ابوسعید ابوالخیر، پایی در خاک، دستی در اُفُق(بخش یازدهُم)
تصویری که آقای «همتطلب» راجع به احمد کسروی در برابر من گذاشت، از یک سو تصویر تازهی یک شخصیت ادبیبود که من تا آن زمان او را نمیشناختم و از سوی دیگر، شخصیت یک فرد متعصب که آرزو میکند دنیا را از سوراخ سوزن پسندهای باریک و تاریک خویش عبور دهد. برخورد ارزیابانهی آقای «همتطلب» برخوردی منصفانه و دور از هرگونه کینورزانگیبود. برای من که اینک در این سوی زمان به آن لحظهها نگاه میکنم، جز احترام و مهر، چیز دیگری ندارم که نثار وی سازم. اما به هرصورت، واقعیت آنست که «احمدکسروی»، آنچه را که در دنیای عرفان و تصوف دیده بوده، جز تعصب و فقرطلبی، مخالفت با هرگون خِرَدورزی و زندگی سالم، چیز دیگر نبودهاست. دریغا که در جامعهی بسته و متعصب ما، تعصب او در جبههی مخالف آن دیگر متعصبان، به قیمت جانش تمامشد. در حالی که با وجود هرگونه ارزیابی نادرست از سوی او، یک جامعهی سالم باید به همهی انسانها اجازهدهد تا حرف خود را بر زبان آرند.
احساس من آن بود که آقای «همتطلب» حرفهای بسیاری برای گفتنداشت. اما من نیز میبایست تکلیف خویش را میدانستم و بیش از آن وقت او را نمیگرفتم. کتابهای به امانت گرفته از وی را با خود برداشتم و در حالی که غروب جمعه، تن به تاریکی میزد، راهی خانهشدم. در میان راه، ذهن من از این اندیشه لبالب بود که دو فرد متعصب در دو حوزهی کاملاً متفاوت از یکدیگر یا به عبارت دیگر، دو حوزهی کاملاً متضاد، چگونه میتوانند، ذهن جوانان و خامان اندیشه و کتاب را در میان درهی بسیار هراسناک «درست» و «نادرست»، سرگردان سازند. از یکسو خالهی نادان و بیسوادم که همهی هستی آدمی را در احتراز از جهنم و تلاش برای رسیدن به بهشت خلاصه کردهبود. خالهای که مطمئناً بسیارانی از خالهها، مادرها و مادربزرگهای ما شبیه او بودند. کسانی که از همهی کائنات فقط دو چیز را میشناختند. بهشت و جهنم. و این را نیز آموختهبودند که بهشت از آن مکانهایی است که بهای ورود به آن، باید عمری التماس و خواهش، توبه و انابه و ترس و نگرانیباشد تا شاید در دایرهی کائنات، دلی به رحمآید و از این طریق، راه بهشت را به سوی آنان بگشاید. و از سوی دیگر شخصیتی مانند «احمدکسروی» که مردی اهل اندیشه، پُرکار، صادق و خواهان سعادت انسانهای دیگر بود و زندگیاش را نیز به تحقق همان آرزوها و خواستها اختصاص داده بود.
برای خالهی من، آرزوهای محسوس و ملموس این جهانی، پشیزی هم ارزش نداشت. با آن که هنوز زنی جوان بود اما با مرگ شوهرش، نه تنها هستی انسانی خویش را نمامشده تلقی میکرد بلکه انگار دستبسته و مطیع اما لرزان و خواهشگر، منتظر حضور فرشتهی مرگبود تا بر درخانهاش، کوبه ای وارد آرد و او را با خود ببرد. به همین جهت، تمام تلاشش را در همهی ساعات شبانهروز بر همین نکته تمرکز دادهبود که از میان جادهی صاف و مستقیم جهنم، کوره راهی به سوی بهشت بگشاید و با آنهمه بیدارخوابی، دعا و استغفار، در انتظار آن بود که از جایی که برای او بسیار باورمندانه نیزبود، این پیام برسد که تو انسانی «بهشت»ی خواهی بود. برای «احمدکسروی»، نیز «بهشت»ی که مطرحبود، زندگی انسانی، آزادانه و تؤام با آرامش و اندیشهی این جهانی بود. اما او برای آن که بتواند مردمان دیگر را با خود همراه سازد، شیوهای بسیار نادرست را برگزیدهبود. گمان او آن بود که هرچه را نپسندد، حتی اگر بدان توهین نیز روادارد، باکی نیست. زیرا اندیشهی وی، ملاک درست و نادرست را به خوبی به جا میآورد و مردمان دیگر نیز باید بر این نکته واقفباشند. غافل از آن که توهین به مقدسات فرهنگی و فکری مردم، در عمل زخمیکردن شخصیت و روح آنهاست. خاصه آن که در یک جامعهی غیر دمکرات و عقبمانده، کسانی هم هستند که حوصلهی مطالعه و کشیدن مو از ماست را ندارند و چنان اندیشهها و استدلالهایی را یا با نوک چاقو پاسخ میهند و یا با گلولهی سربی و داغ. چنان شد که او نیز جانش را در این راه از دستداد. من در خلال اتدیشیدنم به این نتیجه رسیدهبودم که تعصب ورزیدن در هرلباس و قالب و اندیشهای، قبل از آن که نهال موفقیت را آبیاریکند، درخت کینتوزی، کشتار و به طور کلی خشونت را رشد میدهد. تعصب در هر لباسی و با هر نام و هر اندیشهای، از پدیدههای ویرانگر تمدن انسانیاست.
باری تابستان به پایانرسید و مدرسهی ما همچون دو دبیرستان دیگر شهر، صاحب دبیر تازهای شد که نامش آقای «همتطلب»بود. دوتا از دبیرستانها پسرانهبود و یکی دخترانه. برای بسیاری از همکلاسیهای من و یا کلاسهای بالاتر، حضور یک دبیر تازهی ادبیات، آمیزهای بود از رشد و گسترش برخی شایعات. شماری میگفتند که این دبیر تازه، نورچشمی رئیس آموزش و پرورشاست. عدهای میگفتند، این آقا، دُمش به آن بالا بالاها یعنی خود وزارتخانه و وزیر آموزش و پرورش وصلاست. بعضیها میگفتند که او آدمیاست بسیار بیسواد اما خشن که حتی برای نیم نمره، از جانش میگذرد اما از آنچه کردهاست، نمیگذرد. حتی این شایعه نیز قوت گرفتهبود که او دبیری حق و حسابگیر است. اگر کسی به شکل مطمئن و در خفا به او برای قبولی فرزندش رشوهبدهد قبول میکند اما قبل از هرچیز، هیچ ردپایی از خود به جا نمیگذارد. شنیدن این حرفها برای من که او را دیدهبودم، در خانهاش کارکرده و پای صحبتهای عاقلانه و عالمانهاش نشستهبودم، کاملاً گیجکنندهبود. هیچکدام از آنها با تصویر واقعگرایانهای که من از وی در ذهنداشتم، همخوانی نداشت. برای من جالب آن بود که هنوز همکلاسیهای من و یا دیگر بچهها، او را حتی ملاقات هم نکردهبودند. از خود میپرسیدم که این شایعهها چگونه به وجود میآید و چگونه تا مرز ویرانکردن شخصیت یک فرد سالم، پیش میرود. اما من نه تجربهای داشتم و نه دانشی تا بتوانم عمق برخی از کینهکشیها و یا شایعهپردازیهای آگاهانه و سیاهکننده را بشناسم.
هنوز یک هفته از آغاز سال تحصیلی جدید نگذشتهبود که حادثهای در شهر ما به وقوع پیوست که ذهن مرا نسبت به برخی توطئههای سازمانیافته، روشنتر ساخت. جریان از این قرار بود که پسر رئیس آموزش و پرورش شهر ما که در کلاس چهارم دبیرستان درس میخواند و از تصادف روزگار، دانشآموز مدرسهی ما هم بود، در خلال تابستان، عاشق دختری شدهبود که در یگانه دبیرستانه دخترانهی شهر ما تحصیل میکرد. پدر این دختر، چند سال قبل به علت سکتهی قلبی در گذشتهبود. مادرش سرپرستی او را با چهار فرزند دیگر به عهدهداشت. البته پدرش کارمند ادارهی دارائی بود و پس از مرگش نیز حقوقش را به بازماندگانش میپرداختند. زندگی آنان جلوهی فوقالعادهای نداشت اما همانقدر بود که به کسی محتاج نبودند. این دختر که «افشانه» نام داشت نه تنها دختری درسخوان و عاقلبود بلکه صاحب یک زیبایی فراتر از حد متعارف نیز بود و همین زیبایی، اینجا و آنجا، موجب دردسرش میشد. مزاحمت پسرهای دبیرستانی، مزاحمت مردان جوان تازه ازدواجکرده که هنوز «گوشت برّه»ی خویش را نخورده، در اندیشهی «گوشت برّه»ی دیگری بودند و نیز مزاحمت حتی برخی مردان میانسال که از امکانات مادی خوبی هم برخوردار بودند، و دوست داشتند، وی را از مادرش «دربست» به هر قیمتی که هست «بخرند» و به عنوان همسر دوم در کنار خویش داشتهباشند. در این ماجراها، مهم آن نبود که دختر چه میگفت و یا چه احساس میکرد. مهم آن بود که آنها برای تحقق خواستهای نادرست خویش از امکانات بسیاری برخوردار بودند.
ادامه دارد