل مادر همسرم برای زندگی با ما، او نیز رضایت‌داد که به کلی به شهر زادگاه من نقل مکان‌کنیم تا هم فضای تازه‌ای برای همه ایجادشود و هم این که، مقداری از بافت رفتاری و مناسبات اجتماعی شهری که شوهرش را برای همیشه در آن‌جا از دست داده‌است، فاصله بگیرد.»

 

آقای «همت‌طلب» چنان با آرامش و صداقت از زندگی خود صحبت می‌کرد که انگار همکار هم‌سن و سالی را در کنار خود یافته‌است تا بدان وسیله خود را و تاریخ زندگی خویش را در برابر او همچون کتابی خواندنی و شنیدنی بگشاید. از این‌رو باکی نداشت که نه تنها از باورهای فرهنگی خویش صحبت‌کند بلکه حتی چراغی در پستوی باورهای مذهبی خود بتاباند. از این رو، وی به این نکته نیز اشارت داشت که او با وجود آن‌که یک فرد مذهبی است اما مذهب وی، نه مذهبی از روی تَعبُد و اجبار بلکه مذهبی است کاملاً اختیاری ودور از ترس و نگرانی برای جهنم و یا امید و دلبستگی برای بهشت. البته برای من، شنیدن چنان اصطلاحاتی که وی برای مذهب تعبُدی و مذهب اختیاری استفاده می‌کرد، چندان قابل فهم نبود. زیرا من درسن و سالی نبودم که بتوانم عملاً میان آن‌ها تفاوتی قائل‌باشم. خاصه آن‌که در خانه‌ی ما فضایی کاملاً آزاد و دور از القائات مذهبی حاکم‌بود. هیچ‌گاه ندیده و نشنیده‌بودم که اجباری برای خواندن نماز و قرآن و یا گرفتن روزه در ماه رمضان مطرح‌شود. نه برای من و نه برای دیگر خواهران و برادرانم. واقعیت آنست که  پدرم هیچ‌گاه در باره‌ی دین و مذهب، بهشت و جهنم صحبتی نکرده‌بود. آن‌چه را که من در این زمینه، آن‌هم به شکل بسیار تنگ و هراس‌آور شنیده‌بودم بیشتر از خاله‌ام بود که فکر و ذکرش، در واقع تأمین و ضمانت آن بود که در سرای باقی، حتی از کوچه پس‌کوچه‌های نزدیک جهنم نیز نگذرد. خاله‌ی من دو تا دخترداشت که تقریباً هم سن و سال‌های من بودند. اما او خود، باوجود جوانی، زنی بیوه، غمگین و اسیر به نظر می‌رسید. شوهرش را در دوران کودکی دخترانش از دست داده‌بود و هرگز در اندیشه‌ی آن نبود که باردیگر، بخت خود را بیازماید. سن و سالش میان سی تا سی و پنج‌سال بیشتر نبود اما بارها و بارها در برابر برخی واگویه‌های مردان مجرد و یا حتی متأهل که دوست‌داشتند او را به همسری برگزینند، می‌گفت:«ای خاله! من آردم را بیخته‌ام و الکم را هم آویخته‌ام.» این چندصباح عمر را باید به جبران سیاهکاری‌هایی که کرده‌ام بپردازم  تا وقتی که از دنیا می‌روم، اطمینان داشته‌باشم که حتی نیازی به میانجیگری جدم فاطمه‌ی زهرا هم ندارم و خداوند تبارک، مرا یکسره، راهی بهشت می‌کند.»

 

خاله‌ام از شوهرش، مغازه‌ای را به ارث برده‌بود که پس از مرگ وی، آن را به اجاره داده‌بودند. شوهرش مقداری هم پول نقد از خود به‌جا گذاشته‌بود که در مجموع، زندگی آن‌ها دور از نگرانی نان و آب و کرایه‌ی خانه، سپری می‌شد. فرزندانش با آن که می‌بایست به عنوان دختر، از مادرشان حرف‌شنوی داشته‌باشند، گوششان به توصیه‌ها و نصیحت‌های دور از واقعیات روزانه‌ی زندگی او، بدهکار نبود. طبیعت جوان و زندگی‌جوی آنان، فرسنگ‌ها از طبیعت مرده و مرگ‌طلب مادرشان فاصله‌داشت. خاله‌ام مرتب به آنان تأکید و توصیه می‌کرد که از نمازشان غافل نباشند و در ماه رمضان، دست کم یک روزه‌ی درست و حسابی بگیرند. اما آنان نه روزه می‌گرفتند و نه نماز می‌خواندند. البته خاله‌ام با وجود این، نفرت و نفرینی نثار دخترانش نمی‌کرد. تنها اخطار او به آنان آن بود که امیدوار باشند تا خدای بزرگ و بخشاینده، از گناهان آنان بگذرد و به راه راست هدایتشان‌کند. اما من که خاله‌ام را بسیار دوست می‌داشتم و مهم‌تر از همه، به حرف‌های او نیز گوش می‌کردم، مخاطب قابل اطمینانی برای وی بودم. وقتی که به خانه‌ی آن‌ها می‌رفتم، از لحظه‌ی ورود تا دمی که آن‌جا را ترک می‌کردم در معرض القائات دور و دراز مذهبی وی‌ قرار می‌گرفتم.

 

از دیدگاه او، انگار انسان بزرگ‌ترین گناهی که مرتکب شده‌، آن بوده که پا به عرصه‌ی خاک گذاشته‌‌است. به نظر خاله‌ی من:«ما آدمیان روسیاه، از لحظه‌ای که از خواب بلند می‌شویم، با سلام  و علیکمان به دیگران، با لباس پوشیدن، با غذاخوردن، با به بازار رفتن، با مردم گفتگوکردن، از این یا آن مغازه خریدکردن، به کسی یا چیزی خندیدن، از کسی بدگویی و یا خوش‌گویی‌کردن، همه و همه، زمینه‌ساز انبوهی گناهان مشخص و نامشخص است که بی هیچ تخفیفی در فهرست اعمال و افکار ما نوشته می‌شود. ما همه به طور طبیعی، موجوداتی جهنمی هستیم مگر با دعا و نیایش، استغفار و ناله، بتوانیم بخشی از آن بار سنگین گناهانمان را در پیشگاه خداوند کم‌کنیم تا شاید او با کَرَمش که بسیار بی‌نهایت‌است، پس از آن‌همه الحاح و زاری ما، دلش بر حال ما بسوزد و ما را از آتش جهنم دورنگه‌دارد.» وقتی که من حرف‌های هراسناک خاله‌ام را که سوادش در حد خواندن یک متن ساده‌ی فارسی بود، می‌شنیدم، در همان دنیای کوچک خویش با خود می‌گفتم انصاف را که زندگی بر تیغ رفتن‌است. همین القائات، چنان در جان من خانه کرده‌بود که وقتی به خانه‌ی خودمان برمی‌گشتم، دچار احساس دوگانه‌ای می‌شدم. از یک‌سو، انگار پا به بهشت گذاشته‌بودم که در آن‌جا هیچ‌کس، مرا از چیزی نمی‌ترساند. اما از دیگرسو، تصورم آن بود که پا به جهنم و یا مقدمات جهنم گذاشته‌ام. زیرا آن‌گونه زندگی آرام و رام، که انسان نه متهم به ارتکاب گناه می‌شود و نه تهدید به جهنم بر بالای سرش قرار دارد و نه آرزوی بهشت، دهانش را به آب می‌اندازد، نمی‌توانست یک زندگی طبیعی باشد. اگر زندگی خانواده‌ی من، یک زندگی انسانی و طبیعی بود، پس زندگی و دنیای روحی خاله‌ام چه‌بود! من البته نه برایش جوابی‌داشتم و نه حتی تمایل به آن که آن‌را با کسی در میان بگذارم و جواب خویش را کم‌ یا زیاد، دریافت‌دارم.

ادامه دارد

ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش هشتم)


نگاه آقای «حمید همت‌طلب»، دبیر تازه منتقل‌شده ی ادبیات به شهر ما، به ادبیات و عرفان، برای من نگاهی شکوفاگر، گرمابخش و نیرودهنده‌بود. تا آن زمان نه کتابی در این زمینه و با این ژرفا و گستردگی، خوانده‌بودم و نه کسی به تصادف، مرا در معرض اندیشه‌های عرفانی خود قرارداده‌بود. در بخش پیشین به تشریح دیدگاه آقای «همت‌طلب» در باره‌ی دو گروه دیگر از عرفا پرداختم. «شیخ ابوسعید ابوالخیر» از آن عارفانی بود که در گروه سوم تقسیم‌بندی وی جا می‌گرفت. احساسم آن‌بود که او ارادت خاصی به این عارف سنت‌شکن قرن چهارم و پنجم قمری دارد.

 

آقای «همت‌طلب» در تمام این مدت، چنان با من صحبت‌می‌کرد که انگار دوستی دیرینه‌سال، پس از مدت‌ها دوری، مجال آن‌را یافته است که آموخته‌ها و تجربه‌های زندگی خویش را برای دوست دیگر خود بازگو‌کند. البته در این فاصله، میزبان من، دریغی‌نداشت که چند و چندین‌بار برایم چای بریزد و سرانجام نیز، هندوانه و خربزه‌ای را که قبلاً بریده و آماده‌گذاشته‌بود، از یخچال درآوَرَد و روی میز بگذارد. واقعیت آنست که در آن حال، در ذهن من پرسش‌های مختلفی در حال جوش و خروش‌بود اما نه از آن‌چنان اعتماد به نفس قابل ملاحظه‌ای در این زمینه‌ی خاص برخوردار بودم که بتوانم پرسشم را بی‌هیچ اما و اگری مطرح‌کنم و نه می‌دانستم که آیا پرسشی که در ذهنم شکل‌گرفته، همان موردی را نشانه‌گیری می‌کند و که من بدان نظر دارم. از این‌رو، ترجیح می‌دادم که سکوت‌کنم و با اشتیاقی که در نگاه و حالات چهره‌ام پدیداربود، تمایل خود را به ادامه‌ی بحث نشان‌بدهم.

 

آقای «همت‌طلب» دوباره صحبت خویش را از سر گرفت:«ناگفته‌نگذارم که من همیشه طرفدار گروه سوم بوده‌ام. عارفانی از قبیل «ابوسعید ابوالخیر»، «شیخ شهاب‌الدین سُهروردی»، «اوحدالدین کرمانی»، «شیخ احمد جام»، «شیخ مجدالدین بغدادی»، «نجم‌الدین کبری» و بسیارانی دیگر، در شمار چنین شخصیت‌هایی هستند. من در هنگامی که تازه با دنیای عرفان آشناشده‌بودم و داستان‌های مختلفی از خرق عادت و کرامت‌های این شخصیت‌ها، خاصه افرادی نظیر «شیخ ابوسعید ابوالخیر» می‌خواندم و می‌شنیدم، سخت به حیرت می‌افتادم که چرا این آدم‌ها با آن‌همه توانایی، نتوانسته یا نخواسته‌بودند، شر حکومت‌های ستمگر را از سر مردم کم‌کنند و یا یا محرومان و ستمدیدگان را از شر شخصیت‌های سیاه‌کار زمان خودشان رهایی‌بخشند. یا حتی با کرامتی از کرامت‌های فراوان خویش، به فقر و تنگدستی مردم کوچه و بازار خاتمه‌دهند. من با چنان اندیشه‌هایی، مرتب با خود کلنجار می‌رفتم و جوابی نمی‌یافتم. زیرا نمی‌توانستم بگویم که آن‌ها چیزی به نام «خرق عادت» به معنی واقعی کلمه نداشته اند. از طرف دیگر، نمی‌توانستم مدعی‌شوم که در ذهن و رفتار آنان، هیچ نظر مثبت و خیرخواهانه‌ای نسبت به خلق خدا وجود نداشته‌است. آن‌گاه درمی‌ماندم پس چرا با آن‌همه توانایی، در هیچ‌کجای تاریخ، نشانی از قدرت معجزه‌گر آنان در رابطه با زندگی مردم نمی‌توان یافت. البته در گذر زمان به این نکته پی‌بردم که همه‌ی آن کرامت‌ها و خرق عادت‌هایی که به آنان و یا به گروه برجسته‌ای از این مشایخ عرفانی نسبت می‌داده‌اند، حاصل رفتار هوشیارانه، مردم‌شناسانه و به موقع آن‌ها بوده‌است. باید به این نکته باورداشت که هیچ‌کدام از آنان، اصولاً موجوداتی فراانسان نبوده‌اند. اما قطعاً از توانایی‌های فکری و خلاقیت‌های سرشاری در زمینه‌ی شناخت از مناسبات اجتماعی مردم زمان خود و نیز واکنش مناسب نشان‌دادن در برابر آنان، برخوردار بوده‌اند.

 

من خود، یک فرد مذهبی هستم. اما مذهب و دینی که من بدان رسیده‌ام، همان نیست که پدر و مادرم به من القاء می‌کرده‌اند. من نمی‌توانم مدعی‌شوم که دین من یگانه دین و برترین دین دنیاست. اگر کس دیگری نیز در مورد دین خود چنین ادعایی داشته‌باشد، آن را نیز نادرست می‌شمارم. باور من آنست که زندگی انسان با توجه به تنوع شگفتی که در عرصه‌ی کره‌ی خاک داشته، می‌بایست از همان تنوع شگفت در عرصه‌ی دریافت و باور نیز برخوردارباشد. چنان مناسباتی گذشته از مناسبات جغرافیایی، اقتصادی، طبیعی و سیاسی، خواه ناخواه، پرورش‌دهنده‌ی انسان‌های متنوع اندیشی نیز بوده‌است. در آن صورت چگونه می‌توان حکم بر حقانیت یک شکل از نوع اندیشندگی و یا رفتاری داد و بقیه را نادرست و باطل شمرد. همان‌گونه که همه‌ی نژادها و زبان‌ها و آیین‌ها حق حیات دارند، باورهای دینی و مذهبی نیز از همین خصلت برخوردارند. مشکل ازآن‌جا شکل می‌گیرد که عده‌ای پیدا می‌شوند که خود را مردمان برگزیده‌ی خدا و پیغمبر خدا می‌دانند و بقیه را مانند فرزندان ناهل و ناخالص تلقی می‌کنند. یا آن که برای هیچ باور دیگری جز باور خویش حق حیات قائل نیستند و اگر از دستشان برآید، حاضرند که همه را به نابودی بکشانند. از همین روست که من یادگرفته‌ام تا نگرش‌های دیگران را با احترام ارزیابی‌کنم و اگر حتی با آن‌ها مخالف هم باشم، هیچ‌گاه با بی‌حرمتی از آنان یادنکنم. من با چنین تفکری، حتی در سر کلاس درس، با دقت به دریافت های شاگردانم گوش می‌دهم. برای من، کتاب درسی آنان، همیشه بهانه‌ای بیش نبوده‌است. اعتقاد من آنست که آنان می توانند آن کتاب درسی را در خانه نیز بخوانند. اما چیزی که همیشه در اختیارشان نیست، یک کلاس متنوع از نظر دانش‌آموز و نیز تفکرات و تجربه‌های آن‌هاست و نیز معلمی که بتواند بذر فکرکردن و با تردید پذیرفتن اما با اطمینان به جلو گام برداشتن را در ذهن آنان بپاشد.

 

به همین دلیل، گاه اتفاق افتاده‌است که دانش‌آموزی در هنگام جواب‌دادن درس من، نه تنها مقداری به حاشیه رفته بلکه احساس کرده‌ام که از تخیلات خویش و یا اطلاعات دیگری که داشته، برای جواب‌دادن درس من بهره‌گرفته‌است. من با صبوری، حرف‌های او را گوش کرده‌ام اما در پایان یادآورشده‌ام که درس جواب‌دادن او از فلان قسمت، از داخل کتاب درسی نیامده و بیشتر، اطلاعاتی بوده که خود او در اختیار داشته‌است اما نه تنها در آن زمینه، ملامتش نکرده‌ام بلکه حتی موجب تشویق بیشترش را نیز فراهم آورده‌ام. وقتی فردی این توانایی را دارد و یا دوست‌دارد داشته‌باشد که به کشف افق‌های تازه‌ی فکر و رفتار انسان بپردازد و در عمل چهارچوب محدود درس و کلاس را ندیده گرفته‌است  از نظر من، بایسته‌ی ارزش‌گذاری‌است. اما در همان حال این را نیز یادآورشده‌ام که بهتر است ما، میان اندیشه‌های فردی خود، آموخته‌های کتاب‌های خارج از کلاس و درسی که معلم ، به طور مشخص در پی آنست، تفاوت بگذاریم. زمانی که من قصد ادامه‌ی تحصیلات دانشگاهی‌ام را داشتم، تنها رشته‌ی مورد علاقه‌ی من ادبیات بود. اما براین نکته آگاه‌بودم که ممکن‌است ادبیات، از نظر درآمد مادی، در زندگی، گشایش چندانی برای من ایجادنکند. به همین دلیل تصمیم‌گرفتم که ادبیات را برای دل خود بخوانم و یک رشته‌ی دیگر را برای درآمد بهتر و زندگی راحت‌تر خویش. از همین‌رو، تصمیم‌گرفتم که علاوه بر ادبیات فارسی، در رشته‌ی حقوق سیاسی نیز ثبت نام کنم. وقتی که در دانشگاه تهران درس می‌خواندم، تقریباً هم‌زمان به خواندن این دو رشته ادامه دادم و با یک‌ترم تفاوت، لیسانس هردو رشته را گرفتم. همچنان‌که پیش‌بینی می‌کردم، بلافاصله پس از دریافت لیسانس حقوق سیاسی، در وزارت امور خارجه استخدام‌شدم و حقوقی هم که به من می‌دادند، دست‌کم، دوبرابر حقوق معلمی‌بود. اما وقتی که با خانمم آشناشدم و این آشنایی به ازدواج انجامید، اوضاع و احوال زندگی من، مقداری عوض‌شد. بدین معنی که در شهرزادگاه همسرم، پدر ایشان از دوستان نزدیک رئیس آموزش و پرورش شهر بود. وقتی که پدر همسرم، وضعیت تحصیلی و استخدامی مرا بر سبیل صحبت‌های دوستانه، باوی در میان گذاشته‌بود، رئیس آموزش و پرورش به پدرهمسرم پیشنهاد کرده‌بود که اگر داماد شما حاضر باشد با همان حقوق و مزایای  وزارت امور خارجه در آموزش و پرورش کارکند، من حاضر به استخدام ایشان هستم. همین پیشنهاد در خانواده‌ی ما ولوله‌ای به پاکرد که سرانجام موجب‌شد که من به آن شهر نقل مکان‌کنم و به استخدام آموزش و پرورش درآیم. البته پایه‌های حقوقی من برروی کاغذ استخدامی، همان اندازه بود که پایه‌های حقوقی افراد دیگر با شرایط مشابه من. اما رئیس آموزش و پرورش، استخدام مرا به گونه‌ای سامان‌داد که مزایای جانبی‌کار، حالت دائمی‌داشته‌باشد و با عوض‌شدن رئیس آموزش و پرورش و یا مسؤلان کارگزینی، چیزی تغییرنکند.»

ادامه دارد